افطار با عطش

این مطلب در شماره ی 7 نشریه ی امتداد(تیرماه هشتاد و پنج) و به قلم آقائی به نام مرتضی صالحی کار شده است.مطلب پیرامون عملیات رمضان است. عملیات رمضان در شب 21 ماه مبارک رمضان و سالروز شهادت امام علی (ع) در ساعت 21 و 30 دقیقه شامگاه 23 تیر 1361 با رمز «یا صاحب الزمان ادرکنی» در منطقه عملیاتی شلمچه در شرق بصره آغاز شد.به روایت وب سایت دکتر محسن رضائی(فرمانده ی وقت سپاه) که البته به نظرم خالی از اشکال نیست: "براساس احکام ثانویه و فتوای حضرت امام خمینی(ره) در زمان جنگ به‌دلیل اینکه رزمندگان به‌طور ثابت در یک مکان اسکان نداشتند حکم مسافر را داشته و ملزم به روزه گرفتن نبودند اما بسیاری از رزمندگان در این ایام روزه‌دار بودند و نوجوانان و جوانانی در این ایام با زبان روزه با خون خود وضو ساختند."قاعدتا" اگر سربازان به فتوای امام حکم مسافر را داشته و مقلد ایشان بوده اند نه این که " ملزم" به روزه گرفتن نبوده اند،بلکه "نمی بایست" روزه می گرفتند.حکم ثانویه داستان دیگری دارد.به هر حال به جزئیاتی از این دست کاری ندارم. توضیح آخر این که عنوان این پست،عنوان اصلی نوشته ی مذکور است  :

خرمشهر كه آزاد شد، تازه رسيده بوديم سر جاي اولمان.‌ صدام توي خيلي از نقاط، تا پشت مرزهاي بين‌المللي عقب رانده شده بود. عمليات رمضان طراحي شد براي تعقيب و تنبيه متجاوز.

□امام استراتژي خودش را اعلام كرد: «راه قدس از كربلا مي‌گذرد». عده‌اي از رزمنده‌ها كه لبنان رفته بودند، برگشتند و‌ آماده شدند براي رفتن به كربلا.

□رزمنده‌ها بايد در دشتي صاف و مسطح به موازات خط مرزي طلاييه، كوشك، پاسگاه زيد كه در تيرماه، دماي هوايش به 50 درجه مي‌رسيد، ‌در شب بيست و يكم رمضان عمليات را شروع كنند.

□شش كيلومتر پيش‌روي كرده بودند. به خاكريزي رسيدند كه طول آن به موازات مرز بين‌المللي بود، اما پشت خاكريز هيچ مدافعي نبود. از خاكريز كه عبور كردند، با فاصله‌اي كم به خاكريز ديگري رسيدند. حالا سمت چپ و راست آنها هم خاكريز بود،‌ خاكريز‌هاي سه متري؛‌ خاكريزهايي كه با عكس هوايي مشخص شد به طول سه كيلومتر در سه كيلومتر به شكل مثلث پي در پي و در امتداد مرز، كنار هم قرار گرفته‌اند كه داخل آن با خاكريزهاي كوچك و بزرگ، منظم و غير منظم مثلثي پر شده.

□قمقمه بچه‌ها خالي شده بود، وقت سحر بايد خودشان را براي روزه بيست و يكم آماده مي‌كردند. با بالا آمدن خورشيد، طاقت خيلي‌ها ديگر تمام شده بود. توپخانه دشمن از همه طرف آتش مي‌ريخت و رزمنده ها هم توي خاكريزها گم شده بودند.

□بعضي وقت‌ها ديد كور مي‌شد، آنقدر كه باد‌هاي شديد، ماسه‌ها را بر صورت‌ها مي‌كوبيد، دهان روزه همه بچه‌ها پر شده بود از رمل و ماسه.

□آنقدر توي آن دشت تانك زياد بود كه هر گلوله تانك، سهم يك بسيجي تشنه مي‌شد. بچه‌ها هم تانك و نفربر آنقدر زدند كه بعدها عمليات رمضان به «شكار تانك» معروف شد، اما...

□گرما، عطش، بادهاي سوزان،‌ ماسه و رمل‌هاي معلق در آسمان،‌ تجهيزات سنگين و كاليبرها و گلوله‌هاي تانك دشمن امانشان را بريده بود.

□خيلي خون از مجروحين رفته بود. عطش هم غالب شده بود و آنها گوشه كنار خاكريزها به زمين مي‌خوردند. حالا ديگر توي راه برگشت، رزمنده‌ها با خستگي و عطش فراوان، با صورت كنار مجروحين به زمين مي‌خوردند و...

«فداي لب تشنه‌ات يا اباعبدالله»

خاک کوی تو باشم

یا امیر المومنین!

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

پ.ن:

آدم گاهی دلش برای بقای ایمان می لرزد.زمانه ی سختی شده است برای دین داربودن و دین دار ماندن.شعر را که می نوشتم خواستم تهش یک ان شاء الله اضافه کنم که منصرف شدم.به هر حال پناه می بریم بر خدا از این که روزی برسد که با علی(ع) و اولاد علی(ع) نباشیم یا بدتر آن که در جبهه ی مقابلشان باشیم.پناه بر خدا.

مرکب عمر

بچه هائی راکه می خواهند دوچرخه سواری بیاموزند،می نشانند روی دوچرخه،آرام آرام تا جائی می برندشان و دست آخر رهایشان می کنند تا خودشان دوچرخه سواری یاد بگیرند.

اما

در راندن مرکب عمر، وارگذار کردنمان به خودمان همان و به قهقهرا رفتنمان همان.

