خواب بهاری

برنامه داشتم که از چند روز پیش مثل آدمیزاد بنشینم و به درس ها و کارهای عقب افتاده ام بپردازم که نشد.بیکاری این چند روزه ام نه تنها از سرِ فراوانی کارهای عقب مانده و سرگردانی درانتخاب یکی برای شروع،که از سر مشغول شدن بسیارم به وبلاگ و پلاس بود.هر چه هم که خواستم به نحوی خودم را سر به راه کنم نشد.از طرفی سابقه ی خود-سربه نیست کردنم در فضای مجازی نشان می دهد که احتمال این که دوباره دلم هوای هندوستان کند و با سری کج به بازی در زمین این دو بازگردم کم نیست.لذا برای پرهیز از هر دو آفتِ دور ماندن از کارها و بازگشت شرمسارانه به فضای مجازی،تصمیم گرفتم که به جای خودکشی مجازی به خواب بهاری بروم.البته از آن جائی که امتحانات ترم دومم تا حدود دهم تیرماه طول می کشد،این خواب کمی هم بوی تابستان خواهد گرفت.البته واقعاً بعید می دانم بعد از سفر پیش روئی که قرار است در حاشیه ی درس اقتصاد توسعه به شمال یا جنوب برویم و یا همزمان با نمایشگاه کتاب و خریدهای آن، بتوانم خودم را برای ننوشتن کنترل کنم.به هر حال نهایت سعی من در حفظ حالت خواب است! 

هفته ی آینده مثل امروزی،به امید خدا،تهرانم و سعی خواهم کرد به جای وب گردی،به همان تفریح سالم و تکراری پیاده روی،آن هم بیشتر شبانه و در مسیر میدان تا چهار راه ولیعصر عج و بالعکس بپردازم.

از همه ی بزرگوارانی که به صورت مستمر یا گاه به گاه و به خصوص در این چند ماه اخیر لطف داشتند و به این آلونک سر می زدند کمال تشکر را دارم.امیدوارم خداوند ثواب ادخال السرور فی قلب المومن!!! را به همه شان عنایت بفرماید.

سعی می کنم حداقل کامنت ها را می خوانده باشم.لذا اگر در این مدت کامنتی گذاشته شود بعید نیست که به فاصله ی چند روز،بخوانم و عند اللزوم!! تایید کرده و پاسخ بدهم.

چون واقعاً ممکن است خودم را بتوانم به خوبی کنترل کنم و تا آخر ترم ننویسم،از الآن آرزو می کنم و امیدوارم که در تمامی روز و شب های معنوی پیش رو از ایام فاطمیه تا روز و شب های مبارک رجب المرجب من روسیاهِ خسر الدنیا و آخره را از دعای خیر خودتان فراموش نکنید.

زیر آسمان دنیا

مدت هاست که چندان تمایلی به دیدن فیلم و سریال ندارم و دیدنِ دیروز عصرِ قلاده های طلا هم از سر حواشی به وجود آمده و تمایل شدیدم به دیدن روایتی سینمائی از وقایع سال ۸۸ است.بگذریم.تلویزیون دارد سریالی را نشان می دهد.همین طوری نگاهم به تلویزیون می افتد.از داستان که خبر ندارم ولی دارد آقائی را نشان می دهد که می خواهد بخوابد.تلویزیون خانگی اش روشن است و دارد ۹۰ نشان می دهد.این از معدود ۹۰ هائی است که جدیداً چشمم بهش افتاده و کمی نگاهش کرده ام.ناخودآگاه این فکر می آید توی ذهنم که مثلاً ببین! وقتی من داشته ام تلویزیون نگاه می کرده ام در گوشه ای دیگر عده ای داشته اند سریال می ساخته اند و عده ای دیگر هم حتماً به کاری دیگر مشغول.

***

رفته ام به plus.خانوم محترمی شب جمعه ای عکس سنگ قبر پدرشان را همخوان کرده اند.نگاهم می رود به سنگ قبر و می خوانمش.تاریخ مرگ را نگاه می کنم.نیمه ی اردیبهشت نود.این بار هم برایم سوال می شود که من آن وقت چه می کرده ام.ساده ترین راهش مراجعه به وبلاگم است.می روم به سراغ بایگانی وبلاگ.باور کردنی نیست.دقیقاً روزی است که من در مطلبی خیلی شخصی،عکسی را در وبلاگ گذاشته بودم از پدرم که به مناسبت هفته ی معلم تشریف بوده بودند دیدار رهبری.عکسی که در من لابلای عکس های سایت رهبر انقلاب دیده بودم که در آن پدرم در لابلای جمعیت بودند.باور کنید فکرش را هم نمی کردم که ممکن است به تور این مطلب بخورم.عکس سنگ قبر پدری،مثل پدر و مادرم معلم،مرا ببرد به مطلب و عکسی که از سر ذوق دیدن عکس پدر نوشته ام.

