تبليغاتX
براده ها

آنچه می دانید، عمل کنید؛ و در آنچه نمی دانید؛ احتیاط کنید تا روشن شود؛ و اگر روشن نشد، بدانید که بعض معلومات را زیر پا گذاشته اید؛ طلب موعظه از غیر عامل، محل اعتراض است؛ و قطعاً مواعظی را شنیده اید و می دانید، عمل نکردید، و گرنه روشن بودید.

العبد محمد تقی بهجت

+ تراشیده شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:6 |

باز هم یک عاشقانه ی بی مخاطب که البته شاید مخاطبش را به دعای خیر شما پیدا کند.بدون شک هنوز نیاز به چکش کاری دارد.باز هم از خیر انتشار خصوصی گذشتم اما اگر بیفتم روی دور شاید این کار را کردم.

 

من عاشق راه رفتنم در برِ تو

باید بشوم هم قدمت،همسر تو

از بین تمام نام هایم تنها

یک نام مرا بس است و آن : نوکر تو!

بامدادان بیست و هفتم اردیبهشت نود و یک

+ تراشیده شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:36 |

من هم مثل لیلا گریه کردم وقتی دیدم امیر علی نمی تواند ببیند...

من هم مثل آنها ترسیدم وقتی هلی کوپتر عراقی بالای سرشان در موضع حمله بود...

من هم از نیش و کنایه های دکتر جوان وقتی از حقوق و اضافه کار امیرعلی و لیلا می گفت دلگیر شدم...

و صد البته من نسبت به فلان فیلم که برچسب واقعی بودن خورده بود،این فیلم را در این ویژگی بیشتر پسندیدم...

اگر از فضای،به نظر، کمی شادتر از واقع اوایل فیلم بگذریم؛از ریتم کمی کند آخر فیلم بگذریم؛از دو صحنه  در نیمه ی دوم که کمی بوی شعار و فیلم بودن می دادند بگذریم؛من روزهای زندگی پرویز شیخ طادی و به خصوصی میانه ی پرمایه اش را پسندیدم و به شما هم پیشنهاد می کنم که اگر وقت و حالش را دارید،سری به یکی از سینماهای نزدیکتان که روی پرده اش دارند بزنید و این فیلم جامع ظاهر و باطن را ببینید!

راستی یک سوال نه لزوماً مرتبط به فیلم:شما می دانید در خون شهدای ما چه ریخته اند که یادشان و نامشان و خاطره ی هر چند کوچکشان تاثیری دارد که کار ورق ورق و ساعت ساعت و سال به سال اخلاق و موعظه و مجاهده را می کند.می دانید؟

+ تراشیده شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:52 |

حدود ساعت دو امروز بعد از ظهر بود که خواندن هاروارد مک دونالد ۴۳ نمای نزدیک از سفر آمریکا را شروع کردم و حدود سه ساعتی می شود که خواندن این کتاب ۲۵۶ صفحه ای را تمام کرده ام.البته از این زمان ،باید چیزی در حدود یک ساعت و یا حتی بیشتر را کم کنید.کتاب نوشته ی سید مجید حسینی،استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است.کتاب را از نمایشگاه کتاب امسال،نشر افق خریدم و به نظرم تنها کتاب پیشنهادی امسالم بود.البته نه به طور مستقیم،بلکه از طریق آیتم همخوان شده ی یک هم-پلاسی که خواندنی بودن کتاب را گوشزد کرد.کتاب،به روایت پشت جلد"شرح سفر علمی وی به آمریکا در سال ۱۳۹۰" است.اگرچه من هر چه کردم،نتوانستم رگه هائی از ارجاعاتی به علمی بودن سفر را در متن بیایم.هم چنین،فصل هائی از آن هم در مورد کانادا بود که با تکیه بر تعبیر شفاهی و غیر رسمی پنجاه و یکمین ایالت آمریکا بودن کانادا،بشود از کنارش گذشت.

