تبليغاتX
براده ها

این روایت زیبا و خواندنی را احمد دهقان و در آخرین شماره ی کتاب داستان همشهری به رشته ی تحریر در آورده است.من از شما برای خواندن این مطلب صمیمانه خواهش می کنم:

در آبادان بودم، در يكي از هتل هايي كه در زمان جنگ يكي از مراكز فرماندهي بوده. رفته بودم تا براي يكي از داستان هايي كه مي خواستم بنويسم، تحقيق كنم و جاهايي را ببينم. روز دوم يا شايد سوم بود كه چند نفر از كساني را كه از زمان جنگ مي شناختم، ديدم. يكي از آنها، از فرماندهان جنگ 8ساله بود. در سرسراي هتل همديگر را ديديم و خيلي زود بحث كشيده شد به روزهاي جنگ و او خنده خنده پرسيد امشب كجايي و بعد دعوتم كرد به يك ضيافت. او درباره آن چيزي نگفت و من هم بيشتر نپرسيدم.
هوا تاريك شده بود و من تازه از بيانگردي برگشته بودم هتل كه آمدند دنبالم. لباس عوض كردم و رفتم پايين. در يكي از سالن هاي كوچك، 3نفر دور ميز نشسته بودند؛ آرام و ساكت. فرمانده، آن 2نفر را معرفي كرد؛ ايشان فرمانده لشكر يكم عراق در عمليات فتح المبين هستند.
پير ژنرالي بود قد بلند، سيه چرده، با پيشاني چروك كه همان طور نشسته، به عصاي دسته اطلسي خود تكيه داده بود. آن ديگري مترجم بود.
سرميز نشستم و پيشخدمت ها آرام و با طمأنينه، شروع كردند به چيدن ميز شام. اما من بي توجه به آنها، هيجان زده از ديدار 2فرمانده اي كه سال ها رودرروي هم جنگيده و حالا سر ميز شام روبه روي هم بودند، محو تماشا بودم. اول از چگونگي شروع جنگ گفتند و صحبتشان كشيده شد به عمليات فتح المبين در شرق دزفول. ژنرال عراقي در حالي كه دستمال سفيد را جلوي پيراهنش آويزان مي كرد، گفت كه به خاطر اهميت منطقه شرق دزفول و ارتفاعات رادار، صدام حسين شخصا او و لشكرش را مأمور كرده بود كه در منطقه جلوي ايراني ها بجنگد. بعد ساكت شد و چشم دوخت به فرمانده ايراني و من برق غرور را در چشم هايش ديدم.
دلم نمي خواست در جنگ در سر ميز شام «ما» مغلوب شويم و در ادامه صحبت ها كه گاه فرمانده عراقي از چگونگي شيوه نبرد و هدايت نيروهايش مي گفت و مي گفت كه چگونه نيروهاي شما را تارومار كردم، تمام نگاهم به فرمانده ايراني بود تا او هم چيزي رو كند اما انگار چنين نبود 2فرمانده، آرام باقاشق و چنگال بازي مي كردند اما مي ديدم كه هنوز هم در حال زور آزمايي هستند و گاه اين يكي ديگري را عقب مي راند و گاه ديگري پيش مي رفت و آن يكي عقب مي نشست.
به گمانم 2 ساعتي اين غذا خوردن طول كشيده بود و دو طرف داشتند از نفس مي افتادند كه فرمانده ايراني در آمد كه در نيمه دوم اسفند 1360، يكي از فرماندهان رده گردان شما كه مأمور جنگيدن در تپه سبز- در غرب شوش و رودخانه كرخه- بود، كشته شد. ژنرال عراقي در حالي كه انگشت اشاره اش را تكان تكان مي داد، گفت بله، بله. او فرمانده شجاعي بود كه با گلوله خمپاره نيروهاي شما كشته شد.
فرمانده ايراني گفت: «و شما بلافاصله يكي ديگر را به جانشيني او انتخاب كرديد و اتفاقا خودت براي معرفي او به نيروهايش، به غرب شوش و تپه سبز آمدي.»
فرمانده عراقي كه انگار تعجب كرده بود اينها را از كجا مي داند، سرتكان داد و گفت: «بله، خودم آمدم. آمدم تا به نيروهايم روحيه بدهم و آنها را به جنگ تشويق كنم....».
اينجا بود كه فرمانده ايراني، قاشق و چنگالش را زمين گذاشت و آرام گفت: «خودم تو را ديدم كه آمدي، با يك نفربر زرهي ساخت شوروي».
ژنرال عراقي لحظه اي جا خورد. خواست چيزي بگويد اما فرمانده ايراني بلافاصله پرسيد: «حسن باقري را مي شناختي»؟
ژنرال عراقي تندي گفت: «بله... بله، فرمانده زيرك و لايقي بود. او 2سال اول جنگ را براي شما پيش برد و شانس آورديم كه او را خيلي زود از دست داديد».
فرمانده ايراني ادامه داد: «او مرا فرستاد تا مواظب باشم نيروهاي بي تجربه ما به سوي تو شليك نكنند.»
فرمانده عراقي هاج و واج مانده بود. تعجب من هم كمتر از او نبود. فرمانده ايراني مكثي كرد و ادامه داد: «ما مي خواستيم در غرب دزفول عمليات كنيم و شما را از خاك كشورمان عقب برانيم. همه چيز آماده بود. حسن باقري لحظه به لحظه حركت نيروهاي شما را دنبال مي كرد و از طريق خبر چين ها و شنود بي سيم ها، مي دانست كه قرار است بيايي تپه سبز. مرا به قرارگاه فرماندهي اش فرا خواند و درباره تو صحبت كرد. گفت فرمانده لشكر يكم عراق فرمانده نالايق و ترسويي است و بايد كاري كنيم تا اين چند روزه هم به او آسيبي نرسد يا او را عوض نكنند كه معلوم نيست جانشين او چه كسي باشد. به همين خاطر، گفت برو تپه سبز و هدايت آتش نيروهاي خودي را به دست بگير تا فرمانده لشكر يك به سلامت بيايد و برگردد. آن روز، از صبح كه وارد خط مقدم خودتان شدي. من تو را زير نظر داشتم تا وقتي كه برگشتي و من خبر سلامتي ات را به فرمانده ام حسن باقري دادم.»
ضيافت بي هيچ گفت وگوي اضافه اي پايان يافت!