***

حکایت دنیاست.حکایت الدنیا یومان، یوم لک و یوم علیک.از طرفی تلنگری است برای هنگامه ی شادی ها و از طرفی امیدی است برای زمانه ی غم ها.حکایتی شگفت،گاه تلخ و گاه شیرین .

از طرفی هم یادآوری برای فراموش نکردن دیگران است.زمانی که سر به بالش نرم در گرمای خانه و خوابگاه داریم،کسی زیر پتوئی مندرس یا حتی بدون آن شب را به صبح می رساند.زمان خوردن غذای لذیذ سر سفره ی رنگین،هستند عده ای که حسرت به دل غدائی به مراتب کمتر و ساده ترند و...

گاهی اوقات به این فکر می کنم که مثلاً توی تهران،و البته هر جای دیگر، با وجود کارتن خواب ها و فاحشه های از سر نداری و ... مسئولین چگونه می توانند شب را بخوابند؟ و فکر می کنم به همین چند سال پیش که به نظرم یک شب بعضی از این کارتن خواب ها،از فرط سرما مردند.راستی آن شب خیلی های دیگر چطور شب را به صبح رساندند؟تصور کنید!بیدار شوید و ببینید که آدم هائی که با شما زیر سقف یک شهر زندگی می کرده اند،حالا به چنین دلیلی دیگر جان در بدن ندارند.

***

آدم هائی الآن در گوشه قبرستان ها دستشان از آسمان و زمین کوتاه است.زمانی به نظرم از بزرگواری شنیدم که مرحوم آقای بروجردی(ره) یا عالم بزرگوار دیگری عادت داشتند که هر روز حمد یا فاتحه کاملی را نثار شیعیان بی وارث امیرالمومنین(ع) که کسی به یادشان نیست بکنند.من که خودم خیلی کم موفق به انجام این کار شده ام.اما به مناسبت یادآوری مرگ و در این روز جمعه ای،پیشنهاد می کنم که هر روز این کار را بکنید و ثواب فاتحه را به همه ی مرحومین از محبین و شیعیان امیر المومنین(ع) تقدیم کنید.

همه با هم،جهاد سازندگی

جناب سید علی،نویسنده ی وبلاگ خیزران ،لطف کرده اند و از من درکنار افرادی دیگر خواسته اند که در مورد امسال،که سال تولید ملی باشد چیزی بنویسم.راستش ممنونم از این که ،هر چند در دنیای واقعی هیچ گونه آشنائی با هم نداریم،مرا دوست خطاب کرده اند و از طرفی این امتنان را بابت این ابراز می کنم که اسم من را در کنار وبلاگ نویسان استخوان ترکانده و معروفی گذاشته اند که لرزه بر اندام من می افکند.شده ام بازیگر تازه کاری که کنار تعدادی استار قرار گرفته و می خواهد فیلم بازی کند.طبیعی است که کمی ترس و لرز دارد.جدای از موضوع لطف،احساس می کنم عاملی که باعث شده یکی از انتخاب هایشان برای این درخواست وبلاگی قرار بگیرم،این نکته بوده که از طرفی من دانشجوی ارشد اقتصادم و از طرفی علقه ای به این نظام و رهبری دارم،پس به احتمال قوی گزینه ی مناسبی برای نوشتن دراین باب هستم.البته این در حد حدس است و شاید چنین نباشد.اما با هر معیاری که ایشان به انتخاب من رسیده باشند، من خود خودم را در حد نوشتن در این باب نمی دانم.یعنی حداقل در حد نوشتن مطلبی به درد بخور.چه این که من هنوز تازه از عالم مهندسی وارد اقتصاد شده ام و شاید اظهار نظری بکنم که با توجه به رشته ی فعلی ام،چندان عمیق نباشد و حتی منجر به لطیفه ای برای اهل نظر شود.اما از طرفی بد دانستم حالا که ایشان چنین درخواستی کرده اند،دعوتشان را بی پاسخ بگذارم.لذا در مقام جمع این دو،مطلبی را تقدیم می کنم اما به طور جدی متذکر این قضیه ام که به آن به چشم یک نوشته ی دانشجوی اقتصاد نگاه نکنید.از آنجائی که نوشته ام خیلی طولانی شد آن را در ادامه ی مطلب می آورم که تنها علاقه مندان آن را دنبال کنند و در اینجا تنها به ذکر داستانی که درذیل آن نوشته آمده بسنده می کنم.چنانچه می خواهید متن کامل را بخوانید،از خیر خواندن آن بگذرید و به ادامه ی مطلب بروید:

