چای تلخ

شیرین لبم!لبی بزن این چای تلخ را

زان پیشتر که مرگ مرا نوش جان کند

این تک بیت را امروز توی دانشکده،بین کلاس درس و حل التمرین اقتصاد سنجی، گفتم.مثل قدیم ترها هم حوصله ی تقطیع هجا را نداشتم که ببینم که دو مصرع با هم هم اندازه اند یا نه.دعا کنید که بتوانم این بیت را در دل غزلی جا بدهم.مدت هاست که خیلی هوای گفتن شعر دارم اما نمی شود.نه می جوشد و نه از کوشش کاری بر می آید.کاش کسی  می توانست سزارین ادبی!! به من یاد بدهد تا گاهی کمی سینه ام سبک تر شود.

کفران نعمت

یادش بخیر! توی دوره ی کارشناسی هر چقدر هم برنامه ی غذاها عوض می شد،جوجه کباب ظهرهای جمعه تغییری نمی کرد.حلیم صبح جمعه هم مَطاع دیگری بود که هر از چند گاهی آش جایش را می گرفت.کفران نعمت کردیم و آمدیم اینجا و این شد روزگار ما.

بازار

پیش نوشت:پیش از این هم مطالبی از جنس نوشته ی زیر داشته ام.خواستم عرض کنم که خیلی از این ها صرفاً یک کشف اند و نه لزوماً زبان حال.به عبارتی دیگر اگر من چنین روابط عشقولانه ای با خدا می داشتم،روزگارم بهتر از این ها بود.گفتم گفته باشم که بعد ها اگر تفاوتی بین من و نوشته هایم دیدید شگفت زده نشوید.

توی بازار

بچه ای که دستش را توی دست مادرش گذاشته و هم قدمش شده که فشاری روی دستش احساس نمی کند

بچه ای هم که دست مادرش را رها کرده و و مشغول نگاه کردن به این چیز و آن چیز و این مغازه و آن مغازه شده هم فشاری احساس نمی کند

می ماند بچه ی بازیگوش و نق و نقوئی که می خواهد دست مادر را رها کند اما مادرش دوستش دارد و می خواهد همراه خودش ببردش

ای مهربانی ات بالاتر از درک ها!ای بارها و بارها و ...بارها مهربان تر از مادر!

در این بازار مکاره ی دنیا اگر گاهی از فشاری می نالیم ، مبادا که رهایمان کنی.دل مان را دلی کن که به تو بدهیم ش و با دلداگی طی مسیر کنیم.

نمایشگر را من خاموش می کنم

یادتان می آید  روزگاری را که هنوز تلویزیون  فیلم های سفید و سیاه پخش می کرد.ملت تازه تلویزیون رنگی دار شده هم که سابقه ی تنظیم ناصحیح آن را داشتند فکر می کردند که مشکل از آن هاست. و آن وقت مجری ها توضیح می دادند که این فیلم خودش سیاه و سفید است و به گیرنده هایتان دست نزنید.[یادتون که اومد؟سنتون قد نمی ده؟!!ای بابا!!غصه نخورید.درست می شه]گاهی آدم هائی را طوری می بینی که فکرش را نمی کردی.سعی می کنی که مشکل گیرنده ات را حل کنی اما می بینی مشکل از فرستنده است.گاهی فرستنده در این کار،حالا به هر دلیلی ،تعمد دارد.گاهی داستان عکس می شود و بقیه تو را به طورخاص وغیر مترقبه ای می بینند و این فرآیند را درباره تو انجام می دهند.این ها از آن صحنه های نفس گیر زندگی است که گاهی دوست داری با خاموش کردن نمایشگر،از ادامه ی دیدن یا نمایش آن جلوگیری کنی.هر چند خیلی اوقات این اتفاق نمی افتد اما وقتی می افتد کلی حال می دهد.

پ.ن:شاید به زودی دست به یک خاموشی دردناک بزنم.