در مورد کتاب می توانم چیزهای مختصری عرض کنم:

  • من تا به حال آمریکا را ندیده ام و نگاهم به آمریکا با نگاه رسمی نظام،شاید تورش چندانی نداشته باشد.لذا نرفته و ندیده نمی توانم بگویم که تا چه حد توصیفات با واقعیات تطابق دارد.اما این که نویسنده این کتاب را پیش از چاپ به بالغ بر ۶۰ نفر در ایران و آمریکا و سایر کشورها داده است،باور به آنچه روایت شده را قابل قبول تر می کند.
  • سفرنامه داستانی واقعی است که بدون شک باید وجه خوش خوان بودن و سرگرم کننده بودن ش قوی باشد.به نظرم اوایل کتاب،کشش کمتری نسبت به اواخرش دارد.حدس می زنم که اگر کسی کتابخوان نباشد و یا به هر دلیلی به دنبال به پایان رسانیدن کتاب نباشد،شاید در اوان کار برای ادامه ی خواندن دچار تردید و یا حداقل سستی شود.
  • نویسنده سعی کرده است که بی طرف باشد.خب داوری این مسئله هم از عهده ی من خارج است چرا که ندیده نمی توانم قاضی خوبی باشم و اساساً صلاحیتش را ندارم.اما طبق نظر نویسنده که کتاب پیش از خواندن در اختیار عده ای قرار گرفته که برخی نقد و نظرهایشان در بخش پایانی کتاب منعکس شده،بعید نیست که ایشان از دایره ی انصاف خارج نشده باشد.نویسنده در ابتدا هم اشاره می کند و با انتخاب نام فریم برای هر بخش،سعی در صرف نمایاندن و روایت و دوری از قضاوت را دارد.اما خواسته یا ناخواسته و با زیاد شدن شماره ی صفحات،بر اظهار نظر های توام با قضاوت و نقطه نظر افزوده می شود.نگاه هائی که به نگاه های امثال من که به نگاه رسمی نظام شبیه است،نزدیک است.
  • متن به لحاظ ادبی و به زعم من،هر چه که به پایان نزدیک می شویم روان تر می شود.دلنشین تر می شود.خوش خوان تر می شود.البته در بعضی قسمت ها اشکالاتی نگارشی و املایی به نظرم آمد.مثلاً جائی از پیشخان صحبت به میان آمده بود که به نظرم املای درست آن پیشخوان است.یا جای دیگری از گاهاً استفاده شده بود که خب غلط است.چه این که احتمالاً  از کتب زبان فارسی-یا ادبیات- دوران تحصیل به خاطر دارید که واژه هی فارسی زیر بار تنوین عربی نمی روند.یا در شروع فریم بیست و هشتم عبارت "دم دمای صبح" به کار رفته است؛در حالی که با توجه به نوشتاری و رسمی و جدی بودن متن،به نظر می رسد که باید به جای آن از "دمدمه های صبح" استفاده می شد.نویسنده بعضی جاها نگاه ها و عبارات جالبی را بیان کرده است که بر دلنشینی آن اضافه می کند.مثلاً جائی در مورد پلیس می گوید"قدم از قدم بر نمی داری که «پلیس» حاضر می شود و قانون را با سختی تمام در حلقت فرو می کند."یا "مردک دوباره فریاد زد که:«خفه شو» از این حرکت مرد کم کم خون ما به جوش آمد و می خواستیم قیصروار وارد معرکه شویم و یقه اش را پاره کنیم" یا "جای بسی خوشحالی دارد که کار بی دلار هم اینجا هست و سرمای سرمایه داری یک جاهائی کم می شود"
  • نویسنده گاهی در مقام حکیم هر حضور پیدا می کند و کلیاتی را می گوید که بد نیستند مثل جائی که می گوید"غفلت نکنی؛انسان نیستی".یا بحثی که در مورد آب و مایه حیات بودنش و  در عین حال خفگی در دریا دارد برای تشریح آزادی.
  • برای من فریم هائی که به تشریح دانشگاه های آنجا مانند هاروارد و مریلند و ...پرداخته شده بود، خواندنی ترین بخش ها محسوب می شدند.دانشگاه هائی که به نظرم،یکی از ظاهری ترین تفاوتهایشان با دانشگاه های ما ،که در این کتاب هم مورد تاکید قرار می گیرد،راحتی و بی تکلف بودنشان است؛چنان که مولف در جائی اشاره می کند"وقتی استاد دانشگاه صبح اول وقت با یک شلوارک و قهوه وارد کلاس می شود و مشکلی هم نیست و تازه این قیافه و کار رسمی طرف است،ببین اگر قرار باشد همین آقا یا خانم غیر رسمی برخورد کند و راحت باشد،دیگر چه می کند."حالا ما در دانشگاه هایمان چه می کنیم؟اگر کسی از آن طرف دنیا که سهل است،توی همین مملکت بیاید و من به او بگویم که عصر ها بین ساعت ۶ تا ۷ در دانشکده ی ما مثل مدرسه زنگ می زنند که تشریف ببرید بیرون،چه خواهد گفت؟ از دوربین های پرشمار چه باید بگوئیم؟ ما سال هاست که در علم و عمل،به ظاهری ترین و سمبل ترین و سلبی ترین شیوه ها خواسته ایم به پیاده کردن منویاتمان بپردازیم.من با آزادی مطلق موافق نیستم.با اختلاط های سرسام آوری که دیده ام و می شنوم که گاهی مرا به انزجار و انفجار می رساند موافق نیستم.موافق برخی محدودیت ها هستم.موافق برخی سلبیات هستم.اما ساده نگری و حماقت است اگر کسی فکر کند که با تحدید و تهدید و تفکیک می توان یک باره به اهداف عالیه نائل شد.هر قدر که نماز و روزه و عبادت طاهری و بی مغز می تواند انسان را به کمال برساند،مانند خوارج،این موارد هم می توانند.مثلاً حجاب و پوشش یا عدم اختلاط،ظاهری هستند که باطنشان حجب است و حیا.نماز بی حضور اگر ارزشی  دارد و مصداق "ویل" قرار نمی گیرد،حجاب اسلامی و عدم اختلاط هم پسندیده است.نمی دانید که خون جگر خوردن من وقتی دختری چادری یا پسر مذهبی را در حال گفتگو!!!!!!! می بینم چندین و چند برابر موارد گروه های به ظاهر غیر مذهبی است.ببیند گفتار حکیم الهی حضرت آیت الله جوادی آملی را که اگر در جائی و در پاسخ به استفتائی از تفکیک جنسیتی دفاع کردند اما در جائی دیگر ضمن تاکید بر اسلامی شدن علوم در دانشگاهها و آموزش و پرورش اظهار فرموده بودند: اسلامی شدن متون درسی دانشگاهها و مدارس در این نیست که اول این متون «بسم الله الرحمن الرحیم» نوشته شود و بعد آرم جمهوری اسلامی و سپس عکس امام و رهبری گنجانده شود. حرف اول را در آموزش و پرورش و دانشگاهها علم میزند. الان تریبون دست علم است؛ درست است که دین حق است ولی آنچه که آسمان و زمین میرود و ژاپن را تخریب میکند و کشورهای دیگر را تحریم و تهدید میکند، علم است...هنر دانشگاه و آموزش و پرورش باید این باشد که ... خلقت را به جای طبیعت بگذارد.کاربردی نبودن آن چه در درس و مقاله و پایان نامه های ما مظرح است هم نیازی به گفتن ندارد.مولف در جائی در باب شکستاندن شوروی توسط آمریکا به نکته ی جالب اشاره می کند:"«مک دونالد» ظاهرکشوری است که «وجه عامش» را صادر می کند و «وجه خاصش» را وارد می کند،دانشگاه های آمریکائی،تنها در آمریکا هستند و بس . همبرگر و کوکاکولای آمریکایی دنیا را برداشته.«همبرگر و کوکا» را صادر می کنند و جوان باهوش و مستعد شرقی را «وارد» و این یعنی بهترین تجارت و این است که مردمان این سرزمین مردمان سهل و ممتنعی هستند،هم عامه و ساده اندیش،هم باهوش،پیچیده و فرصت ساز."
  • حرف های جالبی هم در باب واقع شدن دانشگاه ها در شهر های کوچک بیان می شود و به این سوال،از منظر خود،جواب می دهد که چرا آنجا شهرستانی بودن چیز ناجور و بدی نیست.
  • نویسنده هر چه قدر به پایان کتاب نزدیک تر می شود ایرانی بودن و مسلمانی اش را بیشتر بروز می دهد.البته شاید ایرانی بودنش را بیشتر.چرا که با ارجاعاتی در فصول نخست به مسلمانان مقیم آمریکا و بحث غذای حلال و از این دست،وجه مسلمانی اش را در آنجاها بروز داده است.البته جمله ای را هم در اوایل می گوید که بر دلم سنگینی می کند و آن هم این که"البته بین شیعه و سنی فرقی نیست همه برادریم" در برادری که شکی نیست اما در فرق داشتن هم شکی نیست.سال هاست که در فاطمیه ها سیاه می پوشیم برای تمایز در عین اخوت.و این که یک بچه شیعه ی سید این حرف را بگوید جالب توجه است.و جالب تر این که کسی این گزاره را بیان می کند که خودش چند خط بالاتر و درگام نخست از طرف پرسیده است که شیعه است یا سنی؟ و اگر در واقع فرقی نمی داشت،چه حاجت به سوال.
  • حرف هائی که در مورد وطن و غربت و ایرانی بودن و از این دست گفته می شود تامل برانگیز است. در حاشیه این که به نظرم در صفحه ی ۲۴۷که یادی از مرگ می شود،یاد این پست وبلاگم افتادم.
  • حرف های جالبی هم در باب تفاوت های آمریکا با اروپا و کانادا گفته می شود که می توانید با تهیه ی کتاب آن را بخوانید و لذت ببرید.
  • در بیشتر دقایق خواندن این کتاب،اتودم همراهم بود و کنار مطالب تیک می زدم یا چیزی می نوشتم یا ...کمتر فریمی بود که با تیکی همراه نشود.
  • در مجموع از خواندن کتاب راضی ام و خواندنش را پیشنهاد می کنم. 