در مورد کار جدی و درست هم باز به مثالی متوسل می شوم.باز هم به فضای امریه ام بر می گردم.در یک میدان گازی و ذیل یکی از شرکت های تابعه ی وزارت نفت.جائی که من کار می کردم منطقه ای عملیاتی بود که شرکت متبوعم وظیفه ی استخراج گاز را از میدانی گازی بر عهده داشت.خب در سر چاه های گاز تاسیساتی ایمنی وجود داشتند که تعدای از شیر های موجود در آنها با فشار روغن کار می کردند.فشار مطلوب برای این شیر آلات حد معینی داشت که نباید از آن بالاتر می رفت.لذا گاهی که به هر دلیلی،مثل افزایش دما،این فشار از حدی بالاتر می رفت اپراتور ها موظف به تخلیه ی دستی فشار بودند.در این میان خیلی ها به راحتی شیر را به سمت فضا آزاد می کردند واز فشار می کاستند.اما بودند اپراتورهائی که خودشان را موظف می دانستند که تا حد امکان این روغن ها را در ظرفی جمع آوری کنند تا بیهوده به هدر نروند.آدم هائی که طبق وظیفه شب ها را بیدار بودند و حداقل برنامه خواب از پیش تعیین شده نداشتند.در نیمه ی شب های سرد و در طول روزهای گرم تابستان دو ساعت به دو ساعت با حضور در محل به پرکردن logsheet می پرداختند و بی خودی و در قبال انجام وظیفه شان اضافه کاری طلب نمی کردند.درراه اندازی چاه های تازه که خیلی ها در عطش حضور و اضافه کار بودند و لابی می کردند،دور از معرکه بودند و در صورت حضور هم خواهان اضافه کار نبودند چرا که آن را وظیفه شان می دانستند و شاید  کفاره ی روزهای کم کارتر در سر چاه.خب قابل حدس است که چنین آدم هائی چندان موجودات دلچسبی در منطقه نبودند.بعد ها به این گزاره ی جالب رسیدم که اگر آنها خارجی بودند و اهل سنت،کسی دلخور نبود.چون به صورت از پیش تعیین شده و قراردادی خیلی هایمان باور داریم که خارجی ها کارشان را درست انجام می دهند،اهل سنت در کارشان دقیق هستند؛اما اگر یک شیعه ی ایرانی دقیق و درست کار باشد همه و همه گُر می گیرند چرا که ناقض بخش عمده ای از ذهنیاتشان است.

 

*توضیح حاشیه ای این که این مطلب در بخش وبلاگستان تلکس خبری دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب نیز قرار گرفته است.

ادامه نوشته

سرازیر

وقتی سوار آسانسوری قژقژکنان شدیم تا به گنبد کلیسای فلورانس برسیم،الین [همسرِ آقای راوی] متوجه شد که از ارتفاع می ترسم؛ترسی که خودم هرگز متوجه اش نشده بودم اما الین به سرعت نهایت استفاده را از آن برد.من که فضای رعب آور زیر گنبد ناآرامم کرده بود،به زور می توانستم از آسانسور بیرون بیایم.به نظر می رسید که چشمانم نمی خواهند روی دیوراه های مدوّر بنا ثابت بمانند.حس کردم ضربان قلبم به شدت افت کرده و نزدیک است ازهوش بروم.با ایما و اشاره به الین فهماندم که نمی توانم در بالکن کم عرضِ کلیسا همراهی اش کنم.در حالی که به زحمت نفسم در می آمد،منتظر ماندم الین مغرورانه دور گنبد بچرخد.مُصرانه صدایم می کرد که پیشش بروم و باعث می شدجلوی توریست های دیگر خجالت بکشم.با این حال وقتی کلیسای جامع را ترک کردیم،به شکل غریبی دل سوز شد و بازویم را با حالتی نگران و دل گرم کننده گرفت.مسخره ام نمی کرد و به نظر می رسید که کاملا صادقانه،از ترسیدنم نگران شده است...