در مصیبت تفکیک

من و جزوه نویسی؟ لا اله الا الله

دردش را کشیده ام كه می گویم

اگر دوستتان پولی را كه قبلاً از شما به صورت دستی گرفته به شما پس می دهد و شما هم وارد یك دستگاه  BRT می شوید كه كیپ تا كیپش آدم است از گذاشتن پول دز جیب عقب شلوارتان خودداری كنید كه دیگر پول ها را نخواهید دید.دردش را کشیده ام كه می گویم.

یک حیه قند یزدی

  • ما هم رفتیم و " یه حبه قند" را دیدیم.راستش به اندازه ای که فکر می کردم به دلم ننشست اما در مجموع زیبا بود .به نظرم،همان طور که قبلاً هم شنیده بودم،ویژگی ایرانی بودن فیلم خیلی پررنگ بود؛از آداب و سنن گرفته تا مناسبات افراد تا شرگری بچه ها تا....
  • وقتی که خودم در خلق چندغاز کارهای ادبی ام انسان عمیق و پیچیده ای نیستم زیاد از کارهای پیچیده خوشم نمی آید.لذا عموماً در ارتباط با آن دسته ازآثار هنری که خیلی نیاز به فسفر سوزاندن داشته باشند ارتباط زیادی برقرار نمی کنم.از طرفی هم با کارهائی  که داستان مشخصی نداشته و خیلی رئال تشریف دارند حال نمی کنم؛همان طور که درباره الی خیلی به دلم نچسبید.به هر حال،میرکریمی انسان اندیشمند و بزرگواری است و اگر من در برخی جاها از فیلمش خوشم نیامد تقصیر من است.
  • این که شخصیت ها لهجه داشتند شاید یکی از مصائب من بود.داستان در یزد اتفاق می افتاد و در نتیجه خیلی از دیالوگ ها با لهجه ی یزدی ادا می شدد.حالا این که یزدی صحبت کردن بازیگران تا چه اندازه خوب از کار درآمده بود را باید یزدی ها به قضاوت بنشینند.اما خب به من حق بدهید که در سالن سینما،در درک جملات یزدیزاید (Yazdizied)!!! شده مشکل داشته باشم.اما جدای از لهجه،فضای یزدی کار بسیار دلنشین بود.یعنی فیلم خیلی خوش رنگ و لعاب بود ، واقعاً چشم ها را نوارش می داد به گونه ای که فیلم که داشت تمام می شد به این فکر کردم که ای خدا فیلم دارد تمام می شود و ما دوباره باید به تهران برگردیم و...[یزد را ندیده ام اما از قدیم تعریفش را شنیده ام تا که حدی که [...]؛ چنان که یکی از ایده ها قدیمی پدرم رفتن به یزد و ساکن شدن در آن بود].
  • حضور معشوقه ی قدیمی من،مرگ، هم فیلم را زیبا کرده بود و راستش از مرگ به بعد، فیلم برایم لذت بخش تر شد.چنانچه در لحظاتی اشک زیر پلک هایم می خزید.
  • سکانسی که در خاطرم خواهد ماند سکانسی است که می خواهند به پیرمرد کمک کنند و ماساژ قلبی اش بدهند.پسرک پیشنهاد می شود اما در عمل دخترک وارد کار می شود.کلاً داستان حاشیه ای دختر و پسر کم سن و سال داستان یک جور خاصی مرا به خودش جذب کرد  و ذهنم را به جاهای خاصی کشاند.
  • در مجموع کار زیبا و "خَشی" بود و به دیدنش می ارزید؛هر چند برای من تکرار خاطراه ای از جنس خیلی دور خیلی نزدیک می توانست لذت بخش تر باشد.

پ.ن: پیرمرد داستان از گربه  با عنوان پیشوک یاد می کرد.به ذهنم رسید که شاید یزدی ها،به گربه پیشوک می گویند.اما روح الله مفیدی که به نظرم تنها باریگر یزدی کار بود در جائی از کلمه ی گربه استفاده کرد.دوستان فرمودند که پیشوک اسم خاص بوده است و من ماندم که حالا این پیشوک اسم عام بود یا خاص؟ 

چه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر ...

