من داروئی ضروری،اما کمی گرانم!

پریشب،یکی از دوستان دوره ی سربازی،البته قسمت امریه اش،تماس گرفت.می خواست که برایش دنبال داروئی بگردم در داروخانه ی هلال احمر. و طبیعی است که وقتی داروئی را باید در چنان جائی پیدا کنی یعنی دارو ، داروی کمیابی است . امروز صبح پا شدم و رفتم به تقاطع سپهبد قرنی با طالقانی؛داروخانه ی مرکزی هلال احمر. اسم دارو را به خانوم متصدی گفتم.گفت دارند.از قیمت پرسیدم.گفت دانه ای سیصد و هشتاد و ... هزار تومان . نسخه ی فوق متخصص یا متخصص فلان را هم لازم دارد.جا خوردم.اصلاً فکرش را هم نمی کردم که این قدر گران باشد.از داروخانه بیرون آمدم و بر خلاف رفتن که تاکسی گرفته بودم؛این بار با پای پیاده خودم را به ولیعصر رساندم. توی راه به یاد بعضی چیزها افتادم.به ای میل های رسیده و آیتم های شیر شده در فضای مجازی که به طور کلی و یا خاص ، از نیاز مالی فلان گروه یا شخص خبر می دهند.یا آن اعلامیه ای که هفته ی پیش توی میرزای شیرازی دیدم که به نظرم در مورد اعلام نیاز مریضی تنفسی بود.یا زنان و مردان پیر و جوانی که گهگاه کمک می خواهند و آدمی همه را با یک چوب می راند،در حالی که شاید واقعاً کار به استخوان آنها رسیده باشد و...

پ.ن: برای ریاضی نم کشیده ام باید فکری بکنم . دوستم گفته بود که ده تا از قرص ها را بخرم. خانومه که گفت دانه ای سیصد و هشتاد و ... هزار تومان،در محاسبات اولیه گفتم که ده تایش می شود چیزی در حدود سی و هشت میلیون تومان!! بعد که با دوستم صحبت می کردم فهمیدم که چه گافی داده ام ؛ آن وقت خیر سرم مهندس هم هستم .

توفیقات توقیفی

[تف به ریا] تا جائی که به یاد دارم ،تا به حال دو بار توفیق دست داده که نماز شب بخوانم.پس و پیش عرض کنم :یک بارش یکی از شب های احیا بود و توی مسجد دانشکده ی سابقم.دعای جوشن کبیر می خواندند و من هم اصلاً حوصله ی خواندن جوشن را نداشتم.گفتم نماز شب بخوانم و لهذا کمی خم و راست شدم.

یک بار قبل ترش هم بعد از خواندن کتاب فوق العاده ای بود که جو مرا گرفته بود.چندین و چند بار قرار گذاشته بودم که نماز شب بخوانم اما نشده بود. یک شب بالاخره کاری کردم کارستان و پا شدم.به نظرم اذان آن موقع حدود سه و چهل و پنج دقیقه ی بامداد بود.حالا این که کی بیدار شدم یادم نیست اما به نظرم حدود سه بامداد بود که نماز شب مختصر و مفید!!م تمام شد و من ماندم که تا نماز صبح چه کنم؟ شاید حدس بزنید:گفتم کمی بخوابم تا نماز.و شاید باز هم درست حدس بزنید که آن روز نماز صبحم قضا شد.

در هر دو بار نماز شب را معمولی و بسیار مختصر تر از آنچه می گویند انجام دادم.یعنی می دانید من کلاً و اصلاً یک چنین موجودی هستم.توی نماز های معمولی هم در رکوع و سجود به سه سبحان الله بسنده می کنم و قنوتم را نیز کم نبوده که به یک صلوات به پایان رسانیده باشم.یک بار تسبیحات اربعه گفتن را هم اقوی می دانم!!.

دیشب هم دری به تخته خورد و بعد از بارها کشش و میل،هوس!! کردم که نماز شب بخوانم. گوگل کردم که ببینم این نماز شب را چگونه می خوانند.دستور نماز را که دیدم، باز هم وسوسه شدم که از خیر چهل مومن و فلان اذکار بگذرم و اگر بیدار شدم جمع و جور بخوانمش.این را هم بگویم که جدای از نماز هم تصمیم گرفته بودم که زود بیدار شوم و به درس ها برسم.خب باز هم احتمالاً درست حدس می زنید.پس از چند بار بیدار شدن جزئی،حدود هشت و سی دقیقه ی بامداد،که مدت ها بود این قدر دیر از خواب بیدار شدن سابقه نداشت، از خواب بیدار شدم،در حالی که نه از نماز شب خبری بود و نه حتی از نماز صبح.

خواستم بگویم که این طور اوضاع فشلی دارم.شاید شنیده باشید اما یادآوری اش هم بد نیست که:

جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنِّي قَدْ حُرِمْتُ الصَّلَاةَ بِاللَّيْلِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَنْتَ رَجُلٌ قَدْ قَيَّدَتْكَ ذُنُوبُكَ

   مردى به نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت من از نماز شب محروم شده ام و توفيق نماز شب را ندارم حضرت فـرمودند : تو مردى هستى كه گناهانت تو را در بند اسارت خود قرارداده اند.

سایر موارد سلب توفیق نماز شب ،که شامل دروغ و پرخوری و عجب و از این دست می شود، را هم می توانید در اینجا ببینید .

دیگه چی بگم؟ واسه من و خودتون دعا کنید.

ادرکنی!

ای آن که شیشه را در بغل سنگ نگه می داری! ادرکنی!