نوشته شده توسط یکی در ساعت 16:58 | لینک  | 

واقعا" چسبید.اولین بارپس ازدیدن"دایره زنگی" بود که دیدن یک فیلم این قدر لذت بخش بود.امروزعصر فرصتی دست داد و همتی کردم و رفتم و "بی پولی" را دیدم.مثل دایره ی زنگی شاید دوباره و سه باره هم دیدمش.ندیده می گویم که به احتمال قوی با دیدن"درباره ی الی"هم به این احساس دست خواهم یافت.بازی دیگران راندیده می گویم حق لیلا حاتمی بوده که بهترین بازیگر زن جشنواره ی فجر شود.چون سوپراستار و درباره ی  الی را ندیده ام نمی توانم بین شهاب حسینی و بهرام رادان مقایسه کنم ولی کار بهرام رادان هم جدا" حرف نداشت و البته لال بازی های بابک حمیدیان.

نوشته شده توسط یکی در ساعت 19:53 | لینک  | 

هیجدهم آبان ماهی که می آید ؛توقیف-یادرحقیقت انتشار آخرین شماره ی- شهروند امروز یک ساله می شود.شهروند امروزی که به تعبیر برخی با بازکردن پرونده ی لاهوتی پرونده ی خود را بست،هر چند دلایل دیگری برای بسته شدنش از سوی تریبون های رسمی ارائه گردید. فعلا" کاری به محتوای آن مجله ندارم و فقط می خواهم کمی در مورد شکل و شمایلش بگویم.حتما" می دانید که شهروند امروزی ها در شکل وقالب کارشان از نشریه ی معروف و بین المللی تایم بهره گرفته بودند که مهم ترین شاخصه ی آن را می توان به کار بردن عکس یک شخص معروف به عنوان طرح جلد با حاشیه ای قرمز رنگ نام برد.معمولا" بخش اصلی-یا همان پرونده-هر شماره به آن شخص اختصاص می یافت.در هر حال شهروندی ها در پرونده ای که عکس فائزه هاشمی رفسنجانی را روی آن کار کرده بودند به لاهوتی پرداختند و ..آخرین شماره ی آن ها هم عکس باراک اوباما و دخترانش را بر پیشانی داشت که از معدود دفعاتی بود بود که عکس کسی را برای دومین بار کار می کردند.شاید اگر انتشار شهروند ادامه می داشت در زمان بعد انتخابات برای دومین بار شاهد روی جلد رفتن فائزه بودیم.

