به یاد نزهت نوجوانی

یکم یادم نمی آید اخرین بار کی برای آمدن نوروز لحظه شماری کردم؟آخرین بار کی دل نگران سبز شدن سبزه ی سال نو بودم؟آخرین بار کی برنامه ریختم برا ی خرید ماهی قرمز؟برای جور کردن سین های هفت سین؟اصلاً آخرین بار کی بود که من، سفره ساده و مختصر هفت سین مان را چیدم؟آخرین سالی که جز از پدر و مادر عیدی گرفتم کی بود؟ راستی آن سالی که پدرم به داستان عیدی دادن و گرفتن ها،وقتی به رسمی حساب گرانه تبدیل شده بود پایان داد؟آخرین باری که برای سال نو،سِتِ کامل بالاپوش،شلوار و کفش را خریدم کی بود؟هر سالی که بوده به نظرم هیچ سالی مثل امسال نبوده که نه پیرهنی،نه شلواری و نه کفشی را برای عید نخریده باشم.شاید پارسال و سال قبلش این گونه بوده باشند که البته خیلی بعید می دانم.

بهار فصل دلخواه من نیست؛هر چند متولد یکی از آخرین روزهای بهار اواسط دهه شصتم.من شاید بیش از همه فصل ها عاشق تابستان باشم یا شاید کمی عاشق پاییز.اما بهار و زمستان چندان علاقه ای را در من نمی انگیزانند.احتمالاً دروغ و یا حداقل لقلقه ی زبان بود وقتی که سال دوم یا سوم راهنمائی،شعر نوئی گفتم که این گونه آغاز می شد:

دوست دارم من

نُزهت باغ و بهاران را...

شعری که مابقی اش را به درستی به خاطر ندارم اما تکرار مکرر "دوست دارم" بود که پشت هر "دوست دارم"ی عبارتی آمده بود.نُزهت را هم از یکی از سرمشق های درس هنر یاد گرفته بودم.اگر شعر را به خوبی به خاطر ندارم اما این را به خوبی به خاطر دارم که معلم ادبیات دوست داشتنی ام آقای یزدانی ،که حداقل در زمینه ی شعر و ادبیات بر گردنم حق حیات معنوی دارند، آن را اصلاح کردند و بعدش مشوقم شدند که آن را در نشریه ی محلی شهرمان چاپ کنم.آن روزها در مستی شادمانه ی نوجوانی ام بودم و نمی فهمیدم،اما این روزهای درک می کنم که آن معلم ادبیات دوست داشتنی چه منت بی مزد و منتی بر سر دانش آموز کوچکی می گذاشت وقتی که سیاه مشق هایش را با دقت و حوصله حاشیه می زد.چه اندازه به من لطف کرد با تشویقم به انتشار آن شعرِ شاید بسیار ضعیف.منی که از دوم یا سوم دبستان ادعای شاعری ام می شد و به دلایلی استعداد جوانه زده ام را چندان بارور نکرده بودم،شاید به خاطر حمایت های آن معلم عزیز رشد کردم و ادامه دادم.سال سوم راهنمائی رتبه ی اول شعر دانش آموزی خراسان بزرگ را به دست آوردم و سال دوم دبیرستان هم سوم داستان نویسی را.تا جائی که کلاً ادبیات شد بخشی از اعتبار و آبروی من.

بهار،اگر دلربائی اندکی برایم داشته و چندان خاطرات پررنگی را در من زنده نکرده است،اما امسال یادآور مهربانی معلم عزیزی است که مرا و بخشی از شخصیتم را باور کرد.

دوم سال نود به لحاظ دنیائی سال خوبی برایم بود.ناباورانه و البته به قیمت یک سال از عمرم(از پایان سربازی درمهر۸۹ -تا-شروع سال تحصیلی درمهر ۹۰)در یکی از بهترین -و به زعم خودم بهترین!!!- دانشکده های اقتصاد این مملکت،آن هم روزانه و آن هم در گرایشی خوب قبول شدم و جامه ی مهندسی را تا حدی از تنم بیرون آوردم.و البته کمی هم غم و غصه خوردم که چرا از ابتدا اقتصاددان نشدم و شاید گاهی خودم را راضی کردم به پرستیژ مهندسی داشتن؛ آن هم از نوع نفت.

