شاید بی ربط

شاید خیلی به هم ربطی نداشته باشند اما گاهی بعضی از این  برنامه ها و مجلات و آدم ها و ... که راهکارهای چگونه خوردن و نوشیدن برای گرسنه و تشنه نشدن برای ماه رمضان را صادر می کنند مرا یاد معلم ها و استادانی می اندازند که قبل از امتحان یک سری سوال می دهند و می گویند که از اینها امتحان می گیرند.

وقتی دلی

۱) حقیقتش را بخواهم بگویم درست یادم نمی آید که کی و کجا با کتابی که امروز خواندنش را تمام کردم آشنا شدم.اما بدون شک (یا شاید هم به احتمال قوی) این مطلب سایت شهر کتاب،که الیته شاید هم توی ایسنا خوانده باشم، یکی از وسوسه های خواندش بود؛شاید این قسمتش که نوشته بود :" با توجه به نوع کار شهسواری و ناشر کتاب، به نظر می‌رسید این محمدحسن شهسواری شاید یک محمدحسن شهسواری دیگر باشد که تازه‌کار است و ناآشنا؛ اما با پرس‌وجو این نتیجه به دست آمد که نه؛ محمدحسن شهسوایِ نویسنده‌ی رمان «وقتی دلی» که روایتی است از زندگی «مصعب ابن عمیر» ـ یکی از اصحاب پیامبر (ص) ـ،‌‌ همان شهسواری است که پیش‌تر، رمان‌های «شب ممکن» و «پاگرد» را منتشر کرده است. " یعیی شاید هم این که نویسنده همشهری تهرانی ماست هم در وسوسه ی خواندن بی تاثیر نبود اما این که داور مثلاً جایزه ی هوشنگ گلشیری و بهرام صادقی که مشخص است که در فضای روشنفکری سیر می کند بیاید و داستان زندگی یکی از صحابه ی رسول خدا(ص) را بنویسد جالب است.

۲) راستش اگرچه مدت ها بود که دوست داشتم این کتاب را بخوانم و در نمایشگاه امسال هم خریده بودم‎ش اما این که وسط نوشتن پایان نامه نوشتن بنشینم و بخوانم‌ش جالب بود.همین اول بگویم که خیلی از متن کتاب ،یعنی شیوه و نوع بیان و کلماتش لذت نبردم.یک جوری بود. گاهی به متون رسمی و پندآموز رسمی نزدیک می شد.اما بدون شک از جائی به بعد عنصری که به نظرم در داستان به آن تعلیق می گویند پررنگ شد.عنصری که مرا به دنبال خودش می کشاند که سر در بیاورم که می خواهد چه شود.

۳) داستان البته داستانی کاملاً مبتنی بر تاریخ و واقعیت نیست و جالب بود که بعد از خواندن رمان و دیدن مصاحبه ای از آقای شهسواری فهمیدم که دو شخصیت که نقش نه چندان کم‌رنگی در داستان دارند،شخصیت هائی کاملاً ساختگی بوده اند! (با این حال و  به ادعای نویسنده و در عین بهره گیری بالا از قوه ی خیال ،البته جز در مورد رسول خدا(ص) و امیرالمومنین(ع)، برای نوشتنش حدود پنجاه کتاب را مورد مطالعه قرار داده، سرانجام به لحاظ تئوری، کتاب ارزشمند تاریخ سیاسی اسلام، نوشتۀ آقای رسول جعفریان را مبنا قرار داده و سایر اطلاعات فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی‌اش را حول این محور چیده است. تخیل را هم هر جا تاریخ سکوت کرده بود، به فراوانی داخل ماجرا کرده است.) اما این که مصعب بن عمیر هجدهمین نفری بوده که مسلمان شده است، از  اشراف زادگان و زیبارویان مکه بوده ،  ایمان خود را از پدر و مادر خود مخفی نگاه داشته بود و پس از آشکار شدن آن از سوی خویشان طرد می شود، این که  وی بعدها در نخستین هجرت به حبشه شرکت کرد و پس از بازگشت در شعب ابی طالب رسول خدا(ص) را همراهی می کرد، این که پیش از پیمان عقبه اول به عنوان اولین معلم قرآن به یثرب اعزام شد، در جنگ بدر و جنگ احد پرچم دار سپاه اسلام بود و در جریان جنگ احد، درسال سوم هجری، در سی سالگی به شهادت رسید. این ها همه و همه بخش هائی از واقعیت هستند.(عمدتاً به نقا به نقل از صفحه ی مصعب بن عمیر در ویکی پدیا که خود برگرفته از کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام، محمد نصیری، تدوین نهاد نمایندگی مقام رهبری در دانشگاهها، انتشارات دفتر نشر معارف، چاپ چهل و هفتم). راستش زمانی که کتاب را خواندم و فهمیدم که جناب مصعب از شهدای احد بوده است و درانجا دفن، یاد عمره ی دانشجوئی افتادم و این که ای کاش در مورد شهدای احدی با  با اطلاع بیشتری به زیارت می رفتم.