در هر حال این روزها شاهد انتشار نشریاتی با شکل و شمایل شهروندیم."پنجره" و "مثلث" دو هفته نامه ای هستند که در شکل و شمایل و حتانوع کاغذ ازشهروند ی ها تقلید کرده اند**.هر چند می توان قضیه ای را به گونه ای دیگرنگاه کرد.می توان گفت که چراشهروندامروزی ها می توانستند ازتایم تقلید کنند اما اینها نمی توانند؟شایداز جهتی این استدلال صحیح باشداما در هر حال دیدن این نشریات و یادآوری شهروند حس بدی را درخودمن ایجاد می کند.بهانه ی من برای نوشتن این مطلب انتشار ویژنامه ی روزنامه ی خراسان در مورد دفاع مقدس است که دست بر قضا حاشیه جلد این مجله هم به رنگ قرمز است و به نظرمی رسد که این قرمز سازی ها باید هم چنان ادامه داشته باشد .به قول معروف : "وای بر بزدزدی که از بزدزد بز بدزدد"

*تکثیر تاسف انگیز پدر بزرگ نام کتابی از مرحوم نادر ابراهیمی است.

**آخرین شماره ی پنجره با طرح جلد متفاوتی به بازار امده که شاید آغاز تغییری اساسی باشد

نوشته شده توسط یکی در ساعت 0:57 | لینک  | 

دانشجو که بودم و گاهی بعضی سوالات را توی برگه ی امتحانی سفید می گذاشتم دوستانی –نه دقیقا"همین،ولی توی همین مایه ها-می گفتند که هیچ وقت سوالی را سفید نگذار.حداقل سیاه کن و دست استاد را برای نمره دادن باز بگذار.امروزنمی دانم که چی شد که به مناسبت امشب - که اولین شب از شب هایی است که احتمال "لیله القدر" بودن یکی شان زیاد است –به طور ناخودآگاه همین نکته به ذهنم رسید.برای امثال من که خیلی شوت هستند و حتی احساس محروم بودن از دعا و مانندش  را می کنند فرصت خوبی –حداقل- برای سیاه کاری است.دو شب دیگر را هم اینجانیستم و تازه حدود ده و نیم شب از محل خدمت(!!)بر می گردم که معلوم نیست حال همان سیاه کاری راهم داشته باشم.

وقتی توی دعا کردن برای خودم کمیتم لنگ است یعنی التماس دعاکنندگان به من اوضاعشان معلوم است.اما امیدوارم این باعث نشودکه دوستانم فراموشم کنند.

نوشته شده توسط یکی در ساعت 5:45 | لینک  | 

کچلیدم!دقایقی پیش بود که این حادثه ی خطیر در یک آرایشگاه نزدیک خانه مان اتفاق افتاد.شاید ده سالی می شد که کچل نکرده بودم و بالاخره ... .مثل به پیشواز رفتن برای رمضان،به پیشواز سربازی رفتیم.فردا قرار است که اعزام شوم.یک منبع غیر معتبر هم احتمال داده است که شاید این رخداد به پس فردا موکول شود.در حالت خوف و رجا به سر می برم.به احتمال قریب به یقین هم با حوادث شیرین و هم با حوادث تلخی روبرو خواهم شد.ارتش است و نظم و سختگیری هایش ودوستان نزدیک من هم که می دانند که من تا چه اندازه منظمم!!!!!!البته این سختی برای امثال من که فقط دو ماه مهمان ارتشیم خیلی سخت نخواهد بود.از الان به تاخیر در شروع دوره و یا مرخصی دادن های احتمالی اش فکر می کنم.اگرچه گفته می شود که در آموزشی از مرخصی خبری نیست اما یکی از دوستانم که اول اسفند ماه در انزلی سربازی اش را آغاز کرده است هیجده روز به مرخصی آمده بود(یعنی می شه؟).گفته می شود که حال دادن ها –برخلاف سایرموارد ارتشی-تا حدی عشقی است و "آمد-نیامد"دارد.از یک دانشگاه 55 نفریم که عازیم و این یعنی که تنها نخواهیم بود؛البته امیدوارم چرا که تقسیم کردنمان تابع زمان ورود است و ...

خودم به فکربودم که قبل رفتن چیزی بنویسم اما نمی شد و نمی شد تا این آقا مهران ما خواست که یه پستی بزنم که این شد.امیدوارم آخر هفته اگر فرصتی شد به مدد دوستان بتوانم از چند و چون سربازی مطلعتون کنم.