امسال، بیشتر روی پای خودم ایستادم وبادرک تنهائی ام(+)، خودم به انتخابی بزرگ مثل انتخاب رشته و انتخاب های کوچکی مثل انتخاب پروژه های درسی دست زدم و کمی به بزرگ شدن نزدیک تر شدم.توضیح حاشیه ای آن که به باور این مطلب رسیدم که شروع تصمیم گیری های فردی و پذیرش مسئولیت آن،ابتدای بزرگسالی است [غیب گفتم؟] . Homework ها را مثل کارشناسی کپ نزدم بلکه دوستان در صدد کپ برآمدند که البته من هم خیلی دست و دلبازی در نیاوردم!!!! .از معدل حدوداً نوزده و نیمی( + و + ) ترم اول هم به نظرم اگر دیگر چیزی نگویم بهتر است.راستی فعال شدن در فضای مجازی گوگلینی Buzz،Reader و حالا Plus را باید خوب بدانم یا بد؟

سوم بگذارید این رباعیِ شاید سه ساله ام را به مناسبت این یادآوری نیک (بخش یکم) تقدیم تان کنم:

آدم نشدی و هم چنان گِل هستی

یک کالبد خالی بی دل هستی

بیهوده اگر به سبزی ات می نازی

از کوزه ی زیر سبزه غافل هستی

پ.ن:یعنی این آخرین پست سال نوده؟ شاید.شاید هم نه.

این رسمش نیست

تذکر و یادآوری: معتقدم به توحید،معاد،نبوت،عدل و امامت.به این نظام ،قانون اساسی، به اصل ولایت مطلقه ی فقیه .از ابتدای سن تکلیف(حدود ۱۲ ۱۳پیش)مقلد رهبر انقلابم و از علاقه مندان ایشان.مدافع نظام و صد البته نَه-مداح آن.هر گونه برداشت ضد انقلابی از این نوشته حرام و موجب ضمان شرعی است.

و اما بعد:

  • خب به سلامتی و این جور که بویش می آید "پارک ملت" هم پایانیده شد.نوبتی هم که باشد نوبت کیست؟ نمی دانم.شاید نود در این میان بیشتر دلربائی می کرده باشد.
  • خب چرا پارک ملت تعطیل شد؟ به نظرم عموم دوستان، روی برنامه ی پارک ملتی که دکتر افروغ در آن حضورداشتند،به عنوان علت اصلی و یا یکی از علل اصلی اتفاق نظر دارند.شخصی از دل معتقدین و علاقه مندان نظام به نام دکتر عماد افروغ تشریف می برد به صدا و سیما ی ما و نطق می کند که:" بحث من این است که چون کشور ما قاعده‌مند و منضبط است و باید فقهی اداره بشود، پس باید مشمول قاعده بینا ذهنیت باشد، یعنی اینکه فقهای ما باید مطمئن بشوند که فی‌المثل مقام معظم رهبری، کشور را فقهی اداره می‌کند، یعنی  می توانند سؤال بکنند که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، مقام معظم رهبری! این تصمیمی که شما گرفتید، منبع فقهی، ادله و منابعش چیست؟ من این را از باب مثال عرض کردم، در تمام مسائل اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، فقه ما باید فعال باشد. باید اطمینان حاصل بشود که کشور فقهی اداره می‌شود." وفردا فرقه ی بصیریه و جبهه ی حَجَریه شروع می کنند به ترواش و پراکنش بصیرت.توضیح ضروری این که از این باب حَجَریه می نامشان که همچون سنگ پایدارند.
  • وقتی برنامه ای افتاده روی دور و به گواهی ارگان مطبوعاتی سازمان صدا و سیما به عنوان یکی از بهترین برنامه های تلویزیون انتخاب می شود و محمدرضا شهیدی‌فرد نیز عنوان دومین مجری برتر مرد صداوسیما را کسب  می کند،خب پس تعطیلی آن را نمی شود به گردن چیزی غیر از دلایلی غیر متنی انداخت.
  • آیا این اولین تعطیلی با چنین دلایل قابل حدسی است؟آیا این آخرین بار است؟ جواب نه به این سوالات چندان هم به فکر نیاز ندارد.
  • چرا چنین اتفاقاتی  اتفاق می افتد؟ خب برای حفظ نظام.چه چیزی را مضرتر از این دست حرکات برای حفظ نظام می دانم؟ راستش کمتر چیزی.
  • من کسی نیستم که در مورد تیشه به ریشه ی نظام زدن سکوت کنم.سال های سال است که در حال بحث کردنم.در حال دفاع کردنم.در راهپیمائی های روز قدس و ۲۲ بهمن شرکت می کنم برای حفظ نظام.در انتخابات شرکت می کنم برای حفط نظام.من مثل همین حضرات در راهپیمائی 9 دی هم شرکت کرده ام.اما واقعاً صحبت های دکتر افروغ اصلاً چیزی نبود که در مخیله ام بگنجد که عبور از خط قرمزباشد و اصل نظام را مورد هجوم قرار دهد.اتفاقاً در همان زمان بود که حسین علائی آن مقاله ی کذائی را در روزنامه ی اطلاعات نوشت.مطلبی که حالم را به هم زد.مطلبی که مایه ی ناراحتی ام شد از این باب که آدمی در اندازه های او و در متن کار،تا چه اندازه ی می تواند کوتاه بین باشد.
  •  من شخصیت ضد غربی (غرب فکری) خاص خودم را دارم و بد جوری هم نسبت به دین و مذهب و کشورم غیرتی ام.تا حدی که وقتی می بینم با داشتن گنجینه ای از ادبیات فارسی کهن و جدید،ذائقه ی  بچه های ما باهری پاتر ها شکل می گیرد ناراحت و نگران می شوم.وقتی می بینم که با این عرفان و اخلاق اصیل اسلامیِ شیعیِ ایرانی،بازار پائولو کوئیلو و اشو و از این دست گرم است ناراحت می شوم.لذا وقتی مشاهده می کنم که با گستره ی مترقی آزادی که در دین ما مطرح می شود،که آزادی معنوی را در نظر می گیرد و راه را برای نقد کسی نمی بندد،اما با عمل ما و افراط و تفریط ما آنچه که در غرب می گذرد بهشت دانشجو وروشنفکر ما می شود تاسف  می خورم.
  • به عنوان غلامی از غلامانِ امیر المومنین(ع) که تمامی مراتب عصمت را برای وجود مبارکش قائلم و به بند بند زیارت جامعه و امین الله و نظائرشان معترفم، اگر امروز حضرتش که صاحب حقیقی این مملکت است،به حَسَبِ ظاهر هم حکمران می بود به مخالفینش حق می دادم بی لکنت و ترس حرفشان را بگویند.من خودم کلام ورفتارش را حجت می دانستم و می دانم و تخلف از آن را ممنوع و حرام،اما حق می دادم که گروهی او را نقد کنند.همان طور که مرتضای مطهری در جاذبه و دافعه از برخورد علی (ع) با خوارج می گوید.
  • "اگه بخوایم رو راست باشیم ساختار قدرت تو کشور ما واقعا بسته و سفت و سخت هست. علاوه بر دلایلی که تو مقدمه نوشتم، واقعا تو بدنه قدرت انعطاف چندانی نسبت به مخالفین یا منتقدین دیده نمیشه، ممکنه قدرت دلایل خودش رو داشته باشه، مثل همون دخالت خارجی اما در هرصورت به نظرم این یک نقطه ضعف هست. اگه شما به مخالف آزادی عمل بدی و از دور برش ناظر باشی بهتر از بگیر و ببندی هست که باعث میشه مخالف به فعالیت زیرزمینی روی بیاره و از دید شما پنهان. حالا اصلا نمیخوام خیلی این مسئله رو باز کنم یعنی خیلی هم ربطی به این پست نداره." این ها بخشی از حرف های زهرا اچ بی بود در پستی با عنوان چرا تحریم انتخابات را بی فایده می دانم.نه این که کاملاْ با حرفشان موافق باشم اما مطلب را خیلی بی ربط هم نمی دانم.جالب این جاست که همین پریشب جائی می خواندم که زهرا اچ بی به ف.ی.ل.ت.ر شدن تهدید شده است و جالب تر آن که همین دیروزکه برای درج همین مطلب به وبلاگشان مراجعه کردم دیدم که گویا این تهدید عملی شده است.خب وقتی با کسی با مختصات فکری ایشان و با مجموع فعالیت هایشان که الحق افسر رشیدی برای نظام در فضای نرم سایبر است این گونه برخورد می شود،توقع چه چیزی را باید داشت.