توی اتاق،رفقا "پایه" ی شعر هستند.گاهی برایشان شعر می خوانم و لذت می برند.دیشب بعد از مدت ها،این غزل زیبای محمد علی بهمنی به یادم افتاد؛و البته نمی دانم هم چرا.همه ی شعر را به خاطر نداشتم و ندارم.از طرفی کتاب های بهمنی هم خانه است.گوگل کردم و متن آن را پیدا کردم.نمی دانم تا به حال شنیده ایدش یا نه؟ بسیار زیباست.این قند ناب یا مکرر را میل بفرمائید:

لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری

نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

مبادا لحظه‌ای حتی مرا اینگونه پنداری !!!

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری

چه فرقی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

 اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری 

توهم بزرگ؟

گاهی احساس می کنم با فشردن دکمه های کی بردم آتش آتشکده ای را در دوردست شعله ورتر می کنم.

تعلقات خوب

امروز سر كلاس خانوم دكتر به این فكر می كردم كه علاقه چه تاثیری مهمی در توجه به درس دارد.یاد كارشناسی افتادم و این كه سر كلاس چه استاد هائی چه می خواندم.از سفرنامه بگیر تا گزیده ی فلان متن تاریخی.نه كه این اینجا كلاس هایم برایم كاملاْ لذت بخشند و خسته كننده نیستند،نه! اما به نظرم انگار آنجا كم نبود زمان هائی كه دوست داشتم  كه خودم را درگیر چیز دیگری كنم و به مطالب توجه نكنم.یا شاید حداقل بتولنم بگویم كه درگیری ذهنی ضمن درسم خیلی برایم مهم نبود.بر خلاف اینجا كه بسیار دوست دارم كه شش دنگ حواسم به درس باشد و اگر ذهنم پرشی هم بكند بسیار تلاش می كنم كه دوباره به كلاس برگردم.شاید بشود گفت كه اینجا یك نوع باید از جنس should انگلیسی زبان ها مطرح است؛ چرا كه در این درس ها و در خیلی اوقات كمترین بی توجهی هایم مرا به طور جدی از مسئله ای اساسی به دور می اندازد و انسجام مطلبی را كه در ذهنم شكل می گیرد به مخاطره می اندازد و كار بعدم را سخت تر می كند.هر چند آنجا هم باید این مسئله برایم مسئله می بود اما در واقع چیزی جز این اتفاق می افتاد.البته گاهی حسرت گذشته ها را هم می خورم.حیف.

آه من قِله العشق و صُعوبه المسیر

بیست شش ساله شدم و موهای سفید سرم بیشتر و بیشتر شد و به شقیقه هم سرایت كرد اما نه من به آنی گفتم كه دوستت دارم و نه آنی به من.

آدم های خوب شهر

شاید با وبلاگ آدم های خوب شهر آشنا باشید.وبلاگی که از آدم های خوب اما گمنام شهر حکایت می کند که خوبی هایشان برای مورد خوبی قرار گرفتگان!! چنان بوده است که در خاطرشان مانده است.این خاطره را صبح بیست و ششم شهریور که برای پیگیری اولیه ی خوابگاه به تهران آمده بودم،بعد از نماز صبح و در خروجی نمازخانه ی ترمینال جنوب به یادم آمد.وقتی آدم هائی را می دیدم با چمدان های گنده در حال تردد بودند و من فکر می کردم که اگر در بارهای بعد به این زودی به تهران برسم،وسایل حجیم را کجا بگذارم و به چه کسی بسپارم که بتوانم وضوئی بگیرم و نمازی بخوانم.راستش داستان مربوط به سال های کارشناسی است که یکی از نقاط کلیدی سفرم ایستگاه راه آهن تهران بود.به خاطر گذشت زمان عبارات دقیق رد و بدل شده را به خاطر ندارم اما کلیات آن این جوری است که: یک بار که تنها بودم و رفته بودم به دستشوئی ایستگاه،چمدان گنده ی قهوه ای ام همراهم بود.دنبال دستشوئی خالی می گشتم.ساده لوحانه به نظر می رسد و شاید این طور نباشد اما شاید یک دستشوئی خالی که  پیدا کردم،می خواستم این موجود عظیم الجثه را بگذارم دم در و تنهائی بروم داخل.اما مردِ مردِ قصه ی من گفت که اینجا نگذارش که می برندش.خب من هم به این توصیه عمل کردم.اما نکته ی بعدی این بود که در دستشوئی هم مشکل داشت و بسته نمی شد.آن وقت بود که آن مردِ خوب گمنام وارد عمل شد و گفت که در را نگه می دارد.تصور کنید که در طول مدت دستشوئی،آن مرد ایستاده بود و در را نگه داشته بود تا من راحت باشم.خواستم بگویم که به امید خدا،هیچ وقت مهربانی آن مرد و مروتش از یادم نخواهد رفت.