این هم یک عکس غیر تزئینی!

 

نوشته شده توسط یکی در ساعت 21:30 | لینک  | 

اگر اشتباه نکنم توی ویژه نامه ی عید جام جم از انتشار "تداوم آفتاب"خبردار شدم.این ویژنامه که البته چند ماه پیش-مرداد 87-منتشر شده بود،پیرامون رهبر کنونی انقلاب است.دیروز پریروز و یا هم قبل تر بود که به بهانه ای به نسخه ی اینترنتی اش روی وب سایت جام جم دسترسی پیدا کردم.امروز هم بامراجعه به نمایندگی جام جم خود ویژنامه را که البته رایگان هم بود به دست آوردم.به نظرم خیلی خیلی جالب است

به قول خود "مطالبه"ای ها:" اين ويژه نامه به سردبيري علي شكوهي و با آثاري از مجيد مجيدي، حميد پارسانيا، عماد افروغ، هاشمي رفسنجاني، حميد سبزواري، محمد مومن، دكتر عارف، دكتر حداد عادل، محمد علي تسخيري و... ابعاد مختلف علمي، هنري، سياسي، فقهي و... شخصيت مقام معظم رهبري را بررسي كرده است.

جام‌جم در ويژه‌نامه «تداوم آفتاب» به سراغ راوياني رفته‌ است كه هر يك بخشي از شخصيت وجودي «او» را به تصوير كشيده‌اند. از ساده‌زيستي و مردم‌داري تا جامعيت در هنر، از نقش «او» در پيشرفت‌هاي بزرگ علمي و حركت كشور در مسير توسعه تا توانايي‌اش در حوزه فقاهت، از آزادانديشي و تحمل نظرات مخالف تا طبع شعر و لطافت روح.

در اين ويژه‌نامه دكتر حداد عادل از اين‌كه «فرهيختگي رهبري تحت‌الشعاع رهبري سياسي ايشان ناشناخته ماند‌ه است» ابراز تاسف مي‌كند و آيت‌الله يزدي كه خود فقيهي برجسته است درباره توانايي‌هاي فقهي «او» سخن مي‌گويد.

مجيد مجيدي كه خاطراتي زيبا از ديدارهاي خود با رهبر معظم انقلاب دارد، ميگويد «نگاه من به ايشان خيلي متعالي است و برايم آن زمان كه هنوز رئيس‌جمهور نبودند و بعد كه بودند و مي‌آمدند پيش ما و سر سفره با ما املت مي‌خوردند با الان كه رهبر كشور هستند، فرقي نكرده‌اند. الان هم همان صميميت، تعامل و تواضع را دارند.»

روايت آيت‌الله مومن از روز انتخاب حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به رهبري انقلا‌ب اسلا‌مي هم خواندني است.

استاد حميد سبزواري، دكتر افروغ، دكتر قاليباف، دكتر واعظ‌زاده و ... از دیگر شخصیت هایی هستند که مطالب آنها در این ویژه نامه کار شده است."

برای من که روایت های مربوط به روز انتخاب تاریخی خیلی جذاب بود.امیدورام فرصتی دست دهد تا بخش هائی از آن را منتشر کنم.فقط این قسمت را که برگرفته از سخنان خود ایشان در ديداری عمومي به مناسبت روز ولادت باسعادت حضرت جواد(ع)-23/09/1373-است را داشته باشید که:

 آن روزي كه در مجلس خبرگان، بعد از رحلت امام رضوان‌اللَّه‌عليه - آن روزِ اوّل كه بنده هم عضو مجلس خبرگان بودم - بحث كردند چه كسي را انتخاب كنيم و بالاخره اسم اين بنده‌ حقير به ميان آمد و اتّفاق كردند بر اين‌كه اين موجود حقير ضعيف را به اين منصب خطير انتخاب كنند، من مخالفت كردم؛ مخالفت جدّي كردم. نه اين‌كه مي‌خواستم تعارف كنم؛ نه. او خودش مي‌داند كه در آن لحظات در دل من چه مي‌گذشت.