  • ماجرای عدم دسترسی چند روزه به ای میل ها را به خاطر بیاورید که به تعبیر یکی دیگر از علاقه مندان خارج نشین این نظام " این چنین سیاست های احمقانه مدیریتی که به بستن ای میل به روی مردم- مردمی که سرشان در کار و زندگی خودشان است و به فراخوان های این روزها وقعی نمی نهند – منتهی می شود سبب نارضایتی شدید است. نارضایتی هم کاسه ای دارد. لبریز که بشود ممکن است سیلی به راه اندازد. خود دانید …"
  • بخواهیم یا نخواهیم،دوران تاثیر گذاری حرکات سلبی به سرآمده است.سال ها فرصت داشتیم به زور جمع آوری ماهواره و بستن فلان سایت و توقیف فلان روزنامه و مجوز ندادن به فلان کتاب و... کانال های ورودی اطلاعات مردم را بگیریم.اما زمانه فرق کرده است.اگر ابتکار عمل را به دست نگیریم،به اشتباهات و انتقادات اعتراف نکنیم و وقعی ننهیم، کار ممکن است به جاهای باریک بکشد.من هم معتقدم این مملکت و نظام،مملکت و نظام امام زمان(عج) است.اما همه هم می دانیم که به سخندانی نیست.به سخنرانی نیست.تا ما تغییر نکنیم و انفسمان را مغیر نگردانیم،از کسی کاری بر نمی آید.تا در سیر انفسی پیشرفتی نکینم و به حداقل هائی نرسیم،سیر آفاقی مان بی فایده خواهد بود.سنت خدا را که نمی توانیم تغییر بدهیم.
  •  زمانی به عمرده ی مفرده ی دانشجوئی مشرف شده بودم.متاسفانه فوق العاده در مورد مُحرم شدنم در مسجد شجره شک کرده بودم.از خاطرم نمی رود  عصری را بود که تازه وارد مکه شده بودیم.روز اول یا دوم.جلوی هتل مان.من مسئله را با برخی روحانیون مطرح کردم.آقائی روحانی دلیل می آورد و می خواست که به من اطمینان بدهد که مشکلی نیست.اما خب من راضی نمی شدم.ایشان جمله ی جالب و ماندگاری گفت که هنوز که هنوز است مضمونش را به خاطر دارم.ایشان گفت مشکل شما این این است که می خواهید از خدا و پیغمبر هم مسلمان تر باشید.مضمون صحبت ایشان را می گیرم و عرض می کنم که در عمل به دین خدا نه افراط و نه تفریط باید داشت.نه جلو زد و نه عقب ماند.تنها و تنها: عمل به فاستقم کما امرت .ما سال هاست که در مقابل مفاسد علنی و مخفی سست عنصری می کنیم و با سکوت و به اصلاح رعایت مصلحت و به اسم حفظ نظام،دمل های چرکینی را به حال خود واگذار می کنیم که بزرگ و بزرگ تر شوند اما  نقد را که سیره ی معصومین(ع) ما تایید و تاکید بر آن بوده را حداقل به صورت علنی و موضوعات کلان و اساسی تعطیل کرده ایم یا حداقل بسیار کمرنگ مطرح نموده ایم.
  • در باب مصلحت هم بگویم مصلحتی مصلحت است که برآمده از تدبیر باشد و بیش از همه زائیده ی تنگی و تنگنا.وگرنه آلتی می شود برای رسیدن به منفعت و دشنه ای بر پهلوی حقیقت.یاد آوری کنم ماجرای انتخاب خلیفه ی سوم را که امیر المونین(ع) حاضر به دروغ مصلحتی در عمل به سیره ی شیخین نشد.یا آنجا که حاضر نشد که به بهای کشتن ریشه ی ننگ و فتنه ای به نام عمر عاص،چشم بر حرام بگشاید و کار را به نام مصلحت و حفظ فلان توجیه کند.
  • این ها را که گفتم نه این که من خودم چنان دل گشاد و گشاده ای دارم که نقد ها را گوش جان می شنوم.نه.من هم کامم تلخ می شود.من هم گاهی عصبانی و رگ گردنی می شوم.ترش می کنم.نسخه ی بستن و گرفتن و سلب و قطع و ... می دهم.اما خب در مجموع به نظرم کلاً این گونه نیستم.برآیند رفتارم این گونه نیست.شاید هم باشد.بگذار این نوشته حداقل نیمچه نقشه ی راهی برای خودم باشد که گاهی به آن رجوع کنم.
  • اگر به نام عدالت‌خواهى و به نام انقلابيگرى، اخلاق را زير پا بگذاريم، ضرر كرده‌ايم؛ از خط امام منحرف شده‌ايم. اگر به نام انقلابيگرى، به نام عدالت‌خواهى، به برادران خودمان، به مردم مؤمن، به كسانى كه از لحاظ فكرى با ما مخالفند، اما مي دانيم كه به اصل نظام اعتقاد دارند، به اسلام اعتقاد دارند، اهانت كرديم، آنها را مورد ايذاء و آزار قرار داديم، از خط امام منحرف شده‌ايم. اگر بخواهيم به نام انقلابيگرى و رفتار انقلابى، امنيت را از بخشى از مردم جامعه و كشورمان سلب كنيم، از خط امام منحرف شده‌ايم. در كشور آراء و عقايد مختلفى وجود دارد. اگر چنانچه يك عنوان مجرمانه‌اى بر يك حركتى، بر يك حرفى منطبق شود، اين عنوان مجرمانه البته قابل تعقيب است؛ دستگاه‌هاى موظف بايد تعقيب كنند و ميكنند؛ اما اگر عنوان مجرمانه‌اى نباشد، كسى است كه نميخواهد براندازى كند، نميخواهد خيانت كند، نميخواهد دستور دشمن را در كشور اجرا كند، اما با سليقه‌ى سياسى ما، با مذاق سياسى ما مخالف است، ما نميتوانيم امنيت را از او دريغ بداريم، عدالت را دريغ بداريم؛ «و لايجرمنّكم شنئان قوم على الّا تعدلوا». قرآن به ما دستور ميدهد و ميگويد: مخالفت شما با يك قومى، موجب نشود كه عدالت را فرو بگذاريد و فراموش كنيد. «اعدلوا»؛ حتّى در مورد مخالف هم عدالت به خرج دهيد. «هو اقرب للتّقوى»؛ اين عدالت، نزديكتر به تقواست. مبادا خيال كنيد تقوا اين است كه انسان مخالف خودش را زير پا له كند؛ نه، عدالت ورزيدن با تقوا موافق است. همه هوشيار باشيم، همه بيدار باشيم. اين بُعد هم نبايد ابعاد ديگر را در سايه قرار بدهد.(بخشی از بیانات رهبر انقلاب،۱۴/۳/۹۰)