من فرار کردم اما حالت پیروزمندانه چهره الین هنوز گیجم می کند.آیا دیده بود که دارم برج را هل می دهم و مطمئن بود که مسؤول ریزش برج منم؟آیا به من افتخار می کرد که آن طور عمیق به او نفرت می ورزم و بالاخره ناتونی ام را به توانمندی تبدبل کرده ام تا از او انتقام بگیرم؟شاید با مرگش بود که ما حقیقتا به هم رسیدیم و برج پیزا هدفی را که قرن ها منتظرش بود،به انجام رساند.

+آنچه در بالا آمد بخشی از داستانِ سرازیر، جی.جی.بالارد ،ترجمه ی امیر حسین هاشمی بود که در شماره ی یازدهم(اسفند ۹۰و فروردین ۹۱) داستان همشهری منتشر شده است.برای اولین بار بود که همه ی روایت ها و داستان های همشهری داستان را خواندم و شاید از جمله کارهای مفیدم در این نوروزگان بود.پیشنهاد می دهم که اگر داریدش از خواندن روایت های آن لذت ببرید.درمورد داستان ها هم،به نظر من، جز دو داستانِ "پشت سرت را نگاه نکن" و "دهل و لگن"،مابقی داستان هائی بودند که ارزش حداقل یک بار خواندن را داشتند.

++از پریشب به دلم افتاده که در این جا را تخته کنم و از صحنه ی بلاگفا حذفش کنم.خودم را کنترل کردم که مثل وبلاگ قبلی ام،می خوش،دست به حرکتی نزنم که بعد ها حسرتش را بخورم.ولی شاید اگر همتی بود و وسوسه ها مانعم نشد،حداقل برای مدتی،مثلاً تا پایان ترم،از به روز کردن پرهیز کنم و یا حداقل، به حداقل ترینِ ممکن ش برسانم.هم چنین این تصمیم،می تواند در عرصه ی plus هم عملی شود و به موجودیت نیمه حقیقی-نیمه مجازی ام در آنجا پایان دهم.به هر حال این ها همه در حد ایده اند و هنوز از حرکتی جدی خبری نیست.توقف به روزرسانی که حتماً به اطلاع خواهد رسید اما در مورد تعطیلی،گفتم که گفته باشم که اگر روزی نه چندان دور آمدید و با این پیام رو به رو شدید که"وبلاگی با این آدرس پیدا نشد"،تعجب نکنید.

نهنگت را قورت بده!

پیش نوشت: نمی خواهم جزء به جزء تطبیق بدهم [و لذا لطفاً مته به خشخاش نگذارید] بلکه  تنها به طور کلی می خواهم استفاده کنم.

داستان یونس نبی(ع) را به خاطر دارید؟ جائی که خدای کریم در قرآن مجید(سوره ی انبیا،آیه ی۸۷) این گونه آن را روایت کرده است که به هر دلیل:

 وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۸۷﴾ما دعاي او را به اج فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿۸۸﴾

و ذا النون (يونس) را (به ياد آور)، در آن هنگام كه خشمگين (از ميان قوم خود) رفت، و چنين مي‏پنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت، (اما موقعي كه در كام نهنگ فرو رفت) در آن ظلمتها (ي متراكم) فرياد زد خداوندا! جز تو معبودي نيست، منزهي تو، من از ستمكاران بودم.ما دعاي او را به اجابت رسانديم، و از آن اندوه نجاتش بخشيديم، و همين گونه مؤمنان را نجات مي‏دهيم.

امسال سال نهنگ است.شاید خیلی از ما چه خشمگینانه و چه غیر خشمگینانه،چه به طور کلی و چه به طور جزئی،چه عمدی و چه سهوی از خدا روبرگردانده باشیم و در دلِ ظلمات،گرفتار شده باشیم.سرگردان شده باشیم.مانده باشیم که چه کنیم و چه کار کنیم.شاید امسال سال خوبی باشد برای بازگشت از ظلماتی که شاید سال هاست در آنها گیر کرده ایم.کافی است که یادمان باشد که از سوی خدا هیچ مشکلی نیست و هرچه مشکل است از ماست؛ و اصطلاحاً از ماست که بر ماست.وعده ی خدا برای نجات مومنان حق است و شکی در آن نیست که فرمود: "و همین گونه مونان را نجات می دهیم".

