به یاد نزهت نوجوانی
یکم یادم نمی آید اخرین بار کی برای آمدن نوروز لحظه شماری کردم؟آخرین بار کی دل نگران سبز شدن سبزه ی سال نو بودم؟آخرین بار کی برنامه ریختم برا ی خرید ماهی قرمز؟برای جور کردن سین های هفت سین؟اصلاً آخرین بار کی بود که من، سفره ساده و مختصر هفت سین مان را چیدم؟آخرین سالی که جز از پدر و مادر عیدی گرفتم کی بود؟ راستی آن سالی که پدرم به داستان عیدی دادن و گرفتن ها،وقتی به رسمی حساب گرانه تبدیل شده بود پایان داد؟آخرین باری که برای سال نو،سِتِ کامل بالاپوش،شلوار و کفش را خریدم کی بود؟هر سالی که بوده به نظرم هیچ سالی مثل امسال نبوده که نه پیرهنی،نه شلواری و نه کفشی را برای عید نخریده باشم.شاید پارسال و سال قبلش این گونه بوده باشند که البته خیلی بعید می دانم.
بهار فصل دلخواه من نیست؛هر چند متولد یکی از آخرین روزهای بهار اواسط دهه شصتم.من شاید بیش از همه فصل ها عاشق تابستان باشم یا شاید کمی عاشق پاییز.اما بهار و زمستان چندان علاقه ای را در من نمی انگیزانند.احتمالاً دروغ و یا حداقل لقلقه ی زبان بود وقتی که سال دوم یا سوم راهنمائی،شعر نوئی گفتم که این گونه آغاز می شد:
دوست دارم من
نُزهت باغ و بهاران را...
شعری که مابقی اش را به درستی به خاطر ندارم اما تکرار مکرر "دوست دارم" بود که پشت هر "دوست دارم"ی عبارتی آمده بود.نُزهت را هم از یکی از سرمشق های درس هنر یاد گرفته بودم.اگر شعر را به خوبی به خاطر ندارم اما این را به خوبی به خاطر دارم که معلم ادبیات دوست داشتنی ام آقای یزدانی ،که حداقل در زمینه ی شعر و ادبیات بر گردنم حق حیات معنوی دارند، آن را اصلاح کردند و بعدش مشوقم شدند که آن را در نشریه ی محلی شهرمان چاپ کنم.آن روزها در مستی شادمانه ی نوجوانی ام بودم و نمی فهمیدم،اما این روزهای درک می کنم که آن معلم ادبیات دوست داشتنی چه منت بی مزد و منتی بر سر دانش آموز کوچکی می گذاشت وقتی که سیاه مشق هایش را با دقت و حوصله حاشیه می زد.چه اندازه به من لطف کرد با تشویقم به انتشار آن شعرِ شاید بسیار ضعیف.منی که از دوم یا سوم دبستان ادعای شاعری ام می شد و به دلایلی استعداد جوانه زده ام را چندان بارور نکرده بودم،شاید به خاطر حمایت های آن معلم عزیز رشد کردم و ادامه دادم.سال سوم راهنمائی رتبه ی اول شعر دانش آموزی خراسان بزرگ را به دست آوردم و سال دوم دبیرستان هم سوم داستان نویسی را.تا جائی که کلاً ادبیات شد بخشی از اعتبار و آبروی من.
بهار،اگر دلربائی اندکی برایم داشته و چندان خاطرات پررنگی را در من زنده نکرده است،اما امسال یادآور مهربانی معلم عزیزی است که مرا و بخشی از شخصیتم را باور کرد.
دوم سال نود به لحاظ دنیائی سال خوبی برایم بود.ناباورانه و البته به قیمت یک سال از عمرم(از پایان سربازی درمهر۸۹ -تا-شروع سال تحصیلی درمهر ۹۰)در یکی از بهترین -و به زعم خودم بهترین!!!- دانشکده های اقتصاد این مملکت،آن هم روزانه و آن هم در گرایشی خوب قبول شدم و جامه ی مهندسی را تا حدی از تنم بیرون آوردم.و البته کمی هم غم و غصه خوردم که چرا از ابتدا اقتصاددان نشدم و شاید گاهی خودم را راضی کردم به پرستیژ مهندسی داشتن؛ آن هم از نوع نفت.
امسال، بیشتر روی پای خودم ایستادم وبادرک تنهائی ام(+)، خودم به انتخابی بزرگ مثل انتخاب رشته و انتخاب های کوچکی مثل انتخاب پروژه های درسی دست زدم و کمی به بزرگ شدن نزدیک تر شدم.توضیح حاشیه ای آن که به باور این مطلب رسیدم که شروع تصمیم گیری های فردی و پذیرش مسئولیت آن،ابتدای بزرگسالی است [غیب گفتم؟] . Homework ها را مثل کارشناسی کپ نزدم بلکه دوستان در صدد کپ برآمدند که البته من هم خیلی دست و دلبازی در نیاوردم!!!! .از معدل حدوداً نوزده و نیمی( + و + ) ترم اول هم به نظرم اگر دیگر چیزی نگویم بهتر است.راستی فعال شدن در فضای مجازی گوگلینی Buzz،Reader و حالا Plus را باید خوب بدانم یا بد؟
سوم بگذارید این رباعیِ شاید سه ساله ام را به مناسبت این یادآوری نیک (بخش یکم) تقدیم تان کنم:
آدم نشدی و هم چنان گِل هستی
یک کالبد خالی بی دل هستی
بیهوده اگر به سبزی ات می نازی
از کوزه ی زیر سبزه غافل هستی

پ.ن:یعنی این آخرین پست سال نوده؟ شاید.شاید هم نه.