  • این درد نوشته ی آدمی بود که این نظام را امتداد حرکت انبیا و اوصیا و زمینه ساز تشکیل حکومت جهانی منجی آخرین(عج) می داند.کسی که به معتقد به اصل مترقی ولایت فقیه است.و این اعتقاد را نه تنها به کلیت اصل،که به مصداق فعلی آن رهبر معظّم انقلاب نیز دارد.کسی که در کنار همه ی درد ها و دغدغه ها و تردیدها،هنوز دل بسته ی جدی آن است.

بهار موعود

حدود ده روز است که از درگذشت بانو سیمین دانشور می گذرد.امشب تازه مصاحبه ی حدود شش سال پیششان (مهرماه۸۴)با شرق را پیدا کردم.نزدیک سال نو و نوروز هستیم .به یاد و امید فرارسیدن نوروز حقیقی عالم که همان ظهور وجود مبارک حضرت ولی عصر(عج) است،بخشی از آن مصاحبه را، فارغ از این ‌که پای‌گاه نظری و فکری او چه بود و چه شد و چه باقی ماند، با هم مرور می کنیم.البته صحبت ها ی خانم دانشور فراتر از وجود مبارک ایشان است و سایر معصومین و به طور کل مذهب را هم در بر می گیرد:

من در كوه سرگردان بيشتر درباره موعود نوشته ام. زيبايى مذهب شيعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدى (عج) و معناى ظهور او فوق العاده است. اميدوارم ايشان ظهور كنند و دنياى ما را نجات دهند. ظهور ايشان لازم است تا بوش ديوانه را سر جاى خودش بنشاند. من خيلى در انتظار امام زمان و ظهور ايشان هستم و تنها راه حل را در اين دنياى وانفسا ظهور ايشان مى دانم....