 

کمی زودتر

دارم صورتم را اصلاح می کنم.مشغول نیمه ی سمت راستم که احساس می کنم موی سپیدی را دیده ام.حدس می زنم شاید موئی با رنگ روشن تر را بددید کرده ام* یا هم موی سپید کس دیگری است که به نحوی به صورت من رسیده است.با دقت وارسی می کنم و می بینم که نه،اشتباه نکرده ام.لامصب اصل جنس است.

به نظر شما آخرین ماه های بیست و شش سالگی برای روییدن موی سپید در صورت،خیلی زود نیست؟

 

*"بددید کردن "را نمی دانم که غیر ما هم استفاده می کنند یا نه؟ به هر حال کنایه از خطای دید و اشتباه گرفتن کس یا چیزی به جای کس یا چیز دیگری است.

+پست کمی تا قسمتی مرتبط: آه من قِله العشق و صُعوبه المسیر

عجیب و غریب

گاهی اشکال از دیگران نیست که درد تو را نمی فهمند بلکه مشکل از دردهای عجیب و غریبی است که تو داری.

هرچی تو بگی

یکی از نکته های جالبی که در اقتصاد سنجی [به طور کل آمار] و به خصوص در مباحث سری زمانی مطرح می شود بحث همبستگی کاذب یا بی معنی(nonsense correlation) است.بگذارید با وام گیری مثالی از ترجمه ی فارسی کتاب روش های اقتصاد سنجیِ آقایان جک جانستون و جان دینارو به توضیح مختصر این مطلب بپردازم و بعد هم وارد روضه!! شوم:

مثال محبوب ما در مورد همبستگی کاذب یا بی معنی در یک مقاله زیبا در سال ۱۹۲۶توسط آماردان معروف آندی یول بیان شده است.یول داده های سالانه را از سال ۱۸۶۶ تا۱۹۱۱برای نرخ مرگ و میر در انگلستان و ولز و همچنین تمام ازدواج هائی که در کلیسای انگلیس با رعایت تشریفات انجام شده را جمع آوری نمود و ضریب همبستگی ۹۵/۰+ را به دست آورد.معذلک،هیچ سیاستمدار انگلیسی بستن کلیسای انگلیس را [برای]دادن عمر جاودان به رای دهندگان پیشنهاد نکرد.اخیراً، با استفاده از داده های سالانه ی ۱۸۹۷ تا ۱۹۵۸ پلاسر و شوارتز یک ضریب همبستگی ۹۱/۰+ را میان لگاریتم درآمد اسمی در ایالات متحده و لگاریتم لکه های خورشیدی انباشته شده پیدا کرده اند.هندری یک رابطه ی مثبت بسیار قوی،اگر چه تا حدی غیر خطی،میان نرخ تورم و بارندگی سالانه تجمعی در بریتانیا را ملاحظه کرده است.چقدر خوب می شد اگر انگلیسی ها می توانستند نرخ تورم را کاهش دهند، و به عنوان پاداش،از اثر فوق العاده هوای بهبود یافته لذت می بردند،اما چنین ترکیب مسرت بخشی قرار نیست اتفاق بیفتد[!!!]

دقیقاً به خاطر ندارم که آیا استاد اقتصاد سنجی مان از این مثال ها استفاده کردند یا مثال های دیگری وقتی در اولین جلسه ی درس این جمله ی حکیمانه ی انسیه را گفتند که ما اقتصاد سنجی برای اقتصاد سنجی نداریم.و به عبارت دیگر اقتصاد سنجی فی نفسه یا به خودی خود یا به قول خارجکی ها per se واجد ارزش نیست.