و اما عشق

۱-دیشب بود که در جوار دو دوست متاهل نشسته بودم. احتمالاً وقتی در میان صحبت هایمان، یکی از این دو عزیز با عزیزه!!اش تماس گرفت و – در حالی که برای یک صحبتی مختصر ما را ترک کرد- صحبت هایش طولانی شد،خاطره ای کلی از دوره ی کارشناسی برایم زنده شد که برای آنها هم نقلش هم کردم.خاطره ی کلی در باب این سوال قدیمی در آن زمان بود که این کفترهای عاشق که این همه با هم صحبت می کنند در مورد چه با هم صحبت می کنند؟ کفترهای عاشقی را در دوره ی لیسانس می دیدم که توی طول روز با هم بودند و گپ می زدند و بق بق بقو می کردند.از جهت این که کل زندگی ما،از خوابگاه و سلف و سوله بگیر تا کتابخانه و مسجد و کلاس درس و همه همه در یک محوطه بود؛عصر ها و اول شب ها هم مشکلی برای صحبت نداشتند. بعد می دیدی که آقای عاشق، توی خوابگاه هم نشسته پای تلفن و در حال صحبت کردن های بسیار طولانی است و ول کن ماجرا نیست. و این طوری این سوال پیش می آمد که این ها دارند در مورد چه صحبت می کنند و این صحبت های تمامی ندارد؟ و البته از بعضی ها هم چیزهائی توی این مایه ها شنیده ام که بگذار،خودت که افتادی تو بحرش ،می فهمی.

۲-دیروز روز ولنتاین و عشاق و از این چیز ها بود و شاید نگفته پیدا باشد که من از این چیزها چقدر بدم می آید.من کلاً از تمامی چیزهائی که به طور ویژه در حوزه ی اجتماع و فرهنگ،نمادی از سبک زندگی غربی است متنفرم و خداوند شاهد است  که گاهی اوقات چقدر دلم از بعضی چیزها در این رابطه می گیرد.حالا شما بیا و استدلال کن و بگو که این توی فرهنگ ما هم بوده و ریشه ی ایرانی دارد و از این حرف ها. فرض کن که بوده هم باشد.وقتی مفهومی کاملاً استحاله شده  و به عنوان یک فرهنگ کاملاً غربی آمده توی فرهنگ امروزی ما و بیخ ریش ما،شما بنشین و برای خودت استدلال کن و ایرانی اش کن. در کنار ولنتاین می توانید از واژه ی مرسی هم نام ببرم که عموماً وقتی می شنومش یک جوری می شوم.یعنی یک جوری که باید بیائید و آنچه که زیر پوستم می گذرد را ببینید.

۳-عاشقی حکایت خودش را دارد و لذت خودش را و کلاً چیز جالبناکی است.این ها را به عنوان کسی می گویم که گاهی دلش لرزیده،توی خانواده وهمسایگی و دانشگاه و جهان مجازی، اما همیشه خودش را به دلایلی کنترل کرده ،ابراز و اظهاری نکرده و شاید این کار را عاقلانگی پنداشته است . می دانید عارضه ی مهم این کار چیست؟  این که می بینی که سال های سال بر تو گذشته است و دلت شده نمایشگاهی از عشق های نیم سوزی که به هیچ سرانجامی نرسیده اند و تنها گوشه ی دلت تلنبار شده اند. و حتا می ترسی از این که این عاقلانه برخورد کردن شدیدت بشود رویه و کم کم ارتباطت با آدم ها بشود ارتباطی ماشینی و مکانیکی.

عقل چیز خوبی است و آدم می تواند عاقلانه انتخاب کند و عاشقانه زندگی،اما این خطر وجود دارد که پس از پیمان ازدواج، عشق به آن معنی شکل نگیرد بلکه تنها شکلی از ارتباط و احترام و وابستگی غلیظ تر شود. به نظرم در این زمانه با این همه سختی های متنوع ،اگر قرار باشد که عاشق طرفت نباشی واقعاً کم می آوری و زیر بار حادثه ها می شکنی.

این کمبود ها و نیاز ها را بگذارید کنار دلایل شخصی پرفشار برای ازدواج نکردن. و تصور کنید که آدمی چگونه می تواند این دوگانگی و تضاد را برای خودش حل کند.

این دو مطلب را که بی ارتباط به نوشته من نیست را هم بخوانید: + و  +

بزم درس

از حدود ساعت شش و سی دقیقه ی صبح آماده شدیم و نزدیکی های هفت هم عازم قلهک.از اوایل کریم خان تا هفت تیر،از ایستگاه هفت تیر مترو تا ایستگاه قلهک و از آنجا هم تا نزدیکی های خانه ی استاد.

این ترم درسی داریم که در خانه ی خود استاد تشکیل می شود.چیزی که در این زمانه به نظرم امر عجیبی است.امروز اولین جلسه بود و بسیار جالب.شاید تصور این که استادتان دعوتتان کند به نان و پنیر و گردو،این که تشریف ببرید به آشپرخانه ی خانه ی استاد  و چای بریزید برای خودتان و ...چندان برایتان آسان نباشد ولی خب به راحتی برای ما اتفاق افتاد . جلسه ی درسی مفیدی است که می نشینیم به  گپ و گفت علمی با استاد حدوداً شصت ساله، و صحبت از مباحثی می کنیم که کمتر در سایر کلاس های اقتصاد مطرح می شود: نگاه انتقادی-تکاملی به اقتصاد و صحبت از روانشناسی و جامعه شناسی و فلسفه  و البته دین و مذهب و عرفان.خلاصه درسی است برای خودش و شاید جای شما خالی.

اگر عمری بود و فرصت و قسمت و همتی ، شاید از این کلاس جالب در آینده چیزی نوشتم.