ما شيعه هستيم و اين مذهب بسيار زيبا است با امام على(ع) و آن شهادت زيبايى اش. او انسان فوق العاده اى بود. نهج البلاغه بعد از قرآن مهم ترين كتاب ما است. فيلمى كه براساس زندگى او ساختند چندان تعريفى نداشت و تنها موسيقى استاد فخرالدينى عالى شده بود. ما مديون امام على(ع) و بعد امام حسين(ع) هستيم. امام حسين(ع) به ما آموخت كه با آب نمى شود كار بزرگ كرد و بايد خون داد. او مى دانست كه كشته مى شود و مى توانست به ايران بيايد كه زادگاه همسرش بود. اما او ايستاد و با خون خود كارى كارستان را انجام داد. اين را هم بگويم كه ما وابسته به بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هستيم. دخت پيامبر(ص) همسر حضرت على(ع) و مادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و اين كم لياقتى است؟ و حضرت زينب (سلام الله عليها) خطيب فوق العاده اى بود. ما اين مذهب شيعه را مديون اين شخصيت برجسته و تفكر موعود هستيم. موعود در كوه سرگردان بسيار حضور دارد. در آخر مى نويسم دست غيبا سوخت جان در انتظارت ‎/كو ظهورت دير شد هنگام كارت. در مذاهب ديگر هم موعود دارند. بودايى، زرتشتى و... مسيحى و اما موعود ما بسيار شخصيت نابى است. من از موعود لذت مى برم. مى دانى چرا؟ براى اينكه اميد به آينده است. وقتى هيچ كارى نمى توانى بكنى، مجبورى به آينده بنگرى و در آينده ما موعودى متصور و محقق است. اميد در تمام نوشته هاى من ملموس است و قهرمان ها و شخصيت هاى من چشم به آينده دوخته اند.

آتش افروزان

دوستم چکی دارد از کسی که حسابِ طرف خالی است.نصیحتش می کنم که بی خیال برگه زدن چک شود؛که نمی شود.با هم به شورای حل اختلاف می رویم.راهنمائی مان می کنند به اتاق مشاوره.حدس می زنم که شاید از نصیحت و پند و از این دست حرف ها خبری باشد.اما دو خانومِ مشاورِ بزرگوار،ضمن شور،به دوستم پیشنهاد می دهند که مسئله را نه به صورت حقوقی،بلکه به صورت کیفری پیگیری کند که با بحث حکم جلب و ورود کلانتری و... ،کارش زودتر پیش برود.

خواستم از اینجا تشکر کنم از بزرگوارانی که نهادی تحت عنوان حل اختلاف را بنا کردند.خِیلی ممنون.

راستی چرا؟

تا به حال به این مسئله فکر کرده اید که چرا در بین تمامی اقشاری که در نزدیکی سال نو با آنها سر و کار داریم،تقریباً تنها به آرایشگر ها عیدی می دهیم؟البته دادن عیدی به رفتگران هم مرسوم است که خب شاید بنا به لحاظ کردن یک سری فرض و فروض مربوط باشد.سوال من این است که ما قبل از عید به لباس فروشی،کفش فروشی،خیاطی،شیرینی فروشی،میوه فروشی،فروشگاه لوازم خانگی،قصابی،پرده فروشی و نظائرشان مراجعه می کنیم.خرید هایمان هم معمولاً آن قدری هست که اگر یک یا دو اسکناس سبز بیشتر هم به آنها بدهیم،یک دهم از هزینه ی خرید هم نشود،اما ما معمولاً از آنها تخفیف می گیریم و از عیدی دادن خبری نیست.اما حاضریم به یک آرایشگر،شاید به اندازه ی یک سوم،یا کمتر و یا بیشتر، از دستمزدش را عیدی بدهیم.شاید به نظر برسد که این مسئله به اهمیت زیبائی ربط داشته باشد.اما خب فرض کنیم که شما خوبروی دو عالم هم شدید.اما اگر لباس فروش لباس زیبا و مناسب به شما ندهد،چهر ه ی زیبا کفایت برازندگی تان را نخواهد کرد.یا به فرض اگر یوسفانه و مریم گونه هم که پذیرای میهمان عیدتان باشید اما میوه و شیرینی مناسب نداشته باشید،کام مهمانتان به واسطه ی جمالتان که شیرین نخواهد شد.

خلاصه خواستم از شما بپرسم که به نظر شما چرا بازار آرایشگر ها این همه در این ایام پررونق است؟

دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز!

بعد مدت ها توفیقی به دست آمد که امشب بروم به هیات محبان الزهرا(س) برای دعای کمیل.جای شما خالی.