کلاغ

سر صبح، سر عباس آباد از BRT پیاده می شوم [خدا این BRT از من نگیرد که برای به روز رسانی این جا باز هم مرا بی ایده نگذارد].پسر نوجوانی که گویا منتظر دوستانش بوده تا از اتوبوسی که من با آن آمده ام پیاده شوند،با رسیدنشان چیزی توی این مایه ها می گوید که"بچه ها بدوین.کلاغ".سنشان به نظرم به راهنمائی می خورد.برایم سوال می شود که این ها و کلاغ؟ شاید حتا کمی دور و بر را می پایم که  کلاغی را ببینم که مثلاً زخمی شده و افتاده رو ی زمین؛اما خبری از کلاغ نیست.وارد عباس آباد می شوم و حس می کنم که بچه ها پشت سرم هستند.از دیر رسیدن به مدرسه می گویند و این که چه تنبیهی در پی دارد و تکرار آن مجازات را چگونه افزایش می دهد.ذهنم از طرفی می رود به  دو سال آخر دوران دبستانم در دبستان غفاری و نوستالوژی ام گل می کند.از طرفی هم حدس می زنم که شاید منظور پسرک اشارتی به کلاغ پر بوده است.جدای از غیر منطقی بودن  این ربط که معلوم نیست چطوری به ذهنم رسید،آن موقع اصلاً یادم نبود که این روزها کلاغ پر در پادگان هایش هم منسوخ شده است چه رسد به مدارس.در همین اثنا،یکی از سه پسرک که به نظرم همان پسرک اولی است در حالی که کوله اش روی دوشش تکان می خورد و تلفن همراهش را احتمالا ً با دو دستش گرفته به جلو می دود و فیلم یا عکس می گیرد.صدای پسر دیگری هم می آید که از دودش هم بگیر.بر می گردم.یکی از دوتای باقیمانده هم در حال فیلم یا عکس گرفتن است.دود؟دقیق می شوم.توی آدم های جلو،مردی را می بینم که در حال سیگار کشیدن طی مسیر می کند. و حالا دو قرانی ام جا می افتد که گویا منظور از کلاغ، نام مستعار معلم یا مسئول مدرسه -شاید ناظم یا مدیر- بچه ها بوده است.و فکر می کنم به بعد تر و این که مثلاً توی مدرسه پچ پچ بیفتد که: شنیدی کلیپ سیگار کشیدن کلاغ هم بیرون اومده؟

پ.ن.:فکر می کنم ما حرمت بیشتری را پاس می داشتیم از این نسل جدیدی ها."حرمت" ازآن چیزهائی است که گاهی از دست رفتن ش را به غم می نشینم.

حیوون

[باز هم سوار بر BRT راه آهن-تجریش/شاید سر مطهری]

ماشینی جلوی  اتوبوس ما می پیچد که نزدیک است تصادف شود.راننده به هر زحمتی ماشین را کنترل می کند اما زبانش را نمی تواند.البته شاید هم خودش را کنترل می کند که به "حیوون" بسنده می کند. حرف خاصی از مسافران به گوش نمی رسد-یا حداقل به خاطر من نمانده است- الا صدای کودکانه و نازی  که "حیوون" را دوباره تکرار می کند...