*عبارتی از ادوراد سعید که نویسنده در بخشی از کتاب از آن به نحوی بهره می برد.

+ تراشیده شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:33 |

نمی دانید که چه رنجی می کشد یک شاعر وقتی مدت ها می خواهد شعری بگوید اما نمی شود.امشب بعد از مدت ها فرجی شد و شاید حدود نیم ساعت پیش،ابیاتی که در پی می آید خلق شدند.کار هنوز نیاز به کار دارد و سعی خواهم کرد کاملش کنم.بعید هم نیست که در وزن هم دچار اشکال باشد.از طرفی شاید به روایت بعضی مشکل قافیه داشته باشد و به نظر بعضی هم نه.من بلامشکل می دانم آن را و بحث شنیدار را بر نوشتار ترجیح می دهم.

دوستانی می دانند که من در انتشار همین معدود و محدود کارهایم وسواس دارم و دست به این کار نمی زنم.از طرفی هم تا به حال سابقه نداشته در یک روز سه بار،به روز باشم.این دو را بگذارید به حساب سر شوق آمدن از سرودن.امیدوارم دلنشین باشد.نکته ی حاشیه ای این که این کار مخاطب ندارد.

 

تشدید مکن قصه ی پر غصه ی من را

اینقدر نگو با همه کس قصه ی من را

در کوزه ی من تشنگی و کاسه ی من زهر

دیگر نشکن کوزه ی من،کاسه ی من را

روحم شده در بند تو و چاره ندارد

لطفی کن و در بند مکن جثه ی من را

در چشم تو راهی است به اعماق سعادت

بن بست مکن کوچه ی پُر پَرسه ی من را

نیمه شب بیست و سوم اردیبهشت نود و یک

+ تراشیده شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:44 |

به نظرم از زمانی که بچه تر بودم،دلِ تنگ و کوچکی داشتم.این قدر نازک نارنجی بودم که انتقادها را تبدیل به بغض و اخم می کردم و شاید هم گاهی نمی را زیر پلک هایم می فرستادم.انگار نه انگار که خدای نکرده پسرم.اشک،معشوقه ی همیشگی من بوده و هست و از خدا می خواهم که این نعمتش را از من نستاند.سال های سال گذشته و من خیلی بهتر شده ام.خیلی بهتر شده ام.اما راستش هنوز فاصله دارم تا سعه صدر.تا گشادگی دل.تا این که آدم های دیگر مرا به هم نریزند به چیزهای کوچک و بی ارزش.

خواهش می کنم در این شب و روز مبارک برای شرح صدر من دعا کنید!

+ تراشیده شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:32

دادند به حكمت و به لطفي به شما

 از اين همه سوره، سوره ي كوثر را

كوتاه ترين سوره ي قرآن، يعني

كوتاه ترين راه رسيدن به خدا

بیژن ارژن

+ تراشیده شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:26 |

لذت خواب شب بیش است و با نزدیک شدن صبح بیش تر می شود.آدمی که در ابتدا و اواسط شب به خواب رفته شاید در هنگامه ی صبح بیدار شود اما آن کسی که دیر هنگام و نزدیک سحرگاه به خواب برود بیدار شدن صبحگاهش سخت تر است.به هوش که در نزدیکی صبح عالم به خواب نرویم.

+ تراشیده شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:19 |

 أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ ﴿الحدید-۱۶﴾

آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاي مؤ منان در برابر ذكر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد؟ و مانند كساني نباشند كه قبلا به آنها كتاب آسماني داده شد، سپس زماني طولاني بر آنها گذشت و قلبهاي آنها قساوت پيدا كرد، و بسياري از آنها گنهكارند.

+ تراشیده شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:21

جزوه را چند باری مرور کردم تا مطالب و اثبات ها به خوبی ملکه ی ذهنم شود،اما پیوستش را به نظر تنها یک بار و آن هم سرسری از نظر گذراندم.فکر می کردم حالا که اثبات فلان چیز در پیوست آمده،احتمال این که استاد سوالی از آن طرح کند کم است.وقتی سوالات را دیدم،فهمیدم که نباید چنین حدسی می زدم.

***

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْبَاقِرِ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَخْفَى أَرْبَعَةً فِي أَرْبَعَةٍ أَخْفَى رِضَاهُ فِي طَاعَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ طَاعَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ رِضَاهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَ أَخْفَى سَخَطَهُ فِي مَعْصِيَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ مَعْصِيَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطُهُ مَعْصِيَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَ أَخْفَى إِجَابَتَهُ فِي دَعْوَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَن شَيْئاً مِنْ دُعَائِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ إِجَابَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَ أَخْفَى وَلِيَّهُ فِي عِبَادِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ عَبْداً مِنْ عَبِيدِ اللَّهِ فَرُبَّمَا يَكُونُ وَلِيَّهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَم

به راستى كه خداى تبارك و تعالى چهار چيز را در چهار چيز پنهان نموده است:

۱- خوشنودى خود را در ميان طاعت ها پس هيچ طاعتى را كوچك مشمار كه بسا خوشنودى خداوند در همان باشد و تو ندانى

۲- و خشم خود را در ميان گناهان پنهان كرده پس هيچ گناهى را كوچك مپندارد كه شايد خشم خدا در همان باشد و تو ندانى

۳- و اجابت خويش را در ميان دعاهايش پنهان نموده پس هيچ دعائى را كوچك مدار كه بسا همان دعاى مستجاب باشد و تو ندانى

۴- ولى خود را در ميان بندگان خود پنهان داشته پس بهيچ بنده‏اى از بندگان خدا با چشم حقارت منگر كه شايد همان ولى خدا باشدو تو ندانى.

+ تراشیده شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7:24 |

دیروز قبل ظهر رفته بودم دانشکده که برای امتحان امروزم بخوانم.امتحان مذکور قرار بود که سه شنبه  هفته ی پیش برگزار شود ؛اما دوستانی درخواست کردند برای موکول شدنش به این هفته.و البته شد آنچه شد.یکی از بچه های کلاس که حقیقتاً از اول ترم همت کرده بود و درس را خوانده بود،دلخور شده بود که چرا امتحان به تعویق انداخته شده است.بعد از این هم که توی کلاس اعتراض کرد،یکی از بچه ها چیزی توی مایه های خود شیرینی کردن پیش استاد را نثارش کرده بود.

خلاصه دیروز که رفته بودم دانشکده،دیدم که بنده خدا مریض احوال است.چند نفری هم که گویا توی خوابگاه و مابقی جاها با او حشر و نشری دارند،می آمدند و احوالی می پرسیدندو این یعنی بیماری اش تا حدی جدی بوده است.طرف ناراحت بود از این هم زمانی مریضی و امتحان و حتی به نظرم می گفت که اگر این مریضی تاثیر سوء روی امتحانش بگذارد از بچه هایی که باعث تعویق امتحان شده اند نمی گذرد.هر چه باشد او ترم قبل شاگرد اول ما شد و امتحانی که حدود یک سوم از نمره ی ترم را در بر داشت،روی معدل و اولش ماندنش بی تاثیر نبود.

این از آن جاهائی است که به نظرم خیلی ها حواسشان به بُعد حق الناس ماجرا نیست.همیشه که حق الناس بحثِ مالی مثل دزدی و خسارت یا اخلاقی مثل غیبت و تهمت نیست که نمایان باشد.گاهی مثل این ماجرا در دل مسئله ای،حق الناس نهفته است.خب مثلاً در همین امتحان کذائی خب بخشی از هر امتحانی حفظی است.این که این بنده ی خدا دوباره مجبور شود وقت بگذارد برای تکرار مکررات ظلم در حق اوست.اگر خدای نکرده اتفاقی می افتاد که او نمی توانست امتحانش را خوب بدهد جفاکاری در حق او بود.

در همین راستا،گاهی  فکر می کنم به ایستادن توی BRT.به آدم هائی که به درخواست راننده برای جا باز کردن برای مسافرین تازه توجهی نمی کنند.حالا به نظر شما این که آدم هائی با بد ایستادن و مثلاً  تجمع های بی خود در نزدیکی در،مانع از کسب درآمد بیشتر راننده ی اتوبوس های خصوصی می شوند حق الناس نیست؟به نظر من که هست.

شما چه حق الناس هائی از این دست را سراغ دارید که جدی گرفته نمی شوند؟

+ تراشیده شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:59 |