اگرچه شب، شب زیارتی سید الشهدا(ع) است و معمولاً روضه حضرت خوانده می شود ، اما حاجی اسد شاید به خاطر نزدیک شدن به فاطمیه ی اول روضه ی حضرت زهرا(س) را خواند و در این میان اشاره ای به داستان زیر داشت.داستانی که به نظر،زمان وقوعش در روزهائی مانند آنچه در آن هستیم باید باشد.البته ایشان به جای اسماء،گفتند فضه که به نظر اشتباه کردند.گویا به این داستان در جلد ۴۳ بحار الانوار اشاره شده است.من آن را از اینجا نقل می کنم :

روايت شده: فاطمه (س) به اسماء بنت عُمَيْس فرمود: من ناپسند مى‏دانم آنچه را كه با آن جنازه‏ى زنان را حمل مى‏كنند كه پارچه‏اى روى جنازه‏ى آنها مى‏اندازند و جسم آنها از زير پارچه پيدا است، و هر كس آن را ديد تشخيص مى‏دهد كه مرد است يا زن، من ضعيف شده‏ام و گوشت بدنم گداخته شده، آيا چيزى نمى‏سازى كه مرا بپوشاند.

اسماء گفت: آن زمان كه در حبشه بودم .مردم حبشه براى حمل جنازه چيزى را كه پوشاننده بدن بود ساخته بودند، اگر مى‏خواهى مثل آن را بسازم.

فاطمه (س) فرمود: آن را بساز.

اسماء تختى طلبيد و آن را به رو انداخت، سپس چند چوب از شاخه‏ى خرما طلبيد و آن را بر پايه‏هاى آن تخت، استوار كرد و سپس پارچه‏اى روى آن كشيد (شبيه عِمارى درآمد) و به فاطمه (س) عرض كرد: تابوتهاى مردم حبشه، اين گونه است.

فاطمه (س) آنرا پسنديد و به اسماء فرمود: خدا تو را از آتش دوزخ محفوظ بدارد، مانند اين تابوت براى من بسازد و مرا با آن بپوشان.

و نقل شده وقتى كه حضرت زهرا (س) آن تابوت را ديد خنديد، با توجه به اينكه بعد از رحلت رسول خدا (ص) هيچگاه تبسّم (لبخند) نكرده بود و فرمود: اين تابوت، چقدر زيبا و نيكو است كه مانع مشخص شدن زن و مرد مى‏شود!

حتماً آن داستان رو گرفتن خانوم از مرد نابینا را هم شنیده اید.

دیگه چی عرض کنم.حدس می زنید که چه می خواستم بگویم.پس بگذارید به نقل داستان اکتفا کنم.

 

یک پی نوشت بی ربط:چند سالی است که پشت سر مادرم دملی بیرون آمده است.این دمل در روزهای اخیر بزرگ تر شده و سوزناک و درد ناک.جدای از سوزناکی و دردناکی،این دمل مایه نگرانی شان هم شده است.خواستم برایشان دعا کنید.همین.

نوید و نگار

اگر به هر دلیلی خواستی له شدن روح کسی را ببینی،آن جا زیر نور شدید یا در تاریکی محض نیست؛ جایی است نه کاملا روشن  نه به اندازه ی کافی روشن.جایی است با نور کم.

نگار

دیشب،در یک حرکت لذت بخش و در عرض حدود دو تا دو و نیم ساعت نشستم و آخرین کتاب داستانی مصطفی مستور با عنوان سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار را خواندم.سابقه ی یک هو خواندن کتاب را دارم که مهم ترین شان کتاب دیگر اسمت را عوض نکن مجید قیصری است.کتاب را در یکی از آخرین انقلاب گردی هایم خریده بودم و حالا که به خراسان خودمان آمده ام،اولین کتابی است که خوانده ام.کتاب خوبی بود؛اگر خوب بودن را بخواهیم با این سنجه  بیازماییم تحت عنوان:پشیمان نبودن از خرید کتاب.از جهت وجه سرگرم کنندگی و کشش برای ادامه خواندن داستان،چیزی داشت که من تنبل را طوری دنبال خودش بکشاند که ۱۲۱ صفحه ی کتاب را در آن زمان نسبتاً کوتاه سر بکشم.شاید روایت گر سوالات و درد های مهمی بود.به هر حال خواندنش به من چسبید. البته نویسنده در پیشانی نوشت کتاب ،که شاید به انتخاب ناشر در پشت جلد هم مشاهده می شود، نوشته است که "قبل از هرچیز بگم که احتمالا از این داستان خوش تون نمی آد" و خودش هم کمی جلوتر ادامه داده که "ممکنه فردا خوش تون بیاد".داستان جدای از نوید و نگار،که خواهر و برادر هم اند،شخصیت های تقریباً اصلی دیگری شامل پدر و برادر عقب مانده شان،حبیب، را هم شامل می شود.داستان شرح مشکلاتی است که در متن آن بوده و هستند و البته با طرح پرسش هائی اساسی همراه است در باب فلسفه ی بودن مثلاً آنجا که از زبان نوید و خطاب به پدر می خوانیم که:"شما ما را وادار کردید که زندگی کنیم(ص۱۱۷)".