سجده کمر درخت را می شکند

از زبان من که نیست - و کاش در خیلی اوقات باشد- ولی می تواند زمزمه ی خوبی  باشد برای آدمی  وقتی مشکلات می خواهند کمرش را بشکنند.برای کسی که به نظرم این روز ها شاید خیلی نیازمند روحیه دادن است.این رباعی را میلاد عرفان پور سروده است:

آنم که طلسم بخت را می شکند

می غرد و کوه سخت را می شکند

حاشا که به زخم های خود سجده کنم

سجده کمر درخت را می شکند

  

دعوت

سال آخردوره ی لیسانس بود.گفتم بیایم سال آخری یک حالی خودم بدهم و بخش عمده ی سفر را با هواپیما بروم.بلیط پرواز مشهد-اهواز را خریدم.پرواز بعد از ظهر وحدود ساعت شش صورت می گرفت.برای صبح زود از جنوب خراسان برای مشهد بلیط اتوبوس گرفتم که به خیال خودم به موقع برسم.شاید بلیط اتوبوس مربوط به حدود پنج یا پنج و نیم صبح بود.به نظرم درمحاسباتم با خودم مرور می کردم که می توانم هم بروم زیارت وهم سری به کتابفروشی پاتوقم در حوالی حرم بزنم.چشم تان روز بد نبیند.اتوبوس تاخیر جانانه ی دو ساعته ای داشت و تازه خدا را شکر که جور شد ومسافران چند تعاونی سر هم یک اتوبوس را تشکیل دادند.راه افتادیم.راننده ی محترم،حدود ساعت یازده برای نماز و نهار توقف کرد.درحالیکه در آن آخر تابستانی تا نماز حدود نیم تا سه ربع ساعت فاصله بود.خلاصه ایشان توقفی را که باید حدود نیم ساعت و یا حتا کمتر باشد را حدود یک ساعت طول داد.حرکت کند ماشین،ما را حوالی چهار ونیم بعد از ظهر به مشهد رساند.اتفاقاً عصر پنج شنبه بود وحدس می زدم که اطراف حرم شلوغ باشد.با یک حساب کمی سختگیرانه و احتساب این که قاعدتاً باید نیم ساعتی پیش ازپرواز و به هنگام باز شدن گیت ها آنجا باشم بی خیال رفتن به حرم شدم.توی مسیر هم که بخشی از آن در خیابان تهران بود و روبروی حرم بودم ،مشغول صحبت تلفنی با پدرم شدم و تمرکز نجوای درست وحسابی اما دورادور را هم از دست دادم.با خودم گفتم که پرواز های مشهد درآغاز و پایان با طوافی آسمانی به دور حرم همراه است.ان شاء الله آن وقت سعی می کنم که حرکتی از خودم نشان بدهم.از شانس جالب ما خلبان های آن پرواز روسی بودند و می توانید حدس بزنید که خیلی زودتر و بی تشریفات مرسوم آسمانی ،سر هواپیما به سمت اهواز کج شد.واین طوری بود که شاید برای اولین بار،کمی برایم جا افتاد که به قول معروف نه قسمت است ونه همت؛بلکه دعوت است.

متاسفانه ما از آن خراسانی هائی هستیم که خیلی در رفتن به مشهد کاهلی می کنیم ونمونه اش همین امسال،تابستان،بود که نشد برویم پابوس حضرت.امیدوارم حضرت این کم کاری های ما را به کرمشان ببخشند.

پ.ن:عید شما مبارک باشد.یک فایل صوتی زیبا روی گوشی ام دارم که متاسفانه الآن امکان بارگذاری اش را ندارم و به امیدخدا،در اولین فرصت این هدیه را هرچند با تاخیر تقدیم تان خواهم کرد.

می خندند،می خندیم

-آخرین جلسه ی درس اقتصاد کلان -

استاد می فرمایند که در برج تهران ساکن اند. آقای"آریا"ی سه هزار میلیارد تومانی هم در آن برج منزل دارد.علی دائی هم.استاد می فرمایند که منزل اجاره ای شان یک میلیارد و سیصد میلیون تومان(ان شاء الله که اشتباه نمی کنم)  می ارزد و البته ایشان ماهانه سه میلیون تومان ناقابل را به عنوان اجاره بها می پردازند.استاد اضافه می کنند که همه چیز در زندگی پول نیست.استاد می خندند.ما هم می خندیم.

