مانور ناگوار
مشغول خواندن این مطلبِ وبلاگی توی ریدرم بودم – یا تازه تمامش کرده بودم- :
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعدهی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
که در پدیده ای نادر،مثل رفتن برق،گودرم رفت و از آن موقع تا به حال تلاش های من برای باز کردن گودر بی نتیجه بوده است؛مثل تمام تلاش های این چند روزه ام برای باز کردن پلاس.عمده ی صفحات دیگر،جز library.nu که از جمله سرگرمی های اینترنتی ام دانلود کتاب از آن است، باز می شوند.سرعت ای.دی.اس.ال م 256 می باشد و خلاصه مشکل گویا چیزی غیر از این مشکلات دم دستی است.و من مانده ام که باید دقیقاً کدام بزرگوار را ببینم و مراتب تشکر پرامتنانم را بابت گرفتن خرده سرگرمی های اینترنتی ام به ایشان ابراز کنم.فلهذا بنده ار این تریبون بابت {گرفتن لذت وبلاگ و سایت گردی،لذت اشتراک مطالب،نوت نوشتن،نوت خواندن،+زدن و +خوردن،سیرکل کردن و به سیرکل دیگران درآمدن و قس علیهذا}از آقا یا آقایان X متشکرم.
ما روزی روزگاری نمی دانستیم اینترنت چیست؟ و وقتی هم که فهمیدیم احتمالاً تا مدتی نمی دانستیم که وبلاگ چیست؟ و تا مدت ها از ای.دی.اس.ال آگاهی نداشتیم و دیرتر از بقیه گودرباز و پلاسیده شدیم.با کتاب و مجله خیلی از این شهوات!!! را ارضا می کردیم و +برای ما شاید به به و چه چه ملت در متن و حاشیه ی شب شعرها بود و لبخند های ملیح ملت.ما نمی دانستیم که چنین چیزهائی وجود دارد.اما متاسفانه هم آشنا شدیم و هم لذتشان را بردیم و حالا مثل سرباز داستان کذائی در حال یخ زدنیم.
این خاطره ی کلی را هم عرض کنم که :توی دوره ی آموزشی سربازی فرمانده ی خوبی داشتیم؛توی یکی از یگان های هنگ 2 پادگان 01.آدم فهیمی که خیلی خشک نبود،اما من در همین انسان شریف و فهیم یک چیزی را کشف کرده بودم.و آن هم این که خیلی اوقات که دور میدان صبح گاه می نشستیم و ایشان صحبتی می کرد و می خندیدیم،با شروع تمرینات - که بیشتر تمرین رژه بود-،پس از دقایقی و به دلیلی مثل این که پاها بالا نمی یاد یا ... مانور می شدیم و با بشمار سه در حال دویدن به سمت میله ی پرچم میدان بودیم و... و خلاصه خوشی چند دقیقه ی پیش با دویدن و نفس نفس زدن و... حل می شد.احساس می کنم که خیلی اوقات و در خیلی خوشی ها،دوستانی هستند که تمایل دارند که پس از خوشی ها،خوشی ها را به زهر مار تبدیل کنند.
پ.ن:خیلی این جا بی رونق شده است که بیشترش بر می گردد به درس ها و ترم اول.منتظرم اعلام نمراتم کامل شود و "گزارش یک ترم" را بنویسم.