شکافتن فرق آفتاب*

من يك عبارتِ وارد شده‏ى در روايت را مى‏خوانم و براى شما معنا مى‏كنم تا توسلى پيدا كرده باشيم. اين‏طور وارد شده است كه «فلمّا احسّ الامام بالضّرب لم يتأوّه»؛ وقتى ضربت شمشير بر فرق مبارك اميرالمؤمنين فرود آمد، هيچ آه و ناله‏يى از آن حضرت سر نزد. «و صبر واحتسب»؛ حضرت صبر كردند. «و وقع على وجهه»؛ اميرالمؤمنين با صورت روى زمين افتادند. «قائلا بسم‏اللَّه و باللَّه و على ملّة رسول اللَّه»؛ درست مثل حضرت اباعبداللَّه كه وقتى در گودال قتلگاه روى زمين افتادند، نقل شده است كه عرض كردند: «بسم اللَّه و باللَّه و فى سبيل اللَّه و على ملّة رسول اللَّه». مردم شتابان دنبال قاتل بودند تا او را دستگير كنند. «ولا يدرون اين يذهبون من شدّة الصّدمة و الدّهشة»؛ از بس اين حادثه دهشت‏آفرين بود، مردم را سراسيمه كرد. همين‏طور مى‏دويدند تا بتوانند قاتل را پيدا كنند. «ثم احاطوا باميرالمؤمنين عليه‏السّلام»؛ بعد آمدند اطراف حضرت را گرفتند. «و هو يشدّ رأسه بمأزره و الدّم يجرى على وجهه و لحيته»؛ خون بر صورت و محاسن حضرت جارى بود. خود آن بزرگوار مشغول بستن زخم سرش بود. «و قد خضبت بدمائه و هو يقول هذا ما وعداللَّه و رسوله و صدق اللَّه و رسوله»؛ حضرت زخم سرشان را مى‏بستند و مى‏فرمودند اين همان چيزى است كه خدا و پيغمبر به من وعده كرده بودند. پيغمبر قبلاً فرموده بود كه اين حادثه پيش مى‏آيد. امام حسن (عليه‏السّلام) سر رسيدند، سر پدر را در دامن گرفتند، خون‏ها را شستند و زخم را بستند. «و هو يرمق السّماء بطرفه»؛ حضرت همان‏طور كه خوابيده بودند، با گوشه‏ى چشم آسمان را نگاه مى‏كردند. «و لسانه يسبّح اللَّه و يوحّده»؛ در آن حالت، زبانشان در حال تسبيح و حمد پروردگار بود. حضرت از هوش رفتند و امام حسن مشغول گريه شدند. «و جعل يقبّل وجه ابيه و ما بين عينيه و موضع سجوده»؛ امام حسن چشمش به چهره‏ى پدر بود. وقتى ديد از هوش رفت، خم شد پيشانى و محل سجده‏هاى طولانى اميرالمؤمنين را بوسيد؛ صورتش را بوسيد؛ ما بين دو چشمش را بوسيد. «فسقط من دموعه قطرات على وجه اميرالمؤمنين عليه السّلام»؛ از اشك چشم امام حسن چند قطره‏يى روى صورت اميرالمؤمنين ريخت. «ففتح عينيه»؛ حضرت چشمشان را باز كردند. «فرءاه باكيا»؛ ديدند امام حسن دارد گريه مى‏كند. «فقال يا حسن ما هذا البكاء»؛ فرمود حسن جان! چرا گريه مى‏كنى؟ «يا بنىّ لا روع على ابيك بعد اليوم»؛ پسرم! بعد از اين لحظه، پدر تو هرگز ناراحتى و ترسى ندارد. «هذا جدّك»؛ اين جدت پيغمبر است. «و خديجه»؛ اين خديجة است. «و فاطمة»؛ اين فاطمه است. «والحور العين محدقون»؛ همه اطراف من را گرفته‏اند. «منتظرون قدوم ابيك»؛ همه منتظرند كه من بروم زودتر به اينها ملحق شوم. «فطب نفساً و قرّ عينا و اكفف عن البكاء»؛ اشك نريز پسرم! صلّى اللَّه عليك يا اميرالمؤمنين، صلّى اللَّه عليكم يا اهل بيت النبوة.

بخشی از بیانات رهبر انقلاب در خطبه های نماز جمعه ی تهران مهرماه 84

 

*دارد سر شکافتن فرق آفتاب/آن سایه ای که در سیاهی شب راه می رود(شادروان قیصر امین پور)

يا مَنِ اسْتَجابَ...

يا مَنِ اسْتَجابَ لاَِبْغَضِ خَلْقِهِ إِلَيْهِ إِذْ قالَ أَنْظِرْنِي إِلي يَوْمِ يُبْعَثُـونَ، اِسْتَجِبْ لِي

 اي آنکه دعاي دشمن ترين خلقت (شيطان) را مستجاب کردي ، آنگاه که گفت: «مرا تا روز رستاخيز مهلت ده» ، دعايم را مستجاب گردان!

پ.ن: بخشی ازدعائی که گفته شده است بهتر است در هنگام شوط(دور) هفتم طواف خانه ی خدا خوانده شود.پیش از این اتفاقی دیده بودم ش.به ذهنم رسید که پیدا کنم ش و بگذارم ش اینجا.

حرف نداره!

پیش دکتر وقتی می گی اینو بنویس،اینو ننویس میگه ببخشید شما دکترید یا من؟من تشخیص می دم.

حالا گفتی دعا کنید و ما هم دعا می کنیم،اما باز هم تو دکتر دکترای عالمی.خودت اونی رو که باید بنویسی،بنویس.

یا به عبارتی دیگر:

بنده، پیش خدائی که حرف نداره،حرف نداره!

...

چراغ سبز

ستایش خدائی راست که invisible بودنش از سربی مهری و کم لطفی و بی حوصلگی نیست؛ و در عین invisibleی، چراغ سبز هیچ کس دیگر،قابل مقایسه با چراغ سبز دادن های او نیست.

آب زنید راه را ...

در ارتباط با وجود مبارک امام حسن مجتبی علیه السلام می توانید نگاهی به لینک های زیر بیندازید:

چهل درس برای زندگی اخلاقی

امام حسن مجتبی علیه السلام و حکمت

جواب امام حسن  علیه السلام به شش موضوع مبهم 

فايل صوتی بيانات رهبر انقلاب در تحليل واقعه‌ی صلح امام حسن  عليه‌السلام

پاسخی به مجموعه ای از دروغ ها در تاریخ: آیا امام حسن  علیه السلام 50 بار زن گرفت و طلاق داد؟

فروغ شب های شعر خوانی*

امشب شب نیمه ی ماه مبارک و مصادف با میلاد امام حسن مجتبی(علیه السلام)است.ان شاءالله که برای همه ی شیعیان مبارک و میمون باشد.

چند سالی است که شب نیمه ی ماه رمضان برای علاقه مندان رهبری ویژگی خاصی پیدا کرده است و آن هم برگزاری شب شعر سالانه ای به این مناسبت است.یعنی به احتمال قریب به یقین،جمعی از شعرای این مملکت به بیت رهبری می روند،افطار را مهمان و نماز را ماموم رهبری اند و بعدش هم شاعرانگی ها و شعر خوانی ها شروع خواهد شد.خبر هم تا ساعاتی دیگر مخابره و مراسم،در چند قسمت،از تلویزیون پخش خواهد شد.

به این مناسبت تصمیم گرفتم که خاطره ای را ذکر کنم که به احتمال زیاد نشنیده اید.این خاطره از زبان استاد محمد رضا شفیعی کدکنی است که جناب مصطفی محدثی خراسانی آن را نقل کرده است و من آن را برای اولین بار در هفته نامه ی پنجره خواندم.این خاطره در کنار نقل قول های دیگر،نشان از علاقه ی دیرین ایشان به ادبیات و حشر و نشرشان با اهالی آن دارد:

سال‌‎های حوالی 1350 آیت‌ا... خامنه‎ای در یکی از سفر‌های‎شان به تهران بر من وارد شدند و ساعاتی را با هم به شعرخوانی و صحبت گذراندیم. در ضمن صحبت‌‎ها ایشان از حال سایر دوستان شاعر خراسانی که مقیم تهران بودند، جویا شدند؛ از جمله شادروان مهدی اخوان ثالث، و بعد گفتند همین الان برویم منزلش و احوالی از او بپرسیم. به در خانه اخوان که رسیدیم، آیت‌ا... خامنه‎ای کمی آن‎طرف‌تر ایستادند و من رفتم زنگ را زدم. اخوان خودش آمد و در را بازکرد. اخوان داخل و من بیرون، زیر چهارچوب در باهم دست دادیم و سلام و علیکی کردیم. بعد اخوان مرا به داخل دعوت کرد که آرام به او گفتم با سیدعلی آقای خامنه‎ای آمده‌ام. اخوان به‎سرعت بیرون رفت تا به ایشان خوش‎آمد بگوید و همین‎طور که به‎سمت ایشان می‌رفت، برای این‎که مطایبه‎ای هم کرده باشد با لهجه مشهدی به من گفت: «بره‎چی خبر نکردی با آسید علی می‌یی که مو اقلاً وقتي می‌آم دم در، آستینامه بزنم بالا که مثلا درم مورم وضو بگیرم!»