آتش

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

شنا در عمق دادگاه

سوار BRT  راه آهن تجریشم.دو آقای به نسبت متشخص سوار اتوبوس می شوند.BRT هم كه شلوغ.كنارشان ایستاده ام و سعادت شنیدن حرف هایشان را دارم.گویا وكیلند.البته احتمالاً وكیل هائی نه چندان پولدار كه سوار اتوبوس شده اند.شاید هم به دلایل زیست محیطی و طرح ترافیك و از این دست، چنین توفیقی دارند كه درجوار! ما باشند.[چون این اتفاق دیروز افتاده است خیلی دقیق مطالب را به یاد ندارم و امیدوارم دروغ نگویم.] آن آقای ریزنقش تر دارد از شنا صحبت می كند و این كه تازگی سعادت شنا كردن در بخش عمیق استخر را پیدا كرده است.شاید كمی هم از استرس و از این جور چیز ها می گوید.اگر اشتباه نكنم بحث شنا كردن و این توانائی جدید را ربط می دهد به كارش و این كه امروز-یعنی دیروز- چه قدر راحت تر و محكم تر و آرام تر كارش را در دادگاه-؟- انجام داده است.جالب اینجاست كه گویا طرف شمالی است و خودش هم از عدم تجربه ی كافی اش در این زمینه اظهار شرمساری می كند.این كه از شنا كردن در بخش عمیق كه شاید پیشتر از آن ترس داشته است به آرامش در صحنه ی دادگاه رسیده است به نظرم نكته ی جالبی است.این كه رفتار های ما یك پیوستگی خاص دارند.این كه عده ای كه شاید من هم جز آن ها باشم،درك و رفتار شان به نوعی ای شبكه است و به هم ریختن یا موفق شدن شان در زمینه ای در بخش های دیگر هم موثر است پدیده ی جالبی است.شاید هم این مسئله مختص همه ی آدم ها باشد.به هر حال منظورم آدم هائی است که این جنبه شان قوی تر است.از پسر خاله ی بزرگم حرفی با این مضمون به خاطر دارم كه می گفت: نوآوری ها معمولاً در تلفیق علوم با هم و استفاده از روش ها و تكنینك های یكی در دیگری به وجود می آیند{فكر می كنم خیلی نقل به مضمون شد}.با این كاری كه كرده ام و این تغییر رشته، شاید اگر كمی متمركز شوم و ذهنم را بین مهندسی و اقتصاد  سیلان دهم ممكن است چیز به درد به خوری بیرون بیاید كه متاسفانه البته نقداً تشكیكات جدی ای در این زمینه دارم.

پ.ن:این روزها خیلی ذهنم درگیراست و این درگیری بیشتر جنبه ی درسی دارد.احساس ضعف می كنم و آرزوی این را دارم كه كاش تابستان كمی از این درس ها-و به خصوص كلان- را می خواندم.چون baseم اقتصاد نیست دلهره های جدی ای دارم.برایم دعا كنید.

خش خش

خش خش برگ ها

عابرانی گرم گفتگو

رفتگری آویزان از درختی در پارك ...

اشتباه کبری

كدام اشتباه از"تصمیم برای اشتباه نكردن" بزرگتر است؟

مخاطب خاص

سلام بر مخاطب خاص وقتی به خاص بودن خود پی می برد؛حتی اگر بر زبان انکار و آرزو کند آن را ...