پ.ن:بعد مدت ها فرصتی شد که به نماز جماعت دانشکده بروم. به نظرم شلوغ تر از پیش به نظر می رسید ، تا جائی که در گوشه ای توانستم جائی پیدا کنم.من این شلوغی را گذاشتم به حساب ورودی های جدید کارشناسی که امسال،چه روزانه و چه شبانه،ورودی بهمن اند. و به ذهنم رسید خالی تر بودن نماز خانه در ترم قبل ،و پیش بینی کردم فاصله گرفتن بعضی از این بچه ها را،به مرور زمان و تحت تاثیر جو دانشکده ، از این فضای معنوی.البته دعا می کنم که این طور نشود.تا چه شود.

جدائی اخلاق از سیاست

۱-از تمرکز قابل توجه دوربین ها حدس زدم که شخصیت مهمی آن طرف است و وقتی که تمرکز خاص جمعیت را دیدم و با توجه به سابقه ی قبلی،به دلم افتاد که اکبر هاشمی است که با شعار های جمعی خاص مواجه شده است.این که شعار ها با چه مضمونی بود هم احتمالاً بر کسانی که آشنائی اندکی هم با سیاست روزمره ی ایران دارند پوشیده نیست؛گرچه من فقط تنها یک شعار را آن هم به نقل از دوستانی که نزدیک شدند شنیدم و البته اگر اشتباه نکنم فحش ناجوری را هم خودم. اکبر هاشمی تا ابتدای اسکندری شمالی را همراه جمعیت بود و در حالی که همراه با شعار های اهل بصیرت!!!! همراهی می شد،با ورود به این خیابان ادامه ی راهپیمائی را بی خیال شد.

۲-قبل از پیروزی انقلاب هم فکر می‌کردیم آنچه که امام در صددش بود که انقلاب را ایجاد کند، بیش از هر چیزی جنبه ی اخلاق اسلامی بود. ما انتظار داشتیم بعد از پیروزی انقلاب هم بیش از هر چیزی به مسائل اخلاقی اسلام پرداخته شود. امام هم ظاهراً همین را انتظار داشت. کمتر سخنرانی امام هست که اول یا وسط یا همه‌اش جنبه‌های اخلاقی نباشد. حتی در آن اوقات بسیار حساس سیاسی هم که صحبت می‌کردند به جنبه‌های اخلاقی می‌پرداختند. چون امام عقیده‌اش این بود که اگر اخلاق اسلامی در نظام اسلامی پیاده شود، حالا چه به وسیلة‌ مسئولین امر و چه به وسیلة مردم عادی و همینطور طلبه‌ها؛ مشکلات کمتر به وجود می‌آید و کارها بهتر پیشرفت می‌کند. اما حالا بعد از سالهای سال این قابل بررسی است که ما در مسائل اخلاقی چه مقدار عنایت داشتیم و چه مقدار عمل شد. البته اخلاق که می‌گویم اخلاق بر کنار از اجتماع مقصودم نیست، چون امام اخلاق را در متن جامعه می‌دید. امام عقیده داشت که اگر از اخلاق جدا شدیم و فقط به سمت سیاست رفتیم، آثار مطلوبی را نخواهیم داشت.(برگرفته از بیاناتی از آیت الله ابراهیم امینی،امام جمعه ی قم)

۳- دوست داشتم بروم و از اهل بصیرتی که شعار می دادند بپرسم که اگر رهبری الآن در اینجا حضور می داشتند چه برخوردی با هاشمی داشتند؛اگر ادعای حمایت از نظام و رهبری را می کنید؟ اصلاً اگر حضرت آقا بودند،جلوی ایشان هم این شعار ها را می دادید؟

۴-به این نتیجه رسیده ام که در کنار تمامی شهوات،نظیر شهوت جنسی و شکم و شهرت و...،برخی هم شهوت بصیرت و خود عمار پنداری دارند.

۵-خوشحالم که اهل بصیرت جمع اندکی بودند و خوشحالم از چهره هائی که در ناراحتی از حرکت بصیرانه ی دوستان دیدم و یا حتی آدم هائی که لب به شکوه گشودند.

۶-به نظرم خود هاشمی به آنچه که در بند ۵ آوردم آگاهی دارد.البته من طرفدار هاشمی نیستم و می دانم که هاشمی منتقدان صادق و صالح کمی هم ندارد.منتقد سکوت هاشمی در بعد انتخاباتم اما آن را بر خلاف اهل بصیرت، از سر نفاق نمی دانم.البته ذکر این نکات هم خالی از لطف نیست که اگر هاشمی فلان نامه را به رهبری نوشت،رفتار بعضی های دیگر را هم در قبال نامه های رهبری دیدیم.اگر هاشمی سکوت کرد برخی های دیگر هم سکوت کردند در حالی که برخی از آتش ها را آنها برپا کرده بودند.همچنین به یاد ندارم که هاشمی در قبال دستوری از رهبری یازده روز خانه نشین شده باشد.به هیچ وجه هم تا به حال به یقین نرسیده ام که اشتباهات هاشمی از سر غرض بوده است؛هر چند بعید نیست که از سر ذات انسانی گاهی دچار نفسانیاتی شده که صحبت یا سکوتش را تحت تاثیر قرار داده باشد.

۷-متاسف گذشته ها و دل نگران آینده های هستم که نه تحت الشعاع استدلال های توام با قول احسن قرار گرفته و می گیرد، بلکه با نیش زبان ها و کنایه ها و تحقیر ها و تهمت ها و دورغ ها آلوده شده و بوی گند گرفته و می گیرد.خود شما چند دروغ و تهمت و آبروبری و کشف راز و غیبت وتحقیر و تمسخر و ... را سراغ دارید که به نام اسلام و حفظ نظام و دفاع از رهبری صورت گرفته است؟

۸-در حاشیه ی مراسم امروز،بسته ای را دریافت کردم که شامل سه تا از شماره های مجله ی خیمه و یک برگه دیگر بود .خیمه به مدیر مسئولی محمدرضا زائری منتشر می شود و به قول خودشان ماهنامه ی هیات ها و مجالس حسینی است.با نقل بخشی ازسرمقاله ی شماره ی ده این نشریه با عنوان "ترویج حجاب،بصیرت می خواهد" این مطلب را به پایان می برم:

از مرحوم علامه امینی نقل کرده اند که در یک مجلس ذکر مصیبت وقتی حال و هوای خوبی در جلسه ایجاد شده بود کسی برخاست و با صدا و لحنی ناخوشایند چند بیت خواند و حال و هوای مجلس را بر هم زد.مرحوم علامه امینی او را توبیخ کردند که:«چرا خواندی؟» او پاسخ داد:«خواستم ثوابی ببرم»،ایشان فرمودند:«نمی خواندی ثواب می بردی!»