پی نوشت:

به دوستان خواندن این مطلب - و به خصوص حاشیه ی آن- را پیشنهاد می کنم.

*شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست... محمد علی بهمنی

رسیدگی

گاهی میوه ی کال را کنار میوه ی رسیده ای می گذارند تا برسد.کاش کالی ما را به هم نشینی رسیده ای،رسیدگی می کردی.

خواب و بیداری

تو که خواب چند صد ساله ی اصحاب کهف رو به هم زدی،به هم زدن خواب چند ده ساله ی ما که واست کاری نداره.فقط امیدوارم ماها خودمون رو به خواب نزنیم که...

یاد

گرت یاد آورم یا نه

تو از یادم نمی کاهی...

مؤمني كه دين ندارد

وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ

و هنگامي را كه گروهي از آنها (به گروه ديگر) گفتند چرا جمعي (گنهكار) را اندرز مي‏دهيد كه سرانجام خداوند آنها را هلاك خواهد كرد و يا به عذاب شديدي گرفتار خواهد ساخت (آنها را به حال خود واگذاريد تا نابود شوند) گفتند: (اين اندرزها) براي اعتذار (و رفع مسئوليت) در پيشگاه پروردگار شماست، به علاوه شايد آنها (بپذيرند و از گناه بازايستند و) تقوي پيشه كنند.

فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ

اما هنگامي كه تذكراتي را كه به آنها داده شده بود فراموش ‍ كردند، نهي‏كنندگان از بدي را رهائي بخشيديم و آنها را كه ستم كردند به عذاب شديدي بخاطر نافرماني‏شان گرفتار ساختيم.

سوره اعراف- آیات ۱۶۵ و ۱۶۶ به ترجمه ی آیت الله مکارم شیرازی

پ.ن.:اولین بار تلنگر آیه ی اول از این دو آیه را در یک نامه یا نوشته ی یکی از حضرات اپوزیسیون خارج نشین خوردم.امروز هم به لطف گوگل،چند حدیث در باب امر به معروف و نهی از منکر و رها کردن آن از سوی به اصطلاح متدینین و... را در اقصی نقاط وب پیدا کردم.اولش قصد داشتم که آنها را هم منتشر کنم اما به دلائلی منصرف شدم و گفتم که ان شاء الله درجائی دیگر.امر به معروف و نهی از منکر،برای من شاخص دل چسب بودن مسلمانی آدم هاست.آن چه بیش از همه در مسلمانی کسی از من دلبری می کند پایبندی او به این اصل است.راستش،از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان،از آدم هائی که فکر می کنند مسلمانی شان فردی است و فکر می کنند آنچه در اطرافشان می گذرد مهم نیست و تازه برای خودشان فلسفه بافی می کنند و مسلمانی را در محیط های فلان و بهمان ارزشمندتر می دانند بدم می آید.ازآدم هایی که چه در عمل و چه از راه زبان نصیحت و اعتراض نمی کنند و حتی سکوتشان را گاه قدسی جلوه می دهند بدم می آید.البته با ذکر این نکته که شاید خود من هم گاهی مصداق این"بدم می آید"ها قرار بگیرم.

احادیثی که گفتم،هم جالب و هم با رگ و ریشه بودند و می شد آنها را د رمنابع اسم و رسم دار شیعی ،با ذکر مکان،پیدا کرد اما همان طور که گفتم گذاشتم شان در گوشه ای تا فرصتی دیگر.اما به مناسبت این دو آیه،مطلبی را از حجت الاسلام و المسلمین آقا تهرانی نقل می کنم که هم فال است- شامل حدیثی نبوی است- و هم تماشا- تلنگر وتوضیحی مختصر دارد-.برای من که خودم در خیلی جاها در زمینه ی عمل به آنچه می دانم لنگ می زنم دعا کنید:

از پيامبر گرامي اسلام (صلوات الله عليه و آله)  است كه خداوندمتعال  دشمن مي دارد مؤمن ضعيفي را كه دين نداشته باشد. راوي از حضرت مي پرسد كه مؤمن ضعيفي كه دين ندارد كيست؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله) در پاسخ مي‌فرمايد: آن كس كه نهي از منكر نمي كند. متن روايت اين چنين است: «اِنَّ اللهَ لَيُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعيفَ الَّذي لَا دِينَ لَهُ. فَقيلَ: وَ مَا الْمُؤْمِنُ الضَّغيفُ الَّذي لَا دِينَ لَهُ؟ قالَ: الَّذِي لَا يَنْهَي عَنِ الْمُنْكَرِ.»  تعبير «مؤمني كه دين ندارد» عجيب به نظر مي رسد. چگونه ممكن است كسي در عين حال كه مؤمن است دين نداشته باشد؟! حساب معصيتي كه در خفا و به صورت پنهاني انجام مي شود جدا است؛ اما اگر كسي مشاهده كند گناهي علناً در كوچه و بازار و خيابان انجام مي گيرد و با اين حال كاري به آن نداشته باشد و بي تفاوت از كنار آن عبور كند، معناي اين امر رضايت و موافقت نسبت به انجام آن گناه است.

همه چیز آروم نیست...

• آقای کامرون "صحنه های خشونت و غارت در خیابان های بریتانیا" را غیرقابل قبول توصیف کرد و گفت که از امروز، شانزده هزار مامور پلیس ماموریت مقابله با ناآرامی ها و استقرار نظم در لندن را برعهده خواهند گرفت.وی گفت که برای این منظور، تمامی مرخصی های نفرات پلیس لغو شده و هزاران تن از ماموران از نقاط مختلف به لندن اعزام می شوند.

• نخست وزیر بریتانیا با یادآوری اینکه تا کنون چهارصد و پنجاه نفر در ارتباط با شرکت در ناآرامی ها بازداشت شده اند، هشدار داد که بازداشت شرکت کنندگان در ناآرامی های خیابانی ادامه می یابد و کسانی که مرتکب خشونت شده اند تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت. در حالی که گزارش های خبری حاکی از آن است که بسیاری از کسانی که در آشوب های خیابانی و غارت فروشگاه ها شرکت داشتند، جوانان و نوجوانان بوده اند، آقای کامرون گفت: "کسانی که به سنی رسیده اند که می توانند دست به شورش و غارت بزنند، برای برخورد قانونی نیز بالغ هستند."