وقایع اتفاقیه

نشسته ام توی رستوران دانشكده و ناهار مي خورم.جائي كه نشسته ام،روبروي پنجره اي است كه به حياط باز مي شود و طبيعتاً بخشي از حياط را مي بينم كه ورودي ساختمان تحصيلات تكميلي است.دختری چادري نشسته است و كنار دستش هم پسري.به واسطه ی محل نشستن،مي بينمشان.پسر ديگري هم گاهي می آيد و مي رود. صميميت فرياد مي زد.گاهی از حركات شاد و شنگولانه ی دخترك احساس مي كنم كه نكند پسرك دارد قلقلكش مي دهد.بس كه نزديكند و واكنش های دختر خانوم همراه با حركت است.چيز هائی به ذهنم خطور مي كند.سعی مي كنم با استفاده از اخلاقياتی كه سعی كرده ام به آن پايبند باشم و گاهي بابتش به سادگي و {...} متهم شده ام بگويم شايد همسر همديگر هستند.مي گذرد و شايد فردايش مي بينم كه پسرك با چهار دختر ديگر در گوشه ی ديگري گرم گرفته اند...

توي اين چند روزی كه اينجا آمده ام، حجم اختلاط  و بدپوششی ها و صميمت های بي حد آزارم مي دهد اما آنچه واقعاً غمگينم مي كند بي محابائی و بي پروائی برخی دختر های چادری است.به این فکر می کنم که برای چون منی که چادری بودن طرف برایم مهم است و پیش فرض هائی را با توجه به نزدیکان چادری م در مورد چادری ها دارم چه باید بکنم؟ نه این که این موضوع برایم تازگی دارد.نه این که فقط مختص دختران چادری هاست و پسران ظاهر الصلاح همه و همه فرشته هستند.اما از قدیم نگاه من به دختران چادری چیز دیگری بوده است.

يك پی نوشت بی ربط:مدت هاست كه با خودم براي ازدواج نكردن كلنجار مي روم.به دلائلی جدی می گويم بي خيال ازدواج.اما راستش ،از شما چه پنهان،گاهي تنهائی خيلی فشار مي آورد.من كه به دلائل اخلاقی،و نه صرفاً مذهبی،نمي توانم به فرقه ی زيديه !!!  بپيوندم و روابط خارج از محدوده شكل دهم و راه درست را در ازدواج مي بينم دارم به مشكل بر مي خورم.بحث جسمی اش به جاي خود،اما گاهي نداشتن همدمی كه بنشينی و با او درد دل كنی هم از مصائب است.رفقا که خیلی هایشان ازدواج کرده اند. خواهری هم ندارم که گاهی درد دل هایم را بشنود.امیدوارم خدا این زمانه را بر من آسان کند.

آتیش نزن به مالت!

كاش ما را چنان بخری كه مال خود خودت شويم؛آن طور كه فردای قيامت نتوانی داد بزنی كه آتيش زدم به مالم!

 

پ.ن:برداشت نیمه آزادی از این فراز قرآن که: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم :خداوند از مؤ منان جان ها و اموالشان را خريداري مي‏كند(توبه-۱۱۱)

دیوانگی

شايد بديهي به نظر برسد اما سخت ترين كار براي  يك ديوانه اين است كه بخواهد اداي يك هشيار را در بياورد.و بدتر آن كه ديوانه اي را زمانه هشيار مي خواسته باشد.ديوانه ها زماني غريب تر مي شوند كه ديوانه اي را پيدا نكنند كه درد ديوانگي شان را در گوشش زمزمه كنند.ديوانه ها هم دل دارد و از اين كه به آنها بخنديد،چه آرام و چه بلند، نارحت مي شوند.

صد حیف

سر وقت شرحش می دم.الآن کی بورد فارسی در دسترس نیست:

من از اسلام رحمانی و از این دست عبارات متنفرم.از آدم هائی که به نظر خودشون می خوان دین رو زیباتر نشون بدن بدم میاد.از آدم هائی که یک مو برای فاستقم کما امرت سفید نکرده اند بدم میاد.از چادری و ریشو و نمازخونی که توی این دسته قرار می گیرن بیشتر بدم میاد.

حیف محبت هائی که شکل می گیرند و می میرند.حیف حیف ...

چرا با این نوع رفتارها کاری می کنی که از شما بدم بیاد؟

اینجا تهران...

بعد آموزشی،

اولین نماز کامل در تهران...

...