پ.ن: نقدی؟نظری؟

بعد نوشت:دوست و برادر بزرگوارم میلاد عزیز براده های مفصلی تراشیده اند.به نظرم خواندنشان بسیار سودمند است.

قَبای لاقَبا

بر هم زدن برنامه ای که در پایان آن شغل آبرومند و اعتبار اجتماعی مسلم خواهد بود کار هر کسی نیست.تنها کسانی که دست کم یکبار در زندگی به چنین تجربه ی سختی تن در داده، و از آن پیروز بیرون آمده اند می توانند فشار ناشی از آن را حس کنند.فقط آن گروهی که چه در امور فردی و چه اجتماعی امروز و فردای مسلم را فدای آینده ای نامطمئن – که شاید هرگز در عمرشان فرانرسد- می کنند ، می توانند باری را که صداقت علمی و اجتماعی بر گردن معدودی می گذارد وزن کنند.اغلب ما قبائی را که از پیش برایمان دوخته اند در بر می کنیم و اگر این قبا اندکی هم برایمان تنگ باشد کم و بیش به آن تن می دهیم.توفیق در کسب مال و شئون اجتماعی به هر قیمتی کار تنک مایگان است.

آدام اسمیت و ثروت ملل، نوشته ی محمد علی کاتوزیان

معصومیت از دست رفته یا بگذار بگذرد

چند هفته ی پیش بود و احتمالاً قبل از امتحان موضوعات انتخابی در اقتصاد اسلامی.رفته بودم پیش یکی از بچه های 89ی که سوال درسی بپرسم.در لابلای صحبت ها، صحبت از سرکارخانومی شد که هم رشته ی این آقا بود، اما شبانه و نوبت دومی و این ترم در تنها کلاس مختلط من با هم همکلاس بودیم.در این اثنا بود که یکهو این آقا جمله ی جالبی گفت توی این مایه ها که "به چهره ی معصومش نگاه نکن.از اون خرخوناست".و این جمله برای چند روز شد مایه ی انبساط خاطر من.از این جهت جمله اش برای من جالب بود که طرف بین معصومیت و درس خواندنِ بسیار، نوعی تقابل و تضاد می دید.

سال های سال بود که من هم به آدم های با درس خوانی بسیار با نگاه خاصی نگاه می کردم.خودم این گونه نبودم و تا فشار از بالائی مثل حلِ تمرین یا امتحان یا پرسش معلم و استادی در کار نبود،از درس خواندن هم خبر خاصی نبود.و از آروزی های قدیمی مادرم این بوده که مرا تا نیمه شب یا در اوایل صبح در حال درس خواندن ببیند.نتیجه ی این درس نخواندن هم شد نتایج درخشان!! دوره ی کارشناسی.دراین ترم اخیر هم راستش چندان خرخوان نبودم و نتایج به دست آمده مرهون شرادی دیگری بود.بزرگوارنی که تجربه ی دوره ی کارشناسی ارشد را دارند می دانند که شیوه ی نمره دهی در این دوره با پیش از آن متفاوت است و لذا به نظرم بخشی از آنچه را که به دست آورده ام،مرهون شیوه ی خاص نمره دهی این دوره است.اما منکر این مسئله هم نیستم که بر خلاف گذشته،این ترم درس را جدی تر گرفتم ودر نتیجه هم شد آنچه شد.راستش نه تنها بحث درس خواندنم و نگاهم به آن تغییر کرد [تا حدی که همین چند روزی که از ترم جدید گذشته و کار به خصوصی نکرده احساسی نوعی غبن می کنم،]بلکه در جنبه های دیگری هم دچار دگردیسی شدم.مثال خاصش هم بحث پیچاندن کلاس ها بود که این ترم به شدت با آن مخالفت کردم.واقعاً برایم توجیه پذیر نبود که کلاسی را تعطیل کنیم.حتی وقتی بچه ها دنبال تعطیل کردن یک شنبه ی قبل تاسوعا بودند هم من موافق نبودم.واقعاً ما دلیلی برای این کار نداشتیم.از پول مملکت که پولِ فاحشه های سر خیابان و بچه های دستفروشی که توی سرما و گرما در حاشیه ی همین میدان ولیعصر کنار دستمان هستند خرج درس و دانشگاه ما می شود و ما بدون شک مدیون آنها و سایر ملتیم اگر درست درس نخوانیم. و واقعاً فلان دانشجو و به خصوص آن دانشجوی ریشوی حزب اللهی فردای قبر و قیامت چه جوابی برای تعطیلی کلاس خواهد داشت؟.