• در همین رابطه یکی از سخنگویان نخست وزیری بریتانیا گفته است : "خشونت های شب گذشته در منطقه تاتنهام، مطلقا غیرقابل قبول است و هیچ توجیهی برای اعمال خشونت علیه پلیس ، مردم و تخریب اموال عمومی وجود ندارد."

•  گروهی از آشوبگران بعدازظهر دوشنبه با سنگ و سطل های زباله به پلیس در هکنی حمله کرده بودند.آنها همچنین با میله های چوبی و فلزی به خودروهای پلیس حمله کرده اند.

•  یک مقام ارشد پلیس منچستر می گوید که پلیس در این شهر، با سطح خشونت فوق العاده گروه های تبهکاری رو به روست که قصد دارند بی نظمی گسترده ایجاد کنند

•  ناآرامی لندن دوشنبه به شهر بیرمنگام هم سرایت کرد.

•  در لیورپول و بریستول هم ناآرامی هایی گزارش شده است.

بخش هائی برچیده از خبرهای این روزهای بی بی سی فارسی

پی نوشت:

تعریف جدید آشوب(Riot) در Longman،Oxford و قس علیهذا:حرکت های خشونت آمیز اعتراضی در خیابان های لندن، منچستر، بیرمنگام، لیورپول و بریستول و نظائرهم.

Common Learners Error (یا به عبارتی اشتباهات ناآشنایان با سیاست های انگلیسی): این چنین حرکاتی در تهران و ایران تظاهرات مسالمت آمیز،حق مردم،اصل فلان قانون اساسی و غیره نامیده می شود و باید به طور جد از لفظ آشوب اجتناب کرد.(خطر رد شدن در تافل و آيلتس)

ضرب المثل مرتبط:مرگ خوب است اما برای همسایه

بیت مرتبط: احساس سوختن به تماشا نمی شود / آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

پی نوشت پی نوشت:با عرض معذرت از همچنان سبزها و صلح طلبان آشوب طلب و آشوب طلبان صلح طلب و فعالان حقوق بشرهای بهتر از ما و ... بنده خیلی خوشحالم؛به هر کی هم می خواد بر بخوره.

باران این زمانه...

 باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره‌زار خس

سعدی

***

در شوره‌زار، لاله و در باغ‌، خس دمید

باران این زمانه سیاستمدار بود

عبدالسمیع حامد 

داستان زار مزار

این نوشته،حدودا" نیمه ی دوم نوشته ای به قلم محمد حسین جعفریان با عنوان" چه کسانی و چطور روز خبرنگار را به ملت ایران هدیه کردند؟!" است که در شماره ی اخیر همشهری جوان به چاپ رسیده است.نوشته،نوشته ای تلخ و عبرت آموز است.

محمد حسین جعفریان،همانی است که امیرخانی در داستان سیستان این گونه از او یاد کرده بود که:" از پرویزِ کرمی شنیدیم که جعفریان هم می‌آید؛ محمدحسینِ دوست‌داشتنی که نیامده می‌دانستیم، به برکتِ حضورش، یک دوره افغانولوژی را در سفر پاس خواهیم کرد."

همچنین خود جعفریان در برنامه ی راز نادر طالب زاده چنین چیزی را هم روایت کرده بود که:" حضرت آقا یك بار گفتند یكی از اشتباهات بزرگ وزارت امور خارجه در طول سال‌های گذشته در موضوع افغانستان عدم استفاده از آدم‌هایی مثل آقای جعفریان است. سه بار این جمله را در وسط حرف‌هایشان تكرار كردند و در یك جا گفتند «این برای من عجیب است»."

او از انسان هائی است که من دورادور بسیار به او علاقه مندم و امیدوارم که بتوانم روزی او را از نزدیک دیدار کنم.

...سفیر ما دو-سه هفته قبل رفت.ما هم بنای رفتن داشتیم اما معلوم نبود چه کسانی و چرا در تهران مصر بودند بچه ها با همین هرج و مرج باز هم از جایشان تکان نخورند.

بعد از این قضایا،صارمی دچار آپاندیست شد،آمد ایزان برای جراحی.مزار شریف در هفدهم مرداد ماه 1377 سقوط کرد.دو روز قبل صارمی در حالی که دوران نقاهت بعد از عمل را می گذراند،به دستور مدیران مافوقش برگشت مزار.در آن روزگار ایران و پاکستان رقابت سختی در صحنه افغانستان داشتند.در ماجرای دور اول سقوط مزار شریف مردم به کنسولگری پاکستان در شهر حمله کرده و آنجا را آتش زدند و حیثیت دیپلمات های آنها را بردند زیرا آنها طالبان را مزدوران پاکستان می دانستند.امثال من که بچه ی کوی طلاب مشهد بودیم و اندازه مدیران وزارت خارجه آن زمان دیپلماسی سرمان می شد،می فهمیدیم اگر این بار طالبان شهر را بگیرند،اگر خودشان هم با ما کاری نداشته باشند،پاکستانی ها خدمت ما خواهند رسید.همین هم شد.من دو روز قبل با پروازی که صارمی را به مزار آورد،برگشتم ایران و دو روز بعد،صبح هفدهم مردادماه هنوز شهر کابل سقوط نکرده،یک گروه آمدند و هشت دیپلمات ما به علاوه محمود صارمی را که گفتم خبرنگار ایرنا بود به شهادت رساندند و رفتند.مسئولان مربوط بعدها گفتند ما با پاکستانی ها هماهنگ کرده بودیم که بچه های ما درامان باشند.کسی نبود بگوید حضرات!شما رفتید از قاتل امان نامه گرفتید؟بعد ها طالبان هرگونه دخالت در این ماجرا را رد کردند و مسئولان زرنگ ما تازه فهمیدند چه رودستی خورده اند.از صدقه سر این مسئولان کار کشته،ما یک خبرنگارمان هم با هشت دیپلماتمان آنجا شهید شدند و هفدهم مرداد شد روز خبرنگار.خدا بزرگ است.تا وقتی بعضی مسئولان کاربلد این چنینی داریم باز هم کسانی دیگر را در سمت ها و جاهای دیگر از دست می دهیم و تقویم پر خواهد شد از روزهای رنگارنگ به نام اشخاص و مشاغل گوناگون!

متاسفم برات...

دفتر چه شماره ی ۲(جداول رشته های تحصیلی)  رشته ی ریاضی فیزیک –دوره ی لیسانس- را از سایت سنجش گرفتم.راستش اول دفترچه ی علوم انسانی ها را گرفتم ببینم علوم اقتصادی برای لیسانس ها در چه وضعی است.البته خبر دیگری را هم شنیده بودم که در دانلود تاثیر داشت.به هر حال،تا جائی که من دیدم خبری از اقتصاد  در دانشگاه های دولتی نبود.خلاصه در وهله ی دوم رفتم سراغ دفتر چه ی ریاضی.گفتم نگاهی هم به ظرفیت رشته ی مرحومم بیندازم و ببینم چه آش تازه ای برای آن پخته اند.نتیجه فوق العاده بود:

دانشگاه تربیت معلم سبزوار برای سال آینده ی تحصیلی در مهندسی نفت - گرایش بهره برداری از منابع نفت،پسر و دختر،روزانه و شبانه،پنجاه نفر

و مرکز آموزش عالی لامرد ،در گرایش استخراج این رشته،سی نفر پسر

 دانشجو می گیرند.

یعنی وا مصیبتا یعنی وامصیبتا...

من که خودم دارم از سر سفره ی وزارت فخیمه ی نفت بلند می شوم و اگر بد و بلائی پیش نیاید از اول مهردانشجوی اقتصاد می شوم، اما این که در سبزوار و آن هم تربیت معلمش رشته ی مهندسی نفت آورده اند را به رفقای نفتی ترم تسلیت عرض می کنم.وزارت نفت که در طول سالیان اخیر در وزیر داری و پایداری آن ها گل سر سبد دولت بوده است،مفتخر است تا از تربیت معلم سبزوار ومرکز آموزش عالی لامرد هم نیرو جذب کند.شریف وامیر کبیرو تهران و شیراز هم که جای خود را دارند.راستش من سال پیش دفترچه را چک نکردم و شاید این اتفاق ،جدید و اخیر نباشد اما به هر حال گلی بر سر این رشته ی مهندسی است.

من که ان شاء الله و به امید خدا-حداقل به عنوان یک مهندس نفت- دوباره بر سر سفره ی این وزارت نخواهم نشست اما برای آن رشته و آن دانشگاه که روزی روزگاری از جوانی ام را در آن گذرانده ام،واقعاً تاسف می خورم.

پ.ن.امیدوارم اگر عزیزی سبزواری یا لامردی سری به این وبلاگ زد از دست من ناراحت نشود.به هر حال ضمن احترام به همه ی سبزواری ها و لامردی ها،بحث بر سر داستانی است که بر سر یک رشته و یک دانشگاه قدیمی این مملکت آورده می شود.

صائب خوانی

"بعد از حافظ هیچ غزلسرایی به عظمت صائب نیامده است بعد از رودکی هیچ شاعری به تعداد صائب شعر نگفته است دویست هزار بیت شعر دارد البته شاعرِ حسابی که بشود روی شعرش ایستاد و از شعرش دفاع کرد"

این ها بخشی از سخنان رهبر انقلاب در دیدار با دانشجویان دانشگاه تهران است که در اردیبهشت ماه سال ۷۷ ایراد شده است.البته این اولین و آخرین تمجید ایشان از جناب صائب نیست.چنان که ایشان در اظهار نظر جالبی در دیدار با اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی در اوائل رهبری شان(سال ۷۰) گفته بودند که:" واقعاً انسان گاهی می‌بیند که برخی از واژه‌ها غلط تلفظ می‌شود مثلاً نام شهری که در الجزایر است درست تلفظ نمی‌شود البته این هم بد است اما گاهی هم هست که شعر حافظ یا صائب را غلط می‌خوانند آدم می‌خواهد یقه‌ی خودش را پاره کند شعر به آن قشنگی را بخصوص در تلویزیون بد می‌خوانند غلط می‌خوانند زشت می‌خوانند این در حالی است که این اشعار را به عنوان تفریح و رفع خستگی میان دو برنامه قرائت می‌کنند آخر چه اصراری است آدم شعری را که بلد نیست بخواند، بخواند."

به هر حال ایشان دلبستگی خاصی به صائب دارند و در کنار هنر شاعری،ستاینده ی مضامین شعری او نیز هستند وبه نظرم درکمتر دیداری از ایشان با مداحان اهل بیت،ایشان ذکر خیری از صائب نکرده اند و به خصوص اذهان مادحان و شاعران اهل بیت را به سمت و سوی کارهای اخلاقی او سوق نداده اند.مانند:

"البته صائب شعر بى‌تقيد به معانى و معارف كم ندارد ليكن شعر معرفتى هم انصافاً خيلى دارد. اينها شعر اخلاق شعر معرفت آن هم در حد عالى و در بهترين حدى كه واقعاً ميشود انسان شعر غزلى تعريف و بيان كند گفته‌اند. بيدل هم همين جور. همه‌ى ديوان بيدل تقريباً شعر معرفتى است. من يك وقتى چند سال قبل از اين به دوستان مداح سفارش ميكردم كه به ديوان صائب نگاه كنند و شعرهاى اخلاقى را، شعرهاى معرفتى را، شعرهاى عرفانى را در آن پيدا كنند كه كم هم نيست. اينها مضامين بسيار پخته‌اى است كه دلها را روشن ميكند"

شاید شنیدن اتفاقی یکی از همین پیشنهاد های ایشان،زمینه ای شد تا من مدتی قبل یکی از گزیده های اشعار صائب را بخرم.این کتاب  با نام مجموعه رنگین گل وبه همت استاد محمد قهرمان ، گویا درمهرماه ۷۰ جمع آوری و برای نخستین بار در سال۷۳به چاپ رسیده است .البته کتابی را که من خریده ام چاپ دهم این مجوعه - منتشر شده در سال۸۷ - می باشد.جدای از معروفیت استاد محمد قهرمان به عنوان غزل‌پردازی توانا،تا آنجا که شنیده ام تصحيح غزليات صائب توسط ايشان نیز زبانزد است.استاد قهرمان در کنار اساتید احمد کمال پور(متخلص به کمال)، ذبيح‌الله صاحبکار، غلامرضا قدسي و باقرزاده(متخلص به بقا) از شاعران پيش‌کسوت و توانمند مشهد بوده اند که رهبر انقلاب در هنگام حضور در خراسان ما! عنايت و احترام خاصي نسبت به آن‌ها داشتنه اند؛چنان که ایشان در سال ۸۱ و به مناسبت درگذشت استاد صاحبکار،پیام تسلیتی به استاد قهرمان و باقرزاده صادر و در آن از این اساتید با عنوان " دوستان عزيز و غمگسار"یاد کرده بودند.

به هر حال،هر چند این کتاب را کامل نخوانده ام،اما گاه گاهی که آن را به دست می گیرم و ورقی می زنم،زیبائی اشعار جناب صائب مرا به لذتی خاص فرو می برد.کتاب جدای از مقدمه و از این دست حواشی ،شامل بخش های: غزل ها،ابیات برگزیده و توضیحات است و با فهرست لغات، کنایات،ترکیبات و تعبیرات به پایان می رسد.خواندن این کتاب لذیذ!! را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم.البته ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که همیشه خلاصه و گزیده خوانی کار جالبی نیست و بهتر است که انسان خود را به خوب و اساسی خواندن عادت دهد، اما در این زمانه و برای آدم هایی که چندان ادبیاتی نیستند پیشنهاد بدی نیست. نوشته را با درج ابیاتی از آن به پایان می برم،با این توضیح که شاید از این پس گاهی در این وبلاگ با بیت هائی از از این شاعر نام آوازه رو به رو شوید.

