• هم اشک از من گرفت،هم گاهی به قهقهه واداشتم و هم خواب عصر روز ماه رمضان را به بیداری مبدل کرد و مرا از عبادتی شیرین!! باز داشت.هر چه اولش را آرام آرام سر کشیده بودم اما حدوداً نیمه دومش را یک روزه زدم به روح و روان ...
  • از زمانی که قیدار رضای امیرخانی را از نمایشگاه کتاب امسال خریدم،بارها دلم کشیده بود که بخوان ش اما نشد.درس و کارهای درسی،به حسب ظاهر،مانع شد . خودم را هم کنترل کرده بودم که هیچ نقد و نظری در موردش نخوانم که با یک ذهن بکر به سمتش بروم:همشهری جوانی را که با امیرخانی مصاحبه کرده بود را خریدم اما تنها قسمت حاشیه ی مصاحبه که به قیدار ربطی نداشت را خواندم.ماهنامه ی داستان را خریدم اما مصاحبه با امیرخانی را نخواندم.حتی عباراتی از کتاب را که اینجا و آنجا همخوان می شد را نگاه نمی کردم.
  • یادم نمی آید که اولین بار کی و کجا از زبان امیرخانی شنیدم که کتاب جدیدش با درون مایه ی جوانمردی است.من هم که هنوز خاطره ی رضا امیرخانی و کلاً امیرخانی های سال ۸۸ را در ذهن داشتم،همان موقع ،که معلوم نیست چقدر از قیدار را نوشته بود، حدس زدم که می خواهم روزی چه چیزی در اینجا بنویسم.مثلاً شاید به ذهنم رسیده بود چیزی بنویسم در یادآوری انتخابات کذائی و دست آخر هم سوالی مطرح کنم توی این مایه ها که امیرخانی و جوانمردی؟ کجاست آن سکه ای که آخرهای داستان سیستان می گفتید که دراین دستگاه ضرب شده و باید هم این جا هم خرج شود ؟ و از این گونه حرف ها و نقد و نظر ها.
  • خلاصه با تمام این حرف و حدیث ها و داشتن پیش داوری و گریز از پیش داوری و...دیروز عصر خواندن کتاب را تمام کردم.نمی دانم اشکال از من بود که کتابخوان سابق نیستم یا کتاب خیلی جان دار بود و ثقیل و یا هم ماه رمضان گوشه ی سوم مثلث شوم!!! دیر به پایان رساندن کتاب بود که چند روز قبل کتاب را شورع کردم و تازه دیروز ختم شد.الله اعلم.
  • در داستان قیدار همین بس که حکایت قیدار نامی است که به قول کوثرانه : جوان‌مردی گاراژدار[است] که بیش از صد اتول و راننده دارد و هر کدام را به نحوی اسیر مردانگی خودش کرده و زیر بال‌وپر گرفته است. روایتِ خوش‌نامی که بعد از گذر از بدنامی به گم‌نامیِ غربت می‌رسد.
  • راستش در عین این که مراقب بودم چیزی در مورد کتاب،قبل خواندنش نشنوم،اما به نظرم به چشمم خورده بود به مطلبی مبنی بر این که کتاب شبیه منِ او،دیگر کتاب تحسین شده ی امیرخانی،است.به نظرم من و به احتمال زیاد خیلی های دیگر این گونه بوده است.مشخص ترین وجه شباهت،وقوع داستان در بستر تهران قدیم است.باز هم داستان محور آدمی است مایه دار؛هرچند در منِ او تقریباً خانواده ای مایه دار و نه آدمی مایه دار.آنجا علی عاشق مهتاب می شود که یک سر رابطه علی مایه دار است و سر دیگر مهتابی نه-مایه دار.اینجا هم قیدار صاحب مال و مکنت و سفره دار است و شهلایی باز هم نه چندان مایه دار.اما به نظرم نکته ای که وجود دارد این است که به نظرم در جاهایی از متن بوی متاهل بودن نویسنده ی قیدار به مشام می رسد.البته شاید این بو در مقایسه با منِ او باشد.می دانم که این حرف شاید خیلی هم مستدل نباشد اما من در جاهائی از متن چنین احساسی داشتم.