۴) و آخرین صحبت این که مدت ها بود کتابی را نخوانده بودم که با اشک آن را به پایان ببرم؛ولی در مورد این کتاب،آن را با چشمانی خیس به پایان بردم.می دانم که منطبق بر واقعیت به طور کامل نبود اما در کلیات روایتی از زندگی یکی از صحابی دوست داشتنی رسول خدا بود.دوست دارم مطلب را با نقلی از کتاب که به نظرم شروع خیس شدن چشمان بود به پایان ببرم که :

اینک مسلمانان در حال کفن کردن اجساد بودند.هرچند به گاه،کسی بر سر جنازه ی مصعب می آمد، اما باز دور می شد.هیچ کس دلش نمی آمد بدن مصعب، جوان بالابلند و نیک چهره ی حجاز را دفن کند.پس دفن او را مدام عقب می انداختند.تا آن‌جا  که چون خواستند بدنش را به خاک بسپارند، دیگر کفنی نیافتند...رسول الله نزدیک شد.همه کنار رفتند.پیامبر خدا که این صحنه را دید،اشک بر دیدگانش روان شد و رو به جنازه ی مصعب گفت هنگامی که تو را در مکه می دیدم، از تو خوش لباس تر کسی نبود و حالا کفنی نیست که بدنت را بپوشاند و اکنون سر آغشته به خون تو با یک عبای پشمینه پوشیده شده است.به دستور پیامبر،جنازه مصعب را بدون کفن دفن کردند.او نخستین شهید تاریخ اسلام بود که بی کفن به خاکش سپردند.*

 

 

*آنچه از کلام و رفتار به رسول خدا منتسب شده است مستند به متن کتاب است .برای خواندن سرگذشتی دقیق تر و مستند تر می توانید به این صفحه در سایت راسخون مراجعه کنید.

 

قلیل بندگی

زمانی در مصاحبه ی کیهان با سید محمد حسین طباطبائی،حافظ سابقاً خردسال قرآن که حالا برای خودش مردی شده است،بخشی از این حدیث یا مضمونش را خواندم؛و چند مدت قبل به لطف جناب ابوزینب در پلاس به متن کامل حدیث دست یافتم.ایشان منبع را  مستدرك‏ الوسائل ج۱۱ ص۳۷۷ را معرفی کردند.حدیث عجیب و تکان دهنده ای است.ادعا نمی کنم که روزگار ما مصداق آن است اما فراز تامل برانگیزی برای ماهی دارد که از امشب مهمانمان می شود و مهمانش می شویم :

يَأْتِي زَمَانٌ عَلَى أُمَّتِي لَا يَعْرِفُونَ الْعُلَمَاءَ إِلَّا بِثَوْبٍ حَسَنٍ وَ لَا يَعْرِفُونَ الْقُرْآنَ إِلَّا بِصَوْتٍ حَسَنٍ وَ لَا يَعْبُدُونَ اللَّهَ إِلَّا بِشَهْرِ رَمَضَانَ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ سُلْطَاناً لَا عِلْمَ لَهُ وَ لَا حِلْمَ لَهُ وَ لَا رَحْمَ لَهُ

زمانی بر امتم بیاید که علما را جز به لباس نیکو و قرآن را جز به صوت نیکو نمی شناسند و خدا را جز در ماه رمضان نمی پرستند.پس هنگامی که چنین شود خداوند حاکمی را بر آنان چیره کند که نه علم و نه حلم و نه رحمی دارد.(ترجمه از من است)

به خدا پناه می بریم واز او می خواهیم که یاری مان کند تا جزء آن دسته ای که بهره شان از بندگی تنها ماه رمضان است قرار نگیریم.