من به اوج لامکان بردم،وگرنه پیش از این

عشق بازی پله ای از دار بالاتر نداشت

***

کس زبان چشم خوبان را نمی داند چو ما

روزگاری این غزالان را شبانی کرده ایم!

***

در تلافی،میوه ی شیرین به دامن می دهیم

همچو نخل پر ثمر،سنگی که بر سر می خوریم

 ***

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد

چون مرا بیدار کرد از خواب،خواب دیگران؟

***

همچو شمع صبح می لرزد به جان خویشتن

ازسفیدی های موی من چراغ زندگی

***

پیش از این،بر رفتگان افسوس می خوردند خلق

می خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

***

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم عالم دوبار باید دید!

***

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

نسیم صبح شد،خواب مرا افسانه ی دیگر

 

 

مجموعه رنگین گل گزیده اشعار صائب تبریزی/انتخاب و توضیح:محمد قهرمان/انتشارات سخن/چ دهم۱۳۸۷

جویبار عمر

فرصت نمی شود که بشویم ز دیده خواب

از بس که تند می گذرد جویبار عمر

صائب

خوف و رجا

فاصله ی میان (از بهترین به بدترین) و (ازبدترین به بهترین) تبدیل شدن،گاهی بسیار کوتاه تر ار آنی است که درذهن ها ترسیم می شود.و اصلا ً بعید نیست که برای عموم آدم ها که در میان آن دو ایستاده اند، این فاصله ها کوتاه تر باشند.

سر رشته

گاهی چیزی ندارم برای نوشتن و به روز کردن،گاهی هم بیش از یک بار در روز،به روز می شوم.البته این به روز رسانی از جنس نوشته نیست و یک فایل صوتی است.توی سایت خبری جهان نیوز دیدمش و از آنجا گرفتم و شنیدمش.راستش بلندی آهنگ متنش،شنیدنش را سخت می کند اما کمی سختی بکشید اما حتما" بشنویدش.اگر هم حال خوشی دست داد برای من هم دعا کنید.

خاطره ای شنیدنی از زبان جناب محسن قرائتی

خرها و فیل ها

گاهی اوقات چیزی  را می بینیم و می شنویم که شاید در جائی و مرحله ای و وهله ای توجه مان را به خود جلب نمی کند و حس کنجکاوی و پرسشگری مان را تحریک نمی کند اما در جا و مکان و زمان دیگری می طلبد که دنبالش را بگیریم و از نادانسته ای،اطلاع پیدا کنیم.امروز که داشتم یکی از سایت هائی را که در گودرم مشترکم مرور می کردم - سایتی است که طرح و کاریکاتور سیاسی منتشر می کند- در بعضی طرح ها شکل و شمایل فیل و خر می دیدم.از آن جائی که کاریکاتور ها در مورد داستان مسائل روز اقتصادی ایالات متحده و اصطکاک های به وجود آمده بود و البته با پیش زمینه ای  که از گذشته در ذهن داشتم،به نظرم آمد که یکی نمادی از دموکرات ها و دیگری نمادی از جمهوری خواهان است.شاید این پیش زمینه،از زمان انتخابات قبلی ریاست جمهوری آمریکا و مطالب منتشر شده در مجله ی شهروند امروز بود و به خصوص شماره ای که پس از پیروزی اوباما منتشر شد و نتایج آماری آن انتخابات را هم در بر داشت و به گمانم آخرین شماره ی آن قبل توقیف آن موقع و بازنشر اخیر آن هم محسوب می شد.به هرحال امروز آن حس کنجکاوی و پرسشگری که می گفتم وادارم کرد که بروم وته و توی قضیه را در بیاورم.راستش در منابع انگلیسی مطالبی بود اما در یکی از وبلاگ های همبلاگفائی ام که مربوط می شد به روستاي ولاغوز(استان گلستان)،مطلبی آمده بود که بیانگر همان چیزی بود که من دنبالش بودم.از آن جائی که حوصله ی زیادی برای پیدا کردن مطالب بیشتر و انگلیسی و ترجمه ی آن نداشته و ندارم ،همان مطلب را می آورم و البته برای خالی نبودن عریضه چند تائی از طرح های داغ همین روزها را که (خروفیل)مند هستند را برایتان می آورم:

توماس ناست(Thomas nast ) کاریکاتورست امریکائی آلمانی الاصل کسی بود که تاثیر کاریکاتورهایش در اوایل قرن نوزدهم می توانست نامزدی را  به کاخ سفید ببرد و یا از کاخ دور کند.

یکی از رئیس جمهورهای اوایل قرن نوزدهم آمریکا  اندرو جکسون بود. که تلاش می کرد برای بار دوم رئیس جمهور شود رقبایش برای کوبیدن او بخاطر سیاست های عوام پسندانه اش او را جک اس ( jack ass) یعنی جک خر نامیدند. و این مطلب با توجه به فامیلی او که جکسون بود با مسمّی میشد.

در همین زمان جکسون و گروه دمکراتهای ایالتهای شمالی برای کوبیدن وزیر جنگ سابق آن زمان آمریکا که هیچگونه قدرتی نداشت حملات سیاسی شدیدی را آغاز کردند.

توماس ناست هم کاریکاتور زیر را که الاغی(جکسون یا جک اس یا دمکراتها) در حال لگد زدن به شیر مرده ای (وزیر جنگ) می باشد، را کشید.

 

 از روی همین کاریکاتور بود که مردم امریکا تدریجاً حزب دمکرات را با الاغ توماس ناست یکی کردند و تبدیل به نماد آنها شد.

در روم باستان فیل نشانه قدرت بود(در ایران ساسانی هم همین وضع بود). جمهوری خواهان در اواسط قرن نوزدهم برای بیان قدرت خود از طرح  فیل استفاده می کردند

و توماس ناست هم کاریکاتور ذیل  برای جمهوری خواهان کشید. و باز با الهام از همین طرح توماس ناست بود که فیل تبدیل به نماد حزب جمهموری خواه در امریکا گردید. 