  • جاهایی از قیدار چه صراحتاً و چه ضمناً مرا به یاد کارهای قبلی امیرخانی انداخت و می اندازد که در این بند و دو سه بند بعدی به ان اشاره می کنم.مثلاً شاید بشود حضور علی فتاح درداستان را مثال زد - که از شخصیت های منِ اوست و البته حضورش در ارمیا خیلی هم پررنگ نیست- به نظرم یادآور حضور ارمیا در بی وتن است.هرچند شاید چنین مقایسه ای چندان درست نباشد چرا که  ارمیا ی ارمیا محور بی وتن است و اینجا علی فتاح تنها در دو قسمت داستان حضور دارد.
  • متن کتاب یک جوری بود و شاید در کم کردن سرعت خوانش موثر.اگر بگویم روان نبود شاید کمی اغراق و بی انصافی باشد.البته این یک جوری بودن به تناسب خلق داستان در فضای تهران قدیم صورت گرفته بود و بدون شک ضروری بوده است  که نگارش و کلمات و عبارات مورد استفاده به فراخور این موضوع باشد.اما از آن طرف استفاده از لغاتی در مورد ماشین و  به خصوص ماشین های قدیمی که ضرورت استفاده از انها جهت فضا سازی قابل انکار نیست باز هم،حداقل برای من،روی اعصاب بود.شاید از جهت مشکل داشتن با متن خواندن کتاب یادآور خواندن نشت نشا بود.استفاده ی زیاد از کلمات حول و حوش ماشین و رانندگی خاطری از به را برای من زنده می کند.البته و واقعاً، این کجا و آن کجا.این جا نسبت به از به بسیار بسیار دلنشین تر است.
  • مثل"مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد" داستان سیستان و " جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار" جانستان کابلستان،اوایل کتاب چند موردی هستند که تکرار می شوند.البته جمله های و عبارات یکسانی نیستند که تکرار می شوند اما ساختار مشابهی دارند که یکی شان این است"ایراد از زن نیست.ایراد از فکر زن هم نیست.ایراد از مرسدس کروکِ آلبالوئی هم نیست.ایراد از نجوایی است در دل زن..."
  • هر چند در ابتدای کتاب اشاره شده که تشابهات اتفاقهی است و "از آقا تختی تا قیدار،هیچ کدام از بطن عالم واقع زائیده نشده اند و نخواهند شد!" اما دو شخصیت بودند که بارها خواستند در طول خوانده شدن خودشان را به جای افرادی در عالم واقع به من قالب کنند.یکی خود قیدار که به نظرم بارها احساس کردم که این شخصیت را امیرخانی یا به نحوی از خودش{و الآن می گویم یکی از نزدیکانش مثلاً پدر بزرگی} گرته برداری کرده و یا حداقل شخصیتی مثالی است که شاید امیرخانی دوست داشته است یا دارد که مدل امروزی و حقیقی آن باشد.اما اگر از این مورد بگذریم و آن را ناشی از خیال پردازی من بدانیم اما دیگری سید گلپا است که بارها مرا یاد مرحوم سید علی گلپایگانی،فرزند مرحوم سیدجمال گلپایگانی انداخت که امیرخانی از علاقه مندان و مراودان با ایشان بوده است.امیرخانی آخرین تیر ترکش خداوند را در مرگ مرحوم گلپایگانی نوشته است که دو جای داستان و به خصوص جائی که یک دختر مینی ژوپ پوش از حضرت آقا برای استخدام التماس دعا دارد مرا یاد آن نوشته و فراز چهارمش انداخت.
  • کاش می توانستم نوشته ای منسجم تر بنویسم؛اما خب نشد.کاش می توانستم نقدی فنی تر و دقیقی تر بنویسم و از شخصیت پردازی و پی رنگ و قصه و از این دست بنویسم،اما خب نشد.برایم مهم است و خوشحالم که احساس می کنم که با خواندن این رمان دویست و نود و ... صفحه ای چیزی به من اضافه شد. از روی بعضی چیز هائی که گرد روزگار رویشان نشسته بود به لطف رضای امیرخانی غبارگیری کردم.شاید حتی چیزهائی به مجموعه اصول زندگی ام اضافه شد یا حداقل پررنگ تر شد.راستش آنچه که در مورد داستان فکر می کردم و پیش داوری چند ماه پیشی که داشتم و بالا اشاره کردم،با خواندن داستان فروریخت و خوشحالم و لذت بردم که خواندم این داشتان را.داستانی  که هر چند که در فضای گذشته خلق شده است اما به درد این روزهای ما و روزهای همیشه مان می خورد،به درد سیاست و اجتماع و خانه و خانواده و ...مان و شاید بیشتر این ها به درد خودمان ...