Time Out
بیش از پیش به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم.
بیش از پیش به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم.
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
که این اشارت ز جهان گذران ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیارت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
فرد صادق و زودباور هستی،دوست و دشمن خود را نمی شناسی.شما خیلی عصبانی هستی.این کار برای شما خوب نیست،این خود باعث انواع بیماری ها می شود.زیارت نصیب تو می شود.شخصی تو را نصیحت می کند قبول کن تا کارت خوب شود.
از لطف خدای بزرگ غافل مشو.
این فال را در این سردی هوای تهران، از دخترکی خردسال در تقاطع ولیعصر و طالقانی خریدم.هر چند اولاً شعر را غلط نوشته اند و لذا برای من زیارتی هم پیش بینی شده و ثانیاً بی شک نمی شود روی فال و این جور چیزها حساب کرد اما به هر حال یک طوری بود این چند خط نوشته .لذا گفتم بگذارمش اینجا محض دل خودم.
توی گیر و دار انتخاب موضوع برای پایان نامه ای که امکان اخد واحدش را به خاطر تصویب نشدنش پیدا نکرده ام و از آن طرف هم روز به روز به آزمون دکترا نزدیک می شوم و کار خاصی نکرده ام،از همین وقت های کوتاه و مختصر روزانه استفاده کردم و کتاب نه چندان بزرگ اما جالب"مامور سیگاری خدا" را که محسن حسام مظاهری نوشته و افق چاپ کرده است را خواندم.پشت جلد نوشته شده است " نویسنده که کارشناس ارشد جامعهشناسی است،برای انجام پروژه ای تحقیقی،نوعی دوربین مخفی ادبی به دست گرفته و در تهران و اصفهان و چند شهر دیگر،صدای مردم را در تاکسی های ضیط کرده است.حرف های طبیعی اند و در عین حال با انتخاب ها و روایت های نویسنده به داستان هایی کوتاه تبدیل شده اند.در این اثر،با آدم هایی استثنایی،موقعیت هایی ویژه و نثری طنزآلود روبهرو می شویم.رفتار و گفتار مردم در تاکسی سندی زنده از وضعیت جامعهی معاصر ماست."
حداقل برای خودِ من این ایده که کسی دست به چنین گزارشی بزند به قدر کافی جالب و هوس انگیز است که سراغ خواندنش بروم.این در حالی است که به جای خریدن کتاب می شود به یکی از چند وبلاگ محسن حسام مظاهری که به طور ویژه به تاکسی نوشت ها اختصاص دارد - و کماکان در حال بهروزرسانی آن است - سر زد و با هزینه ای کمتر مطالبی بیشتر و احتمالاً بیسانسورتر را مطالعه کرد.
نوشته را با نقل بخش پایانی دوستداشتنی ترین داستان مجموعه برای من یعنی "پل" به پایان می برم که راننده ی تاکسی جالبی دارد.داستان با شروع سوال راننده از کتابی که راوی می خواند-دنیای سوفی- شروع می شود و به اینجا می رسد که :
ـ من آخه عادت دارم تو تاكسي و مترو و اتوبوس كتاب ميخونم. امروز صُبحَم اينو برش داشتم تا بخونم.
ـ چشاتون اذيت نميشه. آخه عينكياَم هستين كه.
ـ چرا خب. ولي كاري نميشه كرد. زمان زياديه. نميتونم بيكار بشينم.
ـ مث ژاپنيا! اونام مدام دارم ميخونن. ... حالا چند جمله ازش رو ميتوني بگي برام؟
منمن ميكنم.
ـ خب ... شروع بحثش از وجود و عدمه...
ـ نه. اون بخشاي فلسفيش رو نه. بخشاي تاريخيشو بگو!
ـ آخه اين تاريخِ فلسفهس.
ـ آهان! تاريخِ فلسفه. ببخشين، فكر كردم گفتين تاريخ و فلسفه.
ـ نه. تاريخ خود فسلفهس. از ارسطو و افلاطون به اينور.
ـ گفتين كي نوشته؟
ـ گُردِر.
ـ آهان گُردِر. من فكر كردم گفتين بُردِر. يوستين گردر ديگه؟
ـ بعله. [با تعجب:] ميشناسينش؟
ـ آره. نظريات جالبي هم داره. البته اين كتابشو نخوندم. آخه من فوق ليسانس تاريخ دارم. واسه همين خواستم بخشاي تاريخيشو بگين تا استفاده كنم.
اين را كه ميگويد براي اولينبار سر بلند ميكنم و به چهرهي پيرمرد راننده نگاه ميكنم. او هم نگاهم ميكند. متوجه تعجب من ميشود. شايد براي همين خندهي تلخي ميكند و ميگويد:
ـ آدما رو پيشونيشون ننوشته كه كياَن و چيكارهن. حرف كه ميزنن مث يه پل ذهناشون تازه به هم وصل ميشه. اينه كه بايد حرف زد با هم.