راستش دین خدا و عبادات ما هم که کمتر از اقتصادسنجی ما نیست و به نظرم ما دین برای دین و عبادت برای عبادت ندارم.بگذارید پیش از گفتن حرف اصلی بگویم که جرقه ی نوشتن این مطلب که پیش از این هم دوست داشتم در موردش بنویسم چگونه زده شد؟

دیشب بود که وارد plusم شدم و مشغول تفرج.سرکار خانوم بسیار محترمی عکسی را از مناطق عملیاتی هم خوان کرده بودند.عکس تابلوئی را نشان می داد که رویش نوشته شده بود "ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد ".ایشان نوت زده بودند:

" بهترش این بود:

ای کاش شور شهادت در ما کم نمی‌شد"

من هم با اجازه ی شما!! نظر گذاشتم که:" بهترترش این بود که ای کاش شور عمل به تکلیف در ما به وجود آید و کم نشود " و در ادامه ی نظرم بخشی از کتاب امام حسین شهید فرهنگ پیشرو انسانیت علامه ی فقید محمد تقی جعفری را آوردم که:

به خاطر دارم كه در جنگ ايران و عراق (۱۳۵۹ - ۱۳۶۷)، تعدادى از جوانان كه عازم جبهه بودند، پيش من مى‏آمدند و ضمن ديدار و احوالپرسى، مى‏گفتند شما دعا كنيد كه ما شهيد بشويم. مى‏گفتم ابداً چنين دعايى نمى‏كنم. يعنى چه كه شما شهيد بشويد! آن‏چه كه دعاى حقيقى شماست، اين است كه خدا شما را موفق بدارد تا تكليفتان را در جبهه، به بهترين وجه انجام دهيد. اين تكليف شماست كه اگر يك لحظه از زندگى شما مانده است، بايد به تمام معنا از زندگى دفاع كنيد. اگر هم شهيد شديد، احدى‏الحسنيين.

خب حالا بگذارید برگردیم به آنچه که گفتم.این که دین برای دین و عبادت برا ی عبادت نداریم.

زمانی از استاد فاطمی نیا صحبتی را با این مضمون شنیدم یا خواندم که می فرمودند:بعضی ها انس به عبادت دارند اما انس به خدا ندارند.مثلاً طرف شونصد بار شده که رفته به مکه اما حاضر نیست که برا ی خدا پول یک بار از این مکه ها را بدهد به دو جوان که مانده ی فلان ملیون پولند که در این زمانه ی شک و شهوت به سر زندگی بروند.چرا طرف این کار را نمی کند؟چون انس به خدا و به ما امر به ندارد،بلکه انس به عبادت دارد.دیده ام آدمی را که دوست دارد  سفرش را هر طور شده بیش از ده روز کند تا که نماز را کامل بخواند.چرا؟ چون انس به چهاررکعت دارد.انس به آنچه که خدا دستور داده را ندارد.اصلاً بعید نیست که این آدم اگر فردا روزی ولی عصر(عج) تشریف بیاورند و بگویند که مثلاً نماز چهار رکعتی را باید سه رکعتی خواند ته دلش چندان راضی نباشد.زمان سربازی و امریه،شروع کار شیفت ها با عصر کاری بود  و ما بعد از نماز ظهر وارد منظقه ی عملیاتی می شدیم.به قاعده و تا جائی که من می دانستم،ما آن روز را نمی توانستیم روزه بگیریم.ولی خب بعضی از دوستان روزه می گرفتند و وقتی حکم شرعی یادآوری می شد چیزی می گفتند توئی این مایه ها که آخوند ها برای خودشان چیزی گفته اند.یا شاید شما هم برخورد داشته اید یا در استفتائات علما خوانده اید که بعضی از خانوم ها به زور دارو و قرص،هر طور که شده می خواهند کل ماه مبارک را روزه بگیرند.خب خانوم محترم!خدائی که شما را آفریده،خلقتتان را به نحوی قرار داده که چند روزی از ماه رمضان را روزه نگیرید.اما خب شما گویا دوست ندارید که عمل به فرمان خدا کنید.بلکه شما تنها با روزه انس گرفته اید.یا آدم هائی که به لحاظ مشکلات جدی جسمی ناشی از روزه گرفتن مخیر بین روزه گرفتن و نگرفتن نیستند بلکه نباید روزه بگیرند اما خب روزه می گیرند چرا که اینجا هم داستان انس است .داستان عادت است.داستان نفس است.از مرحوم  آقای بهجت نقل شده است که:به شیخ علی زاهد قمی[در نجف] گفتند:دعا کن برای این که موفق به روزه ی ماه رمضان شوی.گفت دعا نمی کنم.پرسیدند:چرا؟ جواب داد:چون تسلیم قضای الهی بودن،ارزش بیشتری دارد.(زمزم عرفان یاد نامه فقیه عارف حضرت آین الله محمد تقی بهجت ره ،محمد محمدی ری شهری،ص ۳۷۰).

گاهی به نظر می رسد(تاکید می کنم که به نظر می رسد و شاید واقعاً این گونه نباشد) که بعضی  در مورد مسئله ی نماز و تاکید بر حضور قلب و رعایت آداب آن چنان غرق خود نماز می شوند که خود خدا به فراموشی می رود؛که پیش از این به داستانی در مورد تلنگر مرحوم سید هاشم حداد به استاد شهید مرتضی مطهری اشاره کرده بودم .

در مورد داستان شهادت که سررشته ی بافتن این متن شد،به نظرم شهادت هدف نیست .البته شهادت بسیار ارزشمند و فوز عظیمی است و من هم آرزو می کنم که خدا مرا از شهدای در راهش قرار دهد.اما صفحه ی اول قرآن با اهدنا الصراط المستقیم شروع می شود.اگر عمر،عمر در راه صراط مستقیم باشد چه بهتر که طولانی تر شود و آخرت را آبادتر کند.امیداورم خداوند اخلاص دعای خالصانه برای عمل به تکلیف و همچنین پایان سرخ زندگی را به ما عنایت کند و ما موفق کند به اعمالی خالی از شائبه های نفس و ریا و شیطانی بودن .

تو را من چشم در راهم...

۸۸ و ۸۹ سال های آشنائی بیشترم با مفهوم عاقبت بخیری بودند و ۹۰ سال بازگشت به خویشتن .امیدوارم ۹۱ به حق آنی که به او یادآوری کردند"الم نشرح لک صدرک" سال شرح صدر برایم باشد.شرح صدر برای تحمل،برای صبر .برای بی خودی و به آسانی لبریز نشدن و متلاطم نشدن. بیهوده شوق نکردن و مایوس نشدن فزاینده.

نمی دانم آیا برای راه ندادن آدم ها به دل،برای دل نبستن،برای دل بریدن،برای آشنائی و لذت بردن واخت شدن با تنهائی،برای فراموش نکردن تنهائی،برای کمرنگ نشدن تنهائی هم شرح صدر لازم است یا نه؟

اَشبَه

خدا هر کس را که بیشتر دوست دارد، بالاترین شباهت به خودش را نصیب او می کند: تنهایی!

ما...خدا و اهل بیت/سید محمد سادات اخوی

سحری های سحرآمیز

می گویند که به روزه خواری که سحر های ماه مبارک برای خوردن سحری بیدار می شد گفتند که فلانی!تو که روزه نمی گیری چرا برای خوردن سحری بیدار می شی؟ گفت:ای بابا! ما اونقدر هم کافر نیستیم.

احساس می کنم با برخی از کارها و رفتارهایم،برخی دیگر از کارها و رفتارهایم مصداق سحری خوردن آن بنده خداست.

پست مرتبط قبلی: در پرهیز از ادا و اطوار

شِکوه های پلاسیده ی غرقیده

غرقه در دریائی را تصور کنید که غرق نمی شود اما نمی تواند مدام هم روی سطح آب بماند.مرتب زیر آب می رود و گاه گاهی بیرون می آید و نفسی می کشد.

حکایت من و Google Plus شده حکایت همان غرقه و دریا.مدت هاست که تنها هر از چند گاهی باز می شود و هر از چند گاهی امکان هم خوان کردن مطلب یا نظر گذاشتن و + زدن برایم وجود دارد.خیلی اوقات هم زمانی درست و حسابی کار می کند که بد موقع است.مثلاً صبح زود که ملت خوابند و شما تقریباً دارید تنها برای خودتان مطلب هم خوان می کنید.حالا تصور کنید که پای مطلب خاصی که شما + زده اید یا نظر گذاشته اید،نظری گذاشته شود که رونوشتی از آن  به Inboxتان بیاید و شما تمایل به پاسخ دادن داشته باشید اما به علتی امکان آن را نداشته باشید.جالب اینجاست که گویا همه ی این مصائب زیر سر سرعت اینرنت نیست چرا که بوده زمانی که در سرعت های پایین که امکان بازکردن صفحات دیگر نبوده،Plus باز می شده است.

در پایان به تصویر دریائی فوق این را هم اضافه کنید که غرقه یا نمی تواند و یا تمایلی ندارد که خودش را نجات دهد.مدت هاست که یک هم چنین وضعی را دارم.

پ.ن:اولاً که سال نو مبارک! ثانیاً اولین پست سال که این باشد،آخرینش چه خواهد بود؟