من واقعاً در جهات بسیاری احساس بیسوادی می کنم.احساس کم کاری می کنم.احساس می کنم که خیلی فرصت ها را از دست داده ام یا در حال از دست دادنم.مدیون خیلی افراد و چیزها هستم.خیلی ها شاید در مقام و موقعیت و سطحی از دانائی و دارائی و توانائی نباشند که در قبال خیلی چیزها مسئول باشند اما امثال من مسئولیم.ما برای درس نخواندن ها و بیسوادی و کم کاری هایمان مسئولیم.من مذهبی نیمچه حزب اللهی در قبال بیسوادی ام که چهره ی دین و نطام و انقلاب و رهبری را داغون می کند مسئولم.در قبال عدم آمادگی علمی و روحی و معنوی برای جهاد علمی و عملی مسئولم.علم و عمل توام با اخلاق من بسیار بسیار موثر تر از فلان فعالیت تشکلاتی است که در سنجش نتیجه به داده اش نمره ی قبولی نمی گیرد.بگذار کمی شعار بدهم.بگذار به خر خوانی و چاپلوسی و بچه مثبتی و از این دست متهم شوم.بگذار بگذرد.برای این گذشتن ها محتاج دعای خالصانه ی شما هستم.[یکی از خوانندگان بسیار بزرگوار وبلاگ،پای مطلب قبلی و در مقام مطایبه و طنز حرف از خرخونی زده بودند و این که خرخون بیمار است و مجرم نیست.این نوشته به هیچ وجه من الوجوه اشارتی به شوخی ایشان نداشته و ندارد.گفتم که سوء تفاهم نشود]

پ.ن:این عکس به هیچ وجه تزیینی نیست.اگر تفاوتی بین معدل اینجا و معدل اعلامی در پست قبلی مشاهده می کنید بابت دو چیز است:یکی این که خانوم دکتر نیم نمره ای را مرحمت کردند بی آن که خبر بدهند.ثانیاً در محاسبه ی معدل نمره ی درس پیشنیاز احتساب شده است که این گونه نباید باشد و درکارنامه ی نهائی ام از تاثیر گذاری آن خبری نخواهد بود.لذا معدل جدید و قطعی من 19.48 است.شاید باور نکنید اما بالا رفتن معدل شاید چندان هم دلپذیر نباشد.وقتی با خودت خلوت می کنی و می پرسی آیا واقعاً درسی را که نمره ی بالا گرفته و مثلاً بیست شده ای،به همان اندازه روی آن مسلطی ویاد گرفته ای اش؟

Congratulations

جز نمره ی درس اقتصادسنجی که با بچه های کارشناسی داشتم و به اصطلاح پیش بود،مابقی نمراتم قطعی شدند و خبردار شدم.چند ماه پیش که تازه دانشجوی اقتصاد شدم،فکرش را هم نمی کردم که ترم را با معدل نوزده و سی تمام کنم.واقعاً مبهوت کننده بود.دقیقاً یادم نمی آید آخرین باری که معدل نوزده گرفتم کی بود ولی حداقل اگر سربازی،کارشناسی،پیش دانشگاهی و فاصله های بین را کنار هم بگذاریم حداقل هشت سالی می شود.برای مادرم که به نظرم بیشتر از من خوشحال است خوشحالم. مادرم که از قبولی تا به اینجا را بدون شک مدیون دعاهای خیر و قرآن و مفاتیح خواندن ها و نذز و نذوراتشان هستم و پیش از اینها و مهم تر از اینها به خاطر چیزهای بسیار ارزشمند تری از اقتصاد و درس و نمره، مدیون دامن و شیر پاکشان هستم. و برای این چیز های ارزشمند تر مدیون پدرم نیز هستم بابت آشنائی ام با حضرت فاطمه زهرا(روحی لها الفدا)،استاد فاطمی نیا ی دوست داشتنی،کشتی پهلو گرفته و سید مهدی شجاعی و موجودی به نام کتاب و امثالهم.و ممنون هر دو هستم بابت معلمی شان و پول پاک و بربرکت آن.

نگفتن این نکته هم در راستای داستان این ترم خالی از مروت است که :ترم با دغدغه های متعددی شروع شد که در وهله ی اول ، مهم ترین شان دغدغه ی خوابگاه بود و بدون شک اگر نبود لطف دوست عزیز بزرگواری که این ها روزها در گوشه ی ینگه ی دنیا است و حتی آن روزها هم آنجا بود،روز های سختی را می گذراندم.روزهای خاطره انگیز خیابان بیست وسوم یوسف آباد به نظرم هیچ گاه از خاطرم نخواهد رفت.بابت لطف های همیشگی مهدی عزیز فوق العاده ممنونم.

پ.ن:دوست داشتم این مطلب را طولانی تر کنم تا بشود گزارش یک ترم ،اما راستش حسش نیست.می خواستم کامل تر باشد که حالش نیست.می خواستم از تفکیک جنسیتی بنویسم و تجربه ی یک تفکیکی را بگویم که می گذارمش برای بعد که اگر عمر و وقت و حالش بود چیزی بنویسم.نیمه شب است و نزدیک چهار بامداد.از خستگی سفر طولانی از شهر و دیارمان تا تهران اول شب گذشته خوابیدم و حدود یک ساعت پیش پا شدم و آمدم پایین که نئشه ی سایبری کنم.حالا هم دوست دارم بروم.همین.

می بارد

۱- ...بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ [اللَّهُ‏] وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ وَ عِنْدَكُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلائِكَتُهُ وَ إِلَى جَدِّكُمْ...

...خدا با شما آغاز كرد،و با شما ختم مى‏كند،و به خاطر شما باران فرو مى‏ريزد، و تنها براى شما آسمان را از اينكه بر زمين فرو افتد نگاه مى‏دارد،مگر با اجازه خودش،و به وسيله شما ا ندوه را مى‏زدايد،و سختى را برطرف مى‏نمايد...

بخشی از زیارت جامعه ی کبیره است با ترجمه ی جناب شیخ حسین انصاریان.به من باشد بکم را به واسطه ترجمه می کنم که بشود:"به واسطه ی شما باران را فرو مى‏ريزد، و به واسطه ی شما آسمان را از اينكه بر زمين فرو افتد نگاه مى‏دارد".به هر حال این فراز زیارت به نظرم بسیار متناسب حال امروز است که از طرفی سالگرد آغاز امامت حضرت ولی عصر(عج) می باشد و از طرفی اکثر نقاط ایران را بارش باران و برف در بر گرفته است.