راستش اولین بار به نظرم در صفحه ی ۲۵ بود که فهمیدم باید آخر داستان اشک بریزم.اما خب این اتفاق در بخش ۱۹ کتاب،بخش ماقبل آخر اتفاق افتاد، و اگر نبود دغدغه ی رسیدن به چای و سفره ی شام و یادآوری درخواست پدر و مادر برای رفتن به جمع خانواده،شاید بیش از آن خودم را خالی می کردم.بخش نوزده جائی بود که... بگذریم.

امیدوارم طی روزهای آینده بتوانم همتی کنم و "تنهایی پر هیاهو" ی بهومیل هرابال را دوباره خوانی کنم.کتابی که با خواندن آخرین جملاتش،نتوانستم برای گریه نکردن خودم را کنترل کنم.

بخشی از متن کتاب(بخش ۱۶) را به انتخاب خودم می آورم.البته این بخش از خرده داستان هائی است که درمتن روایت می شود،از زبان نگار است و البته هیچ کدام از شخصیت های اصلی داستان در آن حضور ندارند:

بعد نسرین دستش را بالا آورد.کمی لکنت زبان داشت.گفت دلش می خواهد آرایش گر شود.گفت به نظر او اگر بتواند زن ها را با آرایش خوشگل کند،خدمت زیادی به جامعه کرده است.گفت در واقع بزرگ ترین خدمت را.گفت قبول دارد که گاهی این کار می تواند مثل ساختن بمب خطرناک باشد اما به نظر او بیش تر وقت ها بهترین کار ممکن است.بی خودی داشت آرایش گری را مهم نشان می داد.گفت اگر خوب به موضوع فکر کنیم می بینیم آرایش گاه های زنانه می توانند جلو خیلی چیز ها را بگیرند؛مثل بی کاری یا بالا رفتن سن ازدواج و یا حتی اعتیاد.گفتم که ،بی خودی داشت موضوع را بزرگ می کرد.همین طور که حرف می زد لکنتش هم داشت بیش تر می شد.بعد گفت آرایش گر اگر ماهر باشد می تواند باعث شادی و امید شود.می تواند باعث شود چیزهای خوبی اتفاق بفتد.می تواند جلو خیلی چیزهای بد را بگیرد.می تواند باعث شود وقتی پدر آدم می آید خانه اخلاقش خوب باشد.فریاد نکشد.فحش ندهد.طرف ها را نشکند.درِ اتاق را محکم نبندد.برای بچه هایش شیرینی بخرد.گاهی آن ها را ببرد سینما.سفر.مهمانی.عیدها آجیل بخرد.عیدی بدهد.گاهی دست بکشد روی سرشان.گاهی آن ها را بغل کند.ببوسد.گفت آرایش گر خوب از پزشک خوب بهتر است.از مهندس خوب.از وکیل خوب.دیگر واقعاً داشت شورش را در می آورد.آخر سر با لکنت زبان خیلی زیادی گفت به نظر او آرایش گر خوب مثل ماما است.از آن ماماهایی که با کمترین درد بچه ها را متولد می کنند.گفت با این که هر چه قدر هم بچه با درد کمتری متولد بشود باز هم وقتی به دینا آمد گریه می کند اما اگر درد کم تر باشد بقیه بیش تر خوشحال می شوند و با دیدن بچه بیش تر می خندند.این را که گفت بلافاصله گریه اش گرفت.آن روزها علت گریه اش را نفهمیدم.حالا اما می دانم.یