ترسم این نکته به تحقیق ندانم دانست*
قاعده ی اصلی و ابتدائی،رای بر پاکی و راستی و درستکاری آدم هاست،اما خب گاهی آدم احساس می کند که بعضی ها خوبترند.مثلا" وقتی مرد یا زنی دهاتی را می بینی می توانی به جرات بگوئی آدم های درستی هستند:عمری سختکوشی کرده اند و نان حلال خورده اند و نماز وروزه هایشان از ما مرتب تر و بهترتر بوده است،سفره ی شان از ما پهن تر بوده و مهمان نواز تر و پاک دل ترند و...البته درمورد شهر نشین هاهم،آقایان و خانوم هائی را می بینیم که از سر و هیکل و نگاه و سکوت و متانتشان می شود حدس زد که چه انسان های نازنینی هستند.
در مقابل،آدم هائی هم هستند که حدس می زنی که احتمالا" ریگی در کفش دارند و بی مشکل نیستند .حتما" مشکلی دارند و شاید تو با قیاس و استقرا بتوانی حدسی هم در باره ی مشکلاتشان بزنی.گاهی هم به خودت تلنگر می زنی و اصل اولیه مبنی بر برائت را یادآوری می کنی و این که تا مطمئن نشده ای نمی توانی کسی را متهم به ناراستی کنی.
این ها همه و همه هست؛اما مشکلی که گاهی برای من به وجود می آید در علاقه و دل بستن و احترام به آدم هاست.برای آدمی احترامی قائل می شوی و او را دوست داری که می دانی از انسان آرمانی مد نظرت فاصله ها دارد و شاید کلا" در دو میدان مجزا و حتا مقابل هم حضور داشته باشند.تو خودت را در اردوی آرمانی ها و خوب هایت تصور می کنی اما می بینی که با این حال بی تمایل به طرف مقابل نیستی.یا از آن طرف آدمی را می بینی که احتمال قریب به یقین می دهی که آدم خوبی است متدین است،اخلاق دارد،خانواده دار است،پرتلاش و کوشش است،آزارش به تو نمی رسد،با تو رو راست و راست حسینی است اما هر چقدر که می خواهی او را به دلت راه بدهی و جائی برای او در نظر بگیری می بینی نمی شود.عقلت تایید می کند اما دلت زیر همه چیز می زند و کاسه و کوزه ها را می شکند.حالا راه درمان این لامصب چیست؟الله اعلم!
* ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی/ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست (شادروان حافظ)