 ۲- هر چند بسیار برای انتشار اینترنتی شعرهایم حساسم و وسواس دارم اما این رباعی را که شاید دو یا سه ساله باشد را تقدیم می کنم و آرزوی روزهای خوبتری دارم برای آنهائی که این رباعی زبان حال آنهاست :

بارانِ خدا از آسمان می بارد

از سقف اتاق همزمان می بارد...

...از شهر گذشت و آسمان آبی شد

از سقف اتاق همچنان می بارد

در پرهیز از ادا و اطوار

حسن بن علی العسکری (ع) قال: اَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، اَعْبَدُ النَّاسِ مَنْ اَقَامَ عَلَى الْفَرَائِضِ، اَزْهَدُ النَّاسِ مَنْ تَرَکَ الْحَرَامَ، اَشَدُّ النَّاسِ اجْتِهَاداً مَنْ تَرَکَ الذُّنُوبَ.

روایت از امام حسن عسکری(ع) منقول است که حضرت فرمودند: با ورع ترین مردم کسی است که وقتی به یک عمل و کاری رسید که نمی داند حرام است یا حلال، آن کار را انجام ندهد. اورع الناس من وقف عند الشبهة . وقتی به یک عملی می رسی که شبهه ناک است، یعنی نمی دانی این کار باطل است یا صحیح، حرام است یا حلال، اینجا توقف کن! آن کار را انجام نده! با ورع ترین مردم این شخص است.

اعبد الناس من اقام علی الفرائض. عابدترین مردم کسی است که واجباتش را انجام بدهد. واجباتش را اقامه کند. این عابدترین مردم است. خوب توجه کنید، اصلاً در آن نه مستحباتی دارد و نه چیز دیگری غیر از واجبات. هیچ چیز نیست. کسی که فقط واجباتش را انجام دهد، از عابدترین مردم است.

حالا بعضی خیال می کنند عابدترین مردم کسی است که شب تا به صبح بایستد و نماز بخواند. یا روزه مستحبی بگیرد. نخیر . کسی که مقید باشد واجباتش را انجام دهد، این عابدترین مردم است.

ازهد الناس من ترک الحرام. زاهدترین مردم کسی است که مرتکب حرام نشود. به این معنا که حرام را ترک کند. در باب زهد چون غالباً جنبه های مالی پیش می آید، فقط همین امور به ذهن آدم می آید. یعنی معمولاً ما از زهد این را می‏فهمیم که انسان مقید باشد مال حرام را ترک کند. ما این فرد را زاهدترین مردم می‏دانیم. اما حضرت می‏فرماید: زاهدترین مردم از حرام خودداری می‏کند چه مال باشد و چه غیر مال. یعنی مرتکب حرام نمی‏شود.

حضرت نفرمود که زاهدترین مردم آن کسی است که مثلاً نان خشک بخورد! اصلاً و ابداً. یا مثلاً کسی است که زیرش فرش نیاندازد و روی مقوا بخوابد زیر سرش بالش و متکا نگذارد و مثلاً آجر بگذارد.مرحوم پدرم می‏فرمود: هیچ وقت از این ادا و اطوارها در نیاورید! این عین تعبیر پدرم بود که گفتم. ایشان می فرمود: از این ادا اطوارها در نیاور! اینها کار شیطانی است. اینها کار الهی نیست. در این کارها خدا نیست. این حرف ایشان است. ازهد الناس من ترک الحرام. کسی که کار حرام انجام ندهد، زاهدترین مردم است.

اشد الناس اجتهادا من ترک الذنوب. ما در باب به اصطلاح طاعات و عبادات و امثال اینها می‏بینیم که این تعبیرات را می‏کنند که انسان باید کوشش کند و اجتهاد در اطاعت و عبادت داشته باشد. تعبیر «کوشش» و «اجتهاد» در باب طاعات و عبادات مطرح می‏شود. در روایات ما هم همینطور است.

حضرت عسکری در اینجا می‏فرمایند: می دانید سخت‏کوش‏ترین مردم از نظر کوشش کردن نسبت به اطاعات الهی و عبادات الهی کیست؟ آن کسی است که مقید باشد، گناه نکند.

گناه نکن! نه اینکه اشد الناس اجتهادا کسی است که روزها روزه باشد و شبها هم تا به صبح بیدار باشد. کسی که این کارها را شروع کند خیلی سخت‏کوش نیست. اینکه مقید باشی که گناه نکنی خیلی سخت است. اگر این‏گونه باشی، تو را جزء افرادی می نویسند که کوشش زیاد برای اطاعت و عبادت خدا کرده‏ای.

اشد الناس اجتهادا من ترک الذنوب. یعنی گناه را ترک کن، تمام مستحبات پیش‏کش، با مستحبات کاری نداشته باش، مکروهات خیلی مهم نیست. اصلاً این حرفها تا زمانی که تو آلوده به گناه هستی، مطرح نیست.

به تعبیر دیگر، می‏دانی از اول تا آخر روایت چه در می آید؟ اینکه کسی که مقید باشد به واجباتش عمل کرده و محرمات را ترک کند، با ورع ترین، عابدترین، زاهدترین و باکوشش ترین مردم در راه اطاعت الهی است.

حضرت آیت الله مجتبی تهرانی

از چشم ها

اول سال تحصیلی، پایش سلامت گذاشته بودند برای ورودی های جدید و دادن کارت  دانشجوئی را منوط کرده بودند به ارائه ی گواهی انجام آن.خلاصه رفتیم و پاییده شدیم و در ضمن پاییده شدن،فهمیدم که گویا چشم راستم کمی ضعیف شده است. دو سه خط پایینی تابلوی کذائی سنجش بینائی را درست و حسابی نمی دیدم و به صورت تصادفی،بالا و پایین و چپ و راست جواب می دادم.

توی این چند روز که برای تجدید قوا و تمدد اعصاب و تلطیف روحیه!! آمده ام به شهر خودمان،یکی از برنامه هایم سر زدن به چشم پزشک بود؛ و بالاخره دیروز عصر این اتفاق افتاد.رفتم و به تشخیص جناب دکتر، مشکلم مشکل قدیمی و مزمنی بود.مشکلی که به نظر آقای دکتر به گذشته ها بر می گشت.به این که شاید در گذشته به خورشیدگرفتگی نگاه کرده ام و بینائی ام دچار مشکل شده است.یا گزینه ی جوشکاری را مطرح کرد [که البته بنده جز واحد کارگاهی که در دوره ی لیسانس پاس کردم و یا جوشکاری هائی که در دوران سربازی در میدان گازی ... شاهد بودم چندان با آن رو به رو نشده ام].به هر حال و در حالی که احتمال می دادم شاید از این به بعد،حداقل برای مطالعه،مجبور به استفاده از عینک باشم خبری از تجویز عینک نشد. البته یادداشتی برای مراجعه به بینائی سنج نوشتند که شاید چنین سرنوشتی را برایم رقم بزند .

در حاشیه ی این مراجعه و معاینه چیزهائی به ذهنم رسید که البته سابقه ی قبلی هم داشت. گفتم که آن خطورات را کامل تر کنم و چیزکی بنویسم.لذا آنچه در پی می آید لزوماً چیزی نیست که آنجا به ذهنم رسید؛بلکه کامل شده و پرورش داده شده آن است:

یکی از نکات عبرت آموزی که وجود داشت دیدن پیرمردها و پیرزن هائی بود که مشکلات جدی بینائی داشتند و برخی شان بینائی حداقل یک چشم را از دست داده بودند.یک وجه جالب آن این بود که چشم ها کاملاً سالم به نظر می رسیدند و در نگاه عادی به نظر نمی رسید که مشکلی داشته باشند اما کاملاً از دیدن ناتوان بودند.دیدن چمیم چیزی  می توانست تلنگری برای این بخش آیه ی 179 سوره ی اعراف  باشد که فرمود:" وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ: به طور مسلم گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم، آنها دلها (عقلها)ئي دارند كه با آن (انديشه نمي‏كنند و) نمي‏فهمند و چشماني دارند كه با آن نمي‏بينند و گوشهائي دارند كه با آن نمي‏شنوند" البته بنده خداهائی که مشکل داشتند عموماً انسان هائی مومنی بودند که مصداق این آیه محسوب نمی شوند اما در مقام مثال عرض می کنم که صرف داشتن فلان قابلیت و توانائی نشانگر عملکرد آدم ها نیست.یک وجه جالب دیگر هم بحث از دست دادن نعمت هاست.بعضی از مراجعین که دچار مشکل حاد شده بودند و عملاً امکان درمان برایشان منتفی یا خیلی سخت شده بود آدم هائی بودند که پیش تر از مشکل شان آگاهی یافته بودند اما با تاخیر،راه ترمیم را مشکل یا منتفی کرده بودند.مقایسه کنید این مسئله را با مسئله ی تسویف و سوفَ سوفَ کردن برای توبه.پیش از این چیزی توی این مایه ها به ذهنم رسیده بود که  در عین حالی که خدا ارحم الراحمین است و تا پایان کار فرصت توبه وجود دارد،اما آدم تا موقعی فرصت توبه ی درست و حسابی دارد که در مورد نعمتی که در حال تباهی و افساد آن است دارای اختیار باشد و در خوبی و بدی مخیر.من اگر الآن که جوانم چشم و دامن پاکی داشته باشم هنر کرده ام و فردا روزی که متاهل شدم و سنی از من گذشت نمی توانم توبه ای در خور توبه برای گناهان جوانانه ام انجام بدهم.به نظرم داستانی با این مضمون شنیده ام که زمانی پیرمردی به مرحوم آقای شاه آبادی (استاد مرحوم امام(ره)) مراجعه کرده بود برای توبه.ایشان پرسیده بود که از چه؟ و طرف پاسخ داده بود که در جوانی مطرب بوده ام و... گویا مرحوم شاه آبادی از پیرمرد خواسته بود که برود و سازش را بیاورد.وقتی که آن شخص ساز را آورده بود از او خواسته بودند که کمی بنوازد.و طرف هم مثلاً گفته بود که نمی توانم .و در اینجا ایشان او را متنبه کرده بود که آن وقت باید برای توبه مراجعه می کردی  نه حالا که امکان نواختن نداری. به هر حال،چه این داستان به وقوع پیوسته باشد و چه نه،به هر حال تمثیل خوبی است.تنبه خوبی است برای درک موقعیت.برای از دست ندادن فرصت توبه ی مقبول. وجه جالب دیگر هم به نظرم در مسئله ی تاثیر گناه است.دکتر می گفت که مشکل چشم من برمی گردد به گذشته.مثلاً به فلان خورشید گرفتگی که من نگاه کرده ام و آن وقت  به خیال خودم مشکلی برایم پیش نیامده بود اما سال ها و سال ها باید می گذشت و می گذشت تا متوجه مشکل شوم.جالبی ماجرا در این است که من در حالت عادی و بهره گیری از دو چشم مشکل خاصی ندارم.در فواصل خاص مشکلی ندارم. اما در سنجش علمی و دقیق متوجه اشکال کار می شوم.ماها که عقایدی داریم،همان پابستگی نیم بندمان به دین ممکن است گاهی می تواند برایمان توهم زا باشد و خوبی ها و اثراتشان ما را از کمی ها و کاستی ها و کژی هایمان منحرف و منصرف کند. وماجرائی یا نگاه ناقد نافذی می تواند ما را متوجه آن کُنَد و کم نعمتی نیست این کشف ها و تذکر ها. شاید چندان بی ربط نباشد اشاره به این فرمایش جناب ملا حسیتقلی همدانی در نامه ای به یکی از علمای تبریز که این گونه فرموده بود :"اگر بی مراقبت به ذکر و فکر مشغول بشود،بی فایده خواهد بود،اگر چه حال هم بیاورد،چرا که آن حال دوام پیدا نخواهد کرد،گول حالی را که ذکر بیاورد، بی مراقبه نباید خورد".

