اگر به هر دلیلی خواستی له شدن روح کسی را ببینی،آن جا زیر نور شدید یا در تاریکی محض نیست؛ جایی است نه کاملا روشن  نه به اندازه ی کافی روشن.جایی است با نور کم.

نگار

دیشب،در یک حرکت لذت بخش و در عرض حدود دو تا دو و نیم ساعت نشستم و آخرین کتاب داستانی مصطفی مستور با عنوان سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار را خواندم.سابقه ی یک هو خواندن کتاب را دارم که مهم ترین شان کتاب دیگر اسمت را عوض نکن مجید قیصری است.کتاب را در یکی از آخرین انقلاب گردی هایم خریده بودم و حالا که به خراسان خودمان آمده ام،اولین کتابی است که خوانده ام.کتاب خوبی بود؛اگر خوب بودن را بخواهیم با این سنجه  بیازماییم تحت عنوان:پشیمان نبودن از خرید کتاب.از جهت وجه سرگرم کنندگی و کشش برای ادامه خواندن داستان،چیزی داشت که من تنبل را طوری دنبال خودش بکشاند که ۱۲۱ صفحه ی کتاب را در آن زمان نسبتاً کوتاه سر بکشم.شاید روایت گر سوالات و درد های مهمی بود.به هر حال خواندنش به من چسبید. البته نویسنده در پیشانی نوشت کتاب ،که شاید به انتخاب ناشر در پشت جلد هم مشاهده می شود، نوشته است که "قبل از هرچیز بگم که احتمالا از این داستان خوش تون نمی آد" و خودش هم کمی جلوتر ادامه داده که "ممکنه فردا خوش تون بیاد".داستان جدای از نوید و نگار،که خواهر و برادر هم اند،شخصیت های تقریباً اصلی دیگری شامل پدر و برادر عقب مانده شان،حبیب، را هم شامل می شود.داستان شرح مشکلاتی است که در متن آن بوده و هستند و البته با طرح پرسش هائی اساسی همراه است در باب فلسفه ی بودن مثلاً آنجا که از زبان نوید و خطاب به پدر می خوانیم که:"شما ما را وادار کردید که زندگی کنیم(ص۱۱۷)".

راستش اولین بار به نظرم در صفحه ی ۲۵ بود که فهمیدم باید آخر داستان اشک بریزم.اما خب این اتفاق در بخش ۱۹ کتاب،بخش ماقبل آخر اتفاق افتاد، و اگر نبود دغدغه ی رسیدن به چای و سفره ی شام و یادآوری درخواست پدر و مادر برای رفتن به جمع خانواده،شاید بیش از آن خودم را خالی می کردم.بخش نوزده جائی بود که... بگذریم.

امیدوارم طی روزهای آینده بتوانم همتی کنم و "تنهایی پر هیاهو" ی بهومیل هرابال را دوباره خوانی کنم.کتابی که با خواندن آخرین جملاتش،نتوانستم برای گریه نکردن خودم را کنترل کنم.

بخشی از متن کتاب(بخش ۱۶) را به انتخاب خودم می آورم.البته این بخش از خرده داستان هائی است که درمتن روایت می شود،از زبان نگار است و البته هیچ کدام از شخصیت های اصلی داستان در آن حضور ندارند:

بعد نسرین دستش را بالا آورد.کمی لکنت زبان داشت.گفت دلش می خواهد آرایش گر شود.گفت به نظر او اگر بتواند زن ها را با آرایش خوشگل کند،خدمت زیادی به جامعه کرده است.گفت در واقع بزرگ ترین خدمت را.گفت قبول دارد که گاهی این کار می تواند مثل ساختن بمب خطرناک باشد اما به نظر او بیش تر وقت ها بهترین کار ممکن است.بی خودی داشت آرایش گری را مهم نشان می داد.گفت اگر خوب به موضوع فکر کنیم می بینیم آرایش گاه های زنانه می توانند جلو خیلی چیز ها را بگیرند؛مثل بی کاری یا بالا رفتن سن ازدواج و یا حتی اعتیاد.گفتم که ،بی خودی داشت موضوع را بزرگ می کرد.همین طور که حرف می زد لکنتش هم داشت بیش تر می شد.بعد گفت آرایش گر اگر ماهر باشد می تواند باعث شادی و امید شود.می تواند باعث شود چیزهای خوبی اتفاق بفتد.می تواند جلو خیلی چیزهای بد را بگیرد.می تواند باعث شود وقتی پدر آدم می آید خانه اخلاقش خوب باشد.فریاد نکشد.فحش ندهد.طرف ها را نشکند.درِ اتاق را محکم نبندد.برای بچه هایش شیرینی بخرد.گاهی آن ها را ببرد سینما.سفر.مهمانی.عیدها آجیل بخرد.عیدی بدهد.گاهی دست بکشد روی سرشان.گاهی آن ها را بغل کند.ببوسد.گفت آرایش گر خوب از پزشک خوب بهتر است.از مهندس خوب.از وکیل خوب.دیگر واقعاً داشت شورش را در می آورد.آخر سر با لکنت زبان خیلی زیادی گفت به نظر او آرایش گر خوب مثل ماما است.از آن ماماهایی که با کمترین درد بچه ها را متولد می کنند.گفت با این که هر چه قدر هم بچه با درد کمتری متولد بشود باز هم وقتی به دینا آمد گریه می کند اما اگر درد کم تر باشد بقیه بیش تر خوشحال می شوند و با دیدن بچه بیش تر می خندند.این را که گفت بلافاصله گریه اش گرفت.آن روزها علت گریه اش را نفهمیدم.حالا اما می دانم.یعنی فکر می کنم که می دانم."

نویسنده اینجا پاورقی آورده،کاری که چندین جای دیگر کتاب هم کرده و به داستان دیگرش هم ارجاع داده، که:

"بدون شک نمی داند.نگار تنها بخش بسیار کوچکی از ازچیزی بسیار بزرگ را درک کرده است.توضیح علت تشبیه آرایش گر به ماما آن قدر پیچیده،عمیق،پر شور و تکان دهنده است که واقعً نمی شود آن را در جای پرتی مثل این جا توضیح داد.من واقعاً متاسفم."