و اما طرح و کاریکاتور های این روزها:

 

 

ميان‌مايگيِ عصرِ خموشي

اي دل! تو که مستي، چه بنوشي چه ننوشي

با هر ميِ ناپخته نبينم که بجوشي

اين منزلِ دل‌باز نه غصبي‌ست، نه وقفي

ميراث رسيده‌ست به ما خانه‌به‌دوشي

دل‌سردم و بيزار از اين گرميِ بازار

غم‌هاي دم دستي و دل‌هاي فروشي

رفته‌ست ز ياد آن‌همه فرياد و، نمانده‌ست

جز چند اذان، چند اذانِ در گوشي

نه کفرِ ابوجهل و نه ايمانِ ابوذر

ماييم و ميان‌مايگيِ عصرِ خموشي

ما شاعرکان قافيه‌بافيم و زبان‌باز

در ما ندميده‌ست نه ديوي نه سروشي

محمد مهدی سیار

به من بگو چرا؟

پیش تر ازاین وقتی دختری چادری را در کنار دختری بد حجاب و با آرایش و پوشش های آن چنانی می دیدم،یک جوری می شدم.شاید هنوز هم یک جوری می شده باشم و این "یک جوری شدن" ناشی ازاین سوال بود و هست که این ها چطور با هم جفت شده اند؟ و این دختر چادری اگر از سر عقیده و اعتقاد،چادر به سر کرده است پس چه جوری می تواند دوش به دوش دختر موصوفه!! راه برود.البته گاهی هم با خودم این فکر را کرده ام که خب مگر خود من و دیگران مثل من چه می کنیم؟حالا شاید با پسرهای کله آناناسی و آرایش کرده و با لباس های آن چنانی نمی پلکیم اما توی همین رفقای ظاهر الصلاح و معقول الپوشش!!مان هستند آدم هائی که گاهی توی آفساید قرار می گیرند و دست از پا خطا می کنند.[البته نه این که من خودم پاک باشم اما صحبت سر ناپاکی های گل درشت و ۱۸+ تر است].همان طوری که ما دوست نداریم،عیب وفساد فلان رفیقمان را به ما بچسبانند،حتما" آن ها هم دوست ندارند که ما چنین فکرهائی را در مورد آنها بکنیم.البته در باب حفظ ظاهر،کمی تا قسمتی، آخر سر هم بیشتر حق را به خودم می دهم .درست است که قریب به اتفاق آدم ها معصوم نیستند و دست و پا و چشم و گوش... شان خطا می کند اما داشتن حیا و شرم و حفظ ظاهر و علنی نکردن گناه - هرچند می تواند پرتگاه نفاق و دوروئی هم محسوب شود- مقوله ی ارزشمندی است.

هر چند در درک این عدم همخوانی ها تا حدی با خودم کلنجار رفته و می روم و سعی می کنم از انصاف خارج نشوم اما نمی توانم درک و تحلیلی درست و حسابی برای آدم های ظاهر الصلاح و متدینی داشته باشم که وقتی توی خیابان و کوچه و کوی و برزن و ... می بینم شان یک هو حس مثبتی در من به وجود می آید اما وقتی همسر-و کلا" ناموس- جسیم و نسیم و قسیم و وسیم وآن چنانی شان را می بینم می خورد توی ذوقم که چه جوری این دو با هم جفت شده اند؛ و آن وقت است که گاهی دل و ذهنم به جاهائی می رود و در مورد طرف فکر هائی می کنم که ...من هوزنتوانسته ام برای این داستان دوم توجیهی متقن پیدا کنم.

پا می گذاری روی دلت...

­­­­­دلت لک زده برای گوگل بازی و پلاسیده شدن،اما توی "دو دو تا چهار تا"هایت می گوئی نه و پا می گذاری روی دلت...

دلت می خواهد پا پیش بگذاری وبروی و- با رعایت ظوابط و شرایط-  به طرف بگویی که می خوامت اما توی "دو دو تا چهار تا"هایت می گوئی نه و پا می گذاری روی دلت...

دلت می خواهد متانت و ادب را کنار بگذاری و در جواب خزعبلات و ترهات کسی هرچه فحش بلدی را ردیف کنی ،اما توی "دو دو تا چهار تا"هایت می گوئی نه و پا می گذاری روی دلت...

دلت می خواهد به پاس تمام بی حرمتی ها و بی ادبی های کسی آبرو و احترام برایش نگذاری و دانسته هایت را بریزی بیرون ،اما توی "دو دو تا چهار تا"هایت می گوئی نه و پا می گذاری روی دلت...

و هی پا می گذاری روی دلت و هی پا می گذاری روی دلت و هی پا می گذاری روی دلت و..

واین چنین حرف ها و نگفته ها و کارهائی  هستند که به دلیلی،

 یا از سر حسابگری،

یا از ترس وهراس از آبروریزی

 یا -برای آدم خوب ها- از سر دیانت و تقوا

و یا به هر دلیلی دیگر گفته نمی شوند و صورت نمی گیرند اما به دلائلی دیگر تر نمی میرند و فراموش نمی شوند  بلکه زیر پوستت گسترده و عمیق می شوند،توده و لخته می شوند و مایه ی درد و رنج و دردسر می شوند.

شده تا به حال؟

شده تا به حال هنگام وب گردی، گوشیدن به آهنگ،ورق زدن کتاب و مجله و روزنامه و از این دست،بمانی که چرا مشغول آن شده ای؛ و نتوانی فی الفور پاسخ آن را بدهی؛ و یک هو انگار خلائی را در جائی از ذهن یا دلت احساس کنی؟شده تا به حال؟

ترسم این نکته به تحقیق ندانم دانست*

قاعده ی اصلی و ابتدائی،رای بر پاکی و راستی و درستکاری آدم هاست،اما خب گاهی آدم احساس می کند که بعضی ها خوبترند.مثلا" وقتی مرد یا زنی دهاتی را می بینی می توانی به جرات بگوئی آدم های درستی هستند:عمری سختکوشی کرده اند و نان حلال خورده اند و نماز وروزه هایشان از ما مرتب تر و بهترتر بوده است،سفره ی شان از ما پهن تر بوده و مهمان نواز تر و پاک دل ترند و...البته درمورد شهر نشین هاهم،آقایان و خانوم هائی را می بینیم که از سر و هیکل و نگاه و سکوت و متانتشان می شود حدس زد که چه انسان های نازنینی هستند.

 در مقابل،آدم هائی هم هستند که حدس می زنی که احتمالا" ریگی در کفش دارند و بی مشکل نیستند .حتما" مشکلی دارند و شاید تو با قیاس و استقرا بتوانی حدسی هم در باره ی مشکلاتشان بزنی.گاهی هم به خودت تلنگر می زنی و اصل اولیه مبنی بر برائت را یادآوری می کنی و این که تا مطمئن نشده ای نمی توانی کسی را متهم به ناراستی کنی.

 این ها همه و همه هست؛اما مشکلی که گاهی برای من به وجود می آید در علاقه و دل بستن و احترام به آدم هاست.برای آدمی احترامی قائل می شوی و او را دوست داری که می دانی از انسان آرمانی مد نظرت فاصله ها دارد و شاید کلا" در دو میدان مجزا و حتا مقابل هم حضور داشته باشند.تو خودت را در اردوی آرمانی ها و خوب هایت تصور می کنی اما می بینی که با این حال بی تمایل به طرف مقابل نیستی.یا از آن طرف آدمی را می بینی که احتمال قریب به یقین می دهی که آدم خوبی است متدین است،اخلاق دارد،خانواده دار است،پرتلاش و کوشش است،آزارش به تو نمی رسد،با تو رو راست و راست حسینی است اما هر چقدر که می خواهی او را به دلت راه بدهی و جائی برای او در نظر بگیری می بینی نمی شود.عقلت تایید می کند اما دلت زیر همه چیز می زند و کاسه و کوزه ها را می شکند.حالا راه درمان این لامصب چیست؟الله اعلم!

  

* ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی/ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست (شادروان حافظ)

نفرین بر...

            

تکامل معکوس

بیش از یک سال از سرهم کردنش می گذرد اما...

طلسم خاطره ها خود-فریب تر شده است

درون خانه ی جسمش غریب تر شده است

اگر چه ذوب شده برف شرم پیشینش

به لطف ابر دو روئی نجیب تر شده است

میان برزخ حال و گذشته سرگردان

تضادهای درونش عجیب تر شده است

به دست سیل بلایای پر فراز و نشیب

فرازهای دلش پرنشیب تر شده است

□□□

دچارمسخ شده درتکاملی معکوس

کسی که از خود خود بی نصیب تر شده است

حتی بند کفش تان را هم....

قسمتی از نوشته ی زیر را در وبلاگ آقای مودب دیدم.ایشان هم از وبلاگ قاصدک بارون مطلب را وام گرفته بودند.من رفتم و اصل مطلب را در لیدر دات آی آر پیدا کردم.این نوشته بخشی از بیانات رهبر انقلاب در بیست و هشتم بهمن ماه سال ۷۳ است که البته عنوان آن همانی است که  زهرا-نویسنده ی قاصدک بارون- برای بخشی از آن در نظر گرفته بود :

"از کوچک بودن خواسته هم ابا نداشته باشيد. خواسته‏هاي کوچک کوچک را هم از خدا بخواهيد. در روايت است که حتي بندِ کفش خود را - که چيز خيلي حقيري است - از خدا بخواهيد. روايتي است از امام باقر عليه‏الصّلاة والسّلام که مي‏فرمايد: «لاتحَّقروا صغيراً من حوائجکم فانَّ احبّ المؤمنين الي الله اسئلهم»؛ »حاجتهاي کوچک را حقير نشماريد و از خدا بخواهيد».

 خوب؛ انسان به بند کفش احتياج دارد؛ به درِ مغازه مي‏رود و مي‏خرد. اين هم دعا لازم دارد؟! بله! تا احساس کرديد که به بند کفش و يا هر چيز ديگرِ به اين کوچکي نياز داريد، دل را متوجّه خدا کنيد و بگوييد: «پروردگارا! اين را هم به من برسان.» رساندنش به چه ترتيب است؟ به اين ترتيب است که پول در جيبم بگذارم، سرِ کوچه بروم، از مغازه بخرم و بعد هم آن را مورد استفاده قرار دهم. به هر حال، بايد از خدا بخواهيد. اگر چه به درِ مغازه رفتيد، پول داديد و بند کفش خريديد؛ اما باز هم آن را خدا به شما داد. از غير طريق خدا که چيزي به دست انسان نمي‏رسد. هر چه به ما مي‏رسد خدا به ما مي‏دهد.

چيزي را که خدا مي‏دهد، قبلاً بايد از خدا بخواهيم. چرا بخواهيم؟ يکي از عللِ اين‏که گفته‏اند حاجات کوچک را هم از خدا بخواهيد، اين است که به حوائج و عجز و حقارت و تهيدستي خودمان توجّه پيدا کنيم تا ببينيم که چقدر تهيدستيم. اگر خداي متعال کمک نکند، امکان ندهد، نيرو ندهد، فکر ندهد، ابتکار ندهد و وسايل را جور نياورد، همان بندِ کفش هم به دست ما نخواهد رسيد. اگر شما به قصد خريدنِ بند کفش از خانه بيرون آمديد، در راه جيبتان را زدند يا پولتان گم شد و يا مغازه مورد نظر، بسته بود و يا در بين راه، حادثه مهمّي پيش آمد که مجبور شديد برگرديد، بند کفش گيرتان نيامده است. بنابراين، هر چيز را از خدا بخواهيد؛ حتّي بند کفش را، حتّي کوچکترين اشيا را و حتّي قوت روزانه خود را. بگذاريد اين منِ دروغينِ عظمت يافته در سينه ما - که مي‏گوييم «من» و خيال مي‏کنيم مجمع نيروها ما هستيم - بشکند. اين «من» انسانها را بيچاره مي‏کند. اين هم مطلبي در باب دعا که انسان خواسته‏هاي خود را از طريق دعا به دست آورد."

پدر،دختر،روح ال...

۱- عصر ها می روم کلاس زبان.کمی زودتر می رسم.آموزشگاه فضای کوچکی دارد و صندلی های اندکی برای نشستن.اگر اشتباه نکنم و دروغ نشود،دیده ام پدری را که بیشتر عصرها می آید دنبال دخترش.دختر شان زبان آموزی را در کلاسی مختلط تجربه می کند.از قضا کلاسشان همان کلاسی است که من بلافاصله در آن کلاس دارم.این دختر خانوم و یک آقا پسر کمی بیش از دو همکلاسی اند و وارد فاز intimacy  و intimateشدن شده اند. پدر بنده خدا از کجا و به چه امیدی می کوبد که بیاید و دختر نازنینش را از دم در آموزشگاه به منزل ببرد،به امید راحتی و یا شاید پاک ماندنش  آن وقت چند ده پله بالاتر...

۲- یکی از دوستان تعریف می کرد در مورد دختری مذهبی و چادری که جهت دیدار با محبوب!! وقتی با ابوی محترم به مسجد می رفتند-شاید هنوز هم می روند-، از زمان نماز حداکثر استفاده را می کرد و به جای نماز در همان حوالی به ناز و نیاز می پرداخت.

یا در مورد دختری آفتاب و مهتاب ندیده که در منزل خودشان و در زمان حضور پدرو مادر-اگر اشتباه نکنم- فرصت ملاقات تر تیب می داد و به پا می گذاشت و... و...

راست گفته اند که خود طرف باید پاک باشد و آن را پاس بدارد.من مدافع حجاب و عدم اختلاطم، و غیرت ورزی مردان را را هم ضروری و هم شایسته ی ستایش می دانم؛ اما اگر پاکی و عفت و حیا و شرم را،چه در دختران و چه در پسرانمان،جا نیندازیم و به اصطلاح نهادینه نکنیم،پاک ترین و حساب شده ترین  زمان و مکان و موقعیت ها هم می تواند بستری مناسب و پنهانی برای خیلی چیز ها باشد.

البته ذکر مثال های دخترانه،دراز کردن انگشت اتهام به سوی آنها نیست که معتقدم در تمام انحرافات و خطایای جنسی پای هر دو طرف در میان است و شاید در بسیاری موارد تقصیر پسران،اگر بیش از دختران نباشد،کمتر از آنان نیست.

و صد البته ستایشگر دختران پاک و پاک نژادی هستم که در ندارترین نداری های و پنهانی ترین خلوت ها و نادیده ترین نگاه ها و ارتباطات پاس دار حریم نگاه و کلام و دامنشان هستند.طوبی لهم و حسن مآب

کرمت را عشق است

ای خدائی که خدای من هم هستی! تو اگر کم نمی آوری اما من کم ،کم نمی آورم.به حق تمام آنچه شایسته ستایشی و من نمی دانم و یادم رفته و باور ندارم و ...کم و غم مرا به کرمت دریاب.