رفتم آن‌جا ايستادم و گفتم آقايان! صبر كنيد، اجازه بدهيد. اينها هم ضبط شده، موجود است. هم تصويرش هست، هم صدايش هست. شروع كردم به استدلال كردن كه مرا براي اين مقام انتخاب نكنيد. گفتم نكنيد؛ هر چه اصرار كردم، قبول نكردند. هر چه من استدلال كردم، آقايان، مجتهدين و فضلايي كه آن‌جا بودند، جواب دادند. من قاطع بودم كه قبول نكنم؛ ولي بعد ديدم چاره‌اي نيست. چرا چاره‌اي نيست؟ زيرا به گفته افرادي كه من به آنها اطمينان دارم، اين «واجب» در من «متعيّن» شده است. يعني اگر من اين بار را برندارم، اين بار بر زمين خواهد ماند. اين‌جا بود كه گفتم قبول مي‌كنم. چرا؟ چون ديدم بار بر زمين مي‌ماند. براي اين‌كه بار بر زمين نماند، آن را برداشتم. اگر كس ديگري آن‌جا بود، يا من مي‌شناختم كه ممكن بود اين بار را بردارد و ديگران هم او را قبول مي‌كردند، يقيناً من قبول نمي‌كردم. بعد هم گفتم پروردگارا! توكّل بر تو. خدا هم تا امروز كمك كرد. 

نوشته شده توسط یکی در ساعت 22:0 | لینک  | 

این نوشته برگرفته از وبلاگ خبرنگار مسلمان(حامد طالبی)است-البته عنوان انتخابی آقای طالبی چیزی غیر از این بود-:

با گذشت یازده روز از آزادی طلبه سیرجانی از زندان اوین به فرمان رهبرمعظم‌انقلاب، این اتفاق انعکاس رسانه‌ای درخوری نیافته و بایکوت خبری رفتار عدالتخوهانه این طلبه سیرجانی همچنان ادامه دارد و اغلب رسانه‌ها صرفاً به مخابره خبر آزادی وی که اولین بار توسط شبکه ایران (www.inn.ir) منتشر شد بسنده کردند در حالي كه به نظر می رسید با توجه به دستور مستقیم رهبر انقلاب در این زمینه و اعتراضهای دانشجویی-طلبه ای به نوع رفتار قضایی علیه این طلبه جوان، آزادی وی علی‌القاعده تا مدتها توجه فعالان رسانه‌ای و سیاسی و فرهنگی را به خود جلب کند.

حجت‌الاسلام‌جهانشاهی طلبه پایه نهم حوزه علمیه قم است که امامت جماعت مسجد امام‌حسن(علیه‌السلام) در سیرجان را برعهده داشته است. او در اواخر عمر دولت اصلاحات اقدام به تأسیس «مجمع جوانان مسجدی» در سیرجان کرده و به فعالیتهای مذهبی و امربه‌معروف‌ و نهی‌ازمنکر می‌پردازد که البته فعالیتهای ابتدایی این مجمع بیشتر معطوف به مسائل خُرد فرهنگی بود. اما بعد از مدتی با تأکیدات مقام‌معظم‌رهبری مبنی بر مطالبه عدالت و پاسخ‌خواهی از مسئولین در سالهای 83 و 84، این فعالیتها وارد مرحله مطالبه از مسوولین شده و راستای مطالبه عدالت از مسئولین را به خود گرفت.

زمین‌خواری‌ها در سیرجان از مفاسد اقتصادی حیرت‌انگیزی است که طیّ سالهای پیشین انجام شده و از حیث میزان مفسده مالی از بزرگترین زمین‌خواری‌های سالهای اخیر کشور محسوب می‌شد دامنه این مفاسد تا جایی بوده که حجت‌السلام علما امام‌جمعه شهر سیرجان در این باره به بیان این نکته که «حتی پرنده‌های آسمان هم ماجرای زمین‌خواری سیرجان را می‌دانند» پرداخته بود.

همچنین رسانه ملی نیز در بخشهای ویژه خود همچون اخبار 20:30 با عنوان «بزرگترین زمین‌خواری کشور» از زمین‌خواری‌های سیرجان نام برده بود. به این ترتیب اولین نهی از منکری که توسط مجمع جوانان مسجدی سیرجان به رهبری حجت‌الاسلام‌علیرضا جهانشاهی انجام و موجب تحریک زمین‌خواران و بعضی مسئولین زیربط این پرونده شد، اعتراض به این مورد بود.