پ ن: بی هیچ تواضع و فروتنی عرض می کنم که تا به حال کمتر کسی را به اندازه ی خودم در علم، بی عمل دیده ام.نه این که علم زیادی دارم؛نه.بلکه نسبت می بندم میان دانسته ها و عملم و مطئنم که اگر این ماجرا همین طور ادامه یابد و از این بی عملی و کم عملی و ... توبه نکنم،به سوزناک ترین حسرت ها در قبر و قیامت مبتلا خواهم شد.این ها را گفتم که خواندن این نوشته شما را در مورد من دچار توهم هر چند اندکی نکند.التماس دعا.

اصلاً یک وضعی است ...

خیلی حالم گرفته است.در ادامه ی نوشته ی قبلی باید عرض کنم که واقعاً حالم گرفته است.جز امروز صبح که امکان ورود چند ساعته ای به پلاس داشتم،از ریدر و پلاس محروم شده ام. مدت هاست که عادت کرده ام وبلاگ ها را ریدری دنبال کنم و حوصله ی باز کردن تک تک وبلاگ ها را ندارم. حتی سرچ گوگل هم مشکل پیدا کرده است. لاگین کردن توی Library.nu هم به دلیل عدم نمایش تصویر امنیتی مشکل پیدا کرده و از دانلود کتاب خبری نیست.به یکی از دوستان پیامک دادم آمار شب شعری را بگیرم که با هم برویم؛خبری نشد.کسی را هم ندارم که با هم در تماس باشیم و بیرون برویم و ... .حوصله ی فیلم  نیست.حوصله خواندن کتاب های نخوانده ی توی قفسات کتابخانه هم نیست.حس خواندن مبانی توسعه ی اقتصادی و جزوه ی اقتصاد سنجی هم نیست.خبری از نمرات اعلام نشده هم که باید اعلام می شد نیست .

و در یک کلام :اصلاً یک وضعی است.

پ.ن:از آن زمان هائی است که آرزو می کنم ای کاش خواهر می داشتم!

مانور ناگوار

مشغول خواندن این مطلبِ وبلاگی توی ریدرم بودم – یا تازه تمامش کرده بودم- :

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید‌: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده‌ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

که در پدیده ای نادر،مثل رفتن برق،گودرم رفت و از آن موقع تا به حال تلاش های من برای باز کردن گودر بی نتیجه بوده است؛مثل تمام تلاش های این چند روزه ام برای باز کردن پلاس.عمده ی صفحات دیگر،جز library.nu که از جمله سرگرمی های اینترنتی ام دانلود کتاب از آن است، باز می شوند.سرعت ای.دی.اس.ال م 256 می باشد و خلاصه مشکل گویا چیزی غیر از این مشکلات دم دستی است.و من مانده ام که باید دقیقاً کدام بزرگوار را ببینم و مراتب تشکر پرامتنانم را بابت گرفتن خرده سرگرمی های اینترنتی ام به ایشان ابراز کنم.فلهذا بنده ار این تریبون بابت {گرفتن لذت وبلاگ و سایت گردی،لذت اشتراک مطالب،نوت نوشتن،نوت خواندن،+زدن و +خوردن،سیرکل کردن و به سیرکل دیگران درآمدن و قس علیهذا}از آقا یا آقایان X متشکرم.

ما روزی روزگاری نمی دانستیم اینترنت چیست؟ و وقتی هم که فهمیدیم احتمالاً تا مدتی نمی دانستیم که وبلاگ چیست؟ و تا مدت ها از ای.دی.اس.ال آگاهی نداشتیم و دیرتر از بقیه گودرباز و پلاسیده شدیم.با کتاب و مجله خیلی از این شهوات!!! را ارضا می کردیم و +برای ما شاید به به و چه چه ملت در متن و حاشیه ی شب شعرها بود و لبخند های ملیح ملت.ما نمی دانستیم که چنین چیزهائی وجود دارد.اما متاسفانه هم آشنا شدیم و هم لذتشان را بردیم و حالا مثل سرباز داستان کذائی در حال یخ زدنیم.

این خاطره ی کلی را هم عرض کنم که :توی دوره ی آموزشی سربازی فرمانده ی خوبی داشتیم؛توی یکی از یگان های هنگ 2 پادگان 01.آدم فهیمی که خیلی خشک نبود،اما من در همین انسان شریف و فهیم یک چیزی را کشف کرده بودم.و آن هم این که خیلی اوقات که دور میدان صبح گاه می نشستیم و ایشان صحبتی می کرد و می خندیدیم،با شروع تمرینات - که بیشتر تمرین رژه بود-،پس از دقایقی و به دلیلی مثل این که پاها بالا نمی یاد یا ... مانور می شدیم و با بشمار سه در حال دویدن به سمت میله ی پرچم میدان بودیم و... و خلاصه خوشی چند دقیقه ی پیش با دویدن و نفس نفس زدن و... حل می شد.احساس می کنم که خیلی اوقات و در خیلی خوشی ها،دوستانی هستند که تمایل دارند که پس از خوشی ها،خوشی ها را به زهر مار تبدیل کنند.

پ.ن:خیلی این جا بی رونق شده است که بیشترش بر می گردد به درس ها و ترم اول.منتظرم اعلام نمراتم کامل شود و "گزارش یک ترم" را بنویسم.