پ.ن: خیلی التماس دعا دارم برای این روز و شب ها.

داستان جان

۱) دست و پاهایم می لرزید،ولو شدم روی کاناپه.به شکمم نگاه کردم و حالم از خودم و شکمم و همه چیز به هم خورد.قلبم تند می زد و دهانم خشک شده بود.پسرم آمد و پرسید :«می خوای برات آب بیارم؟» گفتم :«آره.» رفت و با یک لیوان بزرگ آب برگشت.گفت: «ترسیدی؟» دیدم وقت دروغ گفتن نیست.گفتم: «آره.» گفت: «همیشه از سوسک می ترسی؟» گفتم: «آره.» گفت:«پس چرا گفتی سوسک ترس نداره؟» گفتم: «ببین سوسک ترس نداره چون کاری با آدم نمی تونه بکنه ولی چون آدم چندشش می شه برای همین ازش می ترسه ولی چون آدم می دونه سوسک کاری نمی تونه با آدم بکنه خیلی هم نمی ترسه...فهمیدی؟ » پسرم گفت: «تقریباً.» بغلش کردم،پسرم هم من را بغل کرد.بعد پرسید :«تو ترسوئی؟» ای وای! دیگر وقت این سوال نبود.گفتم: «نه.» گفت: «واقعاً؟» چه جوابی باید می دادم وقتی پند دقیق پیش دیده بود که یک سوسک من را به چه حالی انداته.گفتم: «این از اون سوال‌هاییکه که نمی شه بهش راحت جواب داد برای این که ترس یه چیز نسبیه » پسرم گفت: «این جوری که هیچ سوالی رو نمی شه جواب داد» گفتم:«چرا؟»گفت: «چون همه چی نسبیه.» اصلاً انتظار چنین جوابی را از یک پسر سیزده ساله نداشتم.گفتم: «به نظر تو همه چی نسبیه؟» گفت: «تقریباً.» گفتم: «تقریباً یعنی چی؟» گفت:«آخه جواب همین سوال همه نسبیه.» گفتم:«توله سگ اینا رو از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «چی ها رو؟» گفتم: «اصلاً نسبی یعنی چی؟» پسرم گفت: «یعنی یه چیزی که صد در صد نیست...حتمی نیست» گفتم: «اون تو می گی همه چی نسبیه؟» گفت: «تقریباً» گفتم: «باریکلا به تو.» گفت:«حالا تو ترسوئی یا نه؟» گفتم: «من هم تقریباً.»بعد گفتم: «بالاخره همه از یه چیزایی می ترسن.»گفت:«تو از چیا می ترسی؟» گفتم: «بذار فکر کنم بعد بهت می گم.»...

پسرم را صدا زدم و گفتم:«خیلی ناراحتم» پسرم گفت: «چرا؟» گفتم:«برای این که فهمیدم آدم ترسویی هستم.» پسرم گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفتم:«فهرست ترس هام رو نوشتم.» پسرم گفت: «ببینم.» گفتم:«نه .» گفت:«چرا؟»گفتم:«خجالت می کشم.» پسرم گفت:«بده ببینم.» جایمان عوض شده بود،کاغذ را دادم دست پسرم.

نگاهش کردم.خیلی با دقت می خواند،وقتی تمام شد یک بار دیگر هم خواند.گفت: «به نظرم تو ترسو نیستی» گفتم: «واقعاً؟» گفت :«آره مثل همه ای».خوشحال شدم.از این که به نظرش مثل همه بودم، این قدر خوشحال شدم که در پوستم نمی گنجیدم.پسرم گفت : «حالا سوسکه رو نمی کشی؟»...

بخشی از روایت۳، همشهری داستان تیرماه ۹۲،به قلم سروش صحت

۲) وقتی اسم مجله ای داستان  را یدک می کشد،قاعدتاً آدم باید بیشتر در آن داستان ببیند و بخواند.یعنی داستان های داستان.من اما همشهری داستان را دوست دارم نه برای داستان های داستانش که با دقت و وسواس انتخاب می شوند، بلکه بیشتر برای  داستان های واقعی اش .یعنی روایت های اولیه اش که چند نفر خاطره ها یا روزمره هایشان را مرور می کنند.روایت هایی که خیلی اوقات جریان زندگی را درآنها حس می کنم.یا به نظرم چیزهائی دارند برای به جریان انداختن زندگی به رکود نشسته.یک شغل و یک تجربه هم چنین ویژگی جذابی دارند و راستش به نظرم خیلی اوقات و فارغ از تورق های اولیه،مجله را با یک شغل آغاز کرده ام.لذا داستان های نخوانده ی بسیاری هستند که در بایگانی نزدیک به کامل همشهری داستانم،وجود و حضوری آزار دهنده دارند.اما یک شغل و یک تجربه های بسیار کمتری به این مصیبت دچار شده اند.در روزگاری که خرید مجله هایم خیلی کمتر از قبل شده و تقریباً به دو مجله‌ی همشهری جوان و همشهری داستان فروکاسته شده اند،خوشحالم که مختصر پولی هم که هزینه می کنم،حداقل در بخش هائی از همشهری داستان،مایه هائی برای تفکر و تامل را برایم فراهم می آورند.خدا را شکر.

پی نوشت ۱: در راستای ذکاوت های شیرین و تیزهوشی های دلنشین نسل های جدید،خواندن این وبلاگ را از دست ندهید: گاگول

پی نوشت ۲: نمی دانم با سایتی که می خواهم معرفی کنم آشنائی دارید یا نه؟ اما جزو اولین سایت هائی است که صبح ها آن را باز و مجموعه  قابل توجهاز نیم صفحه روزنامه های سیاسی و ورزشی صبح تهران و برخی شهرستان ها را مرور می کنم.تصاویر بزرگ و باکیفیت، به روز رسانی بسیار اول وقت(که گویا به صورت خودکار است) که در ساعات اولیه ی صبح کامل می شود و همچنین قابلیت انتخاب مجموعه ی مورد علاقه،ویژگی برجسته ی این سایت دوست داشتنی من است : جار

انتظار

فکر می کنم امسال اولین سالی است که دوست دارم زودتر ماه رمضان از راه برسد...

گزارش یک جنایت

نمی دانم تا الآنی که این مطلب را می خوانید این خبر را شنیده اید که :

روز گذشته گروهی از شیعیان که به مناسبت نیمه شعبان در منزل یکی از شیعیان در روستای ابومسلم در الجیزه مصر گردهم آمده بودند، توسط تعدادی از سلفی های تندرو هدف حمله قرار گرفته و در جریان ضرب و شتم این شیعیان چهار نفر از آنها از جمله شیخ «حسن شحاته» از رهبران شیعه[که البته پیش از آن از علمای حنفی مذهب الازهر بود و بعدها به تشیع گرویده بود] کشته شدند و مهاجمان اسباب و اثاثیه منزل را تخریب و خانه را به آتش کشیدند. [به نقل از تابناک]

خبرگزاری فرانسه به نقل از یکی از شاهدان قتل وی را چنین توصیف کرده است:

 هنگامی که اهالی روستا فهمیدند که شحاته در روستاست از میزبان خواستند تا او را تحویل آنها دهد اما با واکنش منفی وی مواجه شدند و به منزل یورش بردند.وی افزود: اهالی روستا با چکش های بزرگ بخشی از دیوار منزل را تخریب کردند و شیعیان را یکی پس از دیگری خارج کردند و اقدام به زدن آنها کردند که به دلیل آنکه کارگاه وی مقابل محل حادثه بود آن را به طور کامل مشاهده کرد.ساح المصری که یک مبلساز است به فرانس پرس گفت: تلاش کردم تا آنها را نجات دهم اما اهالی روستا مصمم به کشتن آنها بودند. آنها را تا ورودی روستا بر زمین کشیدند و کشتند. واقعا لحظات وحشتناکی بود.شاهدان عینی به خبرنگار فرانس پرس گفتندک صدها تن از اهالی هنگام کشیدن شیعیان بر روی زمین شعارهای الله اکبر و شیعیان کافرند سر می دادند.[به نقل از قدس آنلاین]

حقیقتاً غمگین شدم بابت رنج و ظلمی که قرون متمادی بر شیعیان رفته است.من منکر لعن ها و اهانت هایی که در این سالیان به مقدسات اهل سنت از سوی برخی شیعیان تندرو و جاهل شده ،هرچند بین اهل سنت و این جماعت سلفی و تکفیری تفاوت است، نمی شوم اما بعید می دانم این آزار و اذیت ها هیچ گاه به حلال شدن ناموس و کشتن و سر بریدن و جنایاتی از این دست برسد که در اقصی نقاط جهان اسلام بر علیه شیعیان رخ داده  و می دهد و خواهد داد.

یک پی نوشت شاید بی ربط :امروز که این خبر را شنیدم،دیدن عکس مولوی عبدالحمید بر صفحه ی اول روزنامه بهار کلاً روی اعصابم بود.

در مورد شیخ حسن شحاته

گزارش این حمله ی وحشیانه به نقل از قدس آنلاین

كَهْفِ الْوَرَى*

دو قمری در ورودی درب ساختمان منزلمان جا خوش کرده بودند.یعنی جا خوش کرده بودند اما لانه نساخته بودند. چوب های کوچکی را گاه به گاه جمع آوری می کردند اما چون جای نه چندان خوبی را انتخاب کرده بودند،امکان ساخت لانه نداشتند.چرا که جدای از درب ورودی، ساختمان یک درب آهنی کمتر مورد استفاده دارد که به نظرم یادگار سال های خیلی قبلی است که پدر و مادرم در این روستا و آن روستا معلم بودند و حفاظی برای درب چوبی محسوب می شد.حالا هم مگر به مسافرتی برویم که قفل و بسته شود.خلاصه درب چندان عریض و پرپهنائی نیست که بشود روی لبه ی بالائی اش لانه ساخت.دوستان قمری ما ،به هر دلیلی،نشد که لانه بسازند.اما با این حال عادت داشتند که بیایند و آن بالا باشند.ورود و خروج ما به ساختمان را هم در بیشتر اوقات جدی نمی گرفتند.خو گرفته بودند به نوعی.احساس امن و امان می کردند. اما راستش به نظرم دو سه روزی شده که قمری ها رفته اند.نمی دانم چرا؟ اما حس بدی به من می گوید شاید آن اطمینان گذشته را ندارند.آخرین بار کلی از چوب و خاشاکی که جمع کرده بودند،ریخته بود پایین.من احساس می کنم شاید در باز و بسته کردن بد در یا ایجاد سر و صداهائی اضافی ،آن آرامش و حس در امان بودن گذشته را ندارند. برای خود من هم عجیب است اما حس خاصی دارم:ناراحتم از این که این دو بنده‌ی خدا،به نظرم،آن حس پناهگاهی که نسبت به خانه ی ما را داشتند از دست داده اند.

دیروز بود که به نظرم داشتم با خودم فکر می کرد وقتی بنده ی نه چندان دل رحم خدا،مثل من،از این قضیه ناراحت می شود،خدا وقت بنده ای از او قطع امید می کند و از او دور، و به کس و جای دیگری پناهنده می شود، چه حسی پیدا می کند؟ امروز و در این نیمه ی شعبان، وجود مبارک امام زمان(عج) که مظهر تام و عالی تخلق به اخلاق الهی است، وقتی محبان و شیعیانش از او رو بر می گردانند،چه حالی دارند؟شاید این حدیث قدسی را شنیده باشید که لَو عَلِمَ المُدبِرونَ کَیفَ اشتیاقی بِهِم لَماتوا شَوقاً : اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند ، می دانستند که چه اندازه مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند! امام زمان به عنوان خلیفه ی الهی،آینه ی صفات خدائی، پدر امت و بسیار مهربان تر از مهربانانی که محبت شان را چشیده ایم،با همه ی بدی ها و پشت کردن هایمان دوستمان دارد و مشتاق برگشتنمان است.

چند مدت قبل توی پلاس مطلبی را به نقل از استاد محمد علی جاودان دیدم و همخوان کردم.شاید آن چنان به این نوشته ربط نداشته باشد.اما  چون قابل تامل است ، دوست دارم که این مطلب را با این نقل قول به پایان ببرم:

یکی از وظایف امام در دوران امامتش ، هدایت مردم است. اگر فردی از امام در زمان امامتش طلب هدایت کند، بر امام واجب است که وی را هدایت نماید. اکنون ما در زمان امامت حجت بن الحسن العسکری(عج) قرار داریم و اگر از ایشان بخواهیم که راه را به نشان دهد و ما را هدایت نماید، حتماً این کار را خواهند کرد.

 

*برگرفته از زیارت جامعه کبیره است و به معنای ملجا و پناه مردم.