در گیر و دار این اعتراضات، علیرضا جهانشاهی به تهران نیز سفر کرده و اعتراض خود را به گوش مسئولینی از جمله داود احمدی‌نژاد رئیس وقت بازرسی ویژه ریاست‌جمهوری رساند که بنابر آنچه از منابع نزدیک به جهانشاهی نقل شده احمدی‌نژاد به او توصیه کرده است تا طوماری مردمی از این اعتراض تهیه کند. اما هنگامی‌که این طلبه عدالتخواه در مسجدامام‌حسن(علیه‌السلام) اقدام به تهیه این طومار و جمع‌آوری امضا از مردم(بالغ بر سه‌هزار امضا) می‌کرد، به جرم "فریب دادن مردم در رابطه با ثبت‌نام زمین" بازداشت ‌شد.

مدتی بعد دادگاهی که در کرمان در همین رابطه برای محاکمه طلبه سیرجانی تشکیل می‌شود، وی را به سه‌ماه‌ویک‌روز حبس محکوم می‌کند که البته این حکم با اعتراض دانشجویان و طلّاب همراه شده و سرانجام او بعد از حدود پنجاه روز به دستور رهبر معظم انقلاب، از زندان آزاد و با استقبال پرشور مردم مواجه می‌شود.

حجت‌الإسلام‌والمسلین‌‌جهانشاهی که پس از آزادی، تغییر محسوسی را در رابطه با محاکمه زمین‌خواران بزرگ نمی‌بیند، اعتراض‌های خود را از سر گرفته و تیرماه سال گذشته با پای پیاده به سمت تهران راه می‌افتد تا برای چندمین‌بار صدای عدالتخواهی مردم شهرش را به گوش مسئولین برساند. او قصد داشت به هنگام رسیدن به تهران، در مقابل یکی از نهادهای مربوط به پرونده زمین‌خواری سیرجان تحصّن کند تا به خواسته‌اش پاسخ داده شود و قرار بود در طول مسیر نیز جمعی از طلّاب و دانشجویان به او بپیوندند تا این حرکت را به ثمر برسانند. وی از استان‌های کرمان و یزد گذشته و تا استان فارس هم پیش رفت اما پس از طی سیصد و نود کیلومتر، در شهرستان «سورمغ» از توابع شهرستان آباده واقع در شمال استان فارس، برای دومین‌بار بازداشت شد، اما این‌بار به جرم «اقدام خلاف شؤون روحانیت و تشویش اذهان عمومی».

پرونده وی این بار در دادگاه ویژه روحانیت شیراز تشکیل و در جریان محاکمه وی به حدود دوسال حبس محکوم شد. او مدتی را در زندان شیراز بود که 55 روز از این زمان را در انفرادی به سر می‌برد. بعد از آن نیز در پی درخواست خانواده او مبنی بر انتقالش به زندان قم (به علت نزدیکی به محل زندگی) با طرح این مسأله از سوی مسئولین که زندان قم جایی برای او ندارد، به زندان اوین تهران منتقل می‌شود.

به‌زندان‌افتادنِ مجدّد جهانشاهی به جرم عدالت‌خواهی با اعتراض بسیاری از دانشجویان و طلّاب همراه بود. در بسیاری از نشریات دانشجویی به این حکم اعتراض شده و بیانیه‌های متعدّدی از سوی تشکّل‌های مختلف دانشجویی صادر شد. همچنین دانشجویان عدالت‌خواه شیراز 2 بار در مقابل دادگاه ویژه روحانیت شیراز تجمّع کردند. تجمّع سومی نیز از طرف دانشجویان سراسر کشور در مقابل همین دادگاه برگزار شد.

«شَکَرَ الله مَساعیکَ»

بعد از گذشت هشت‌ماه‌وده روز از حبس، جهانشاهی به فرمان رهبرمعظم‌انقلاب(مدّظلّه‌العالی) و با دریافت پیام شفاهی ایشان با عنوان «شَکَرَ الله مَساعیکَ»، در حالی که حدود پانزده‌ماه از حبسش باقی مانده بود،‌ آزاد شد. آزادی او مانند گذشته با استقبالی جمعی از دانشجویان در کنار زندان اوین و همچنین استقبال جمعی از طلبه‌ها به هنگام ورود او به قم همراه بود.

با توجه به آزادی مجدّد این طلبه عدالت‌خواه به فرمان حضرت‌آیت‌الله‌خامنه‌ای، این سئوال در میان افکار عمومی ایجاد می شود که آیا اگر جهانشاهی جرمی مرتکب شده بود، رهبر انقلاب حاضر می شدند دو بار پیاپی مستقیما دستور آزادی وی را صادر نمایند.

نوشته شده توسط یکی در ساعت 22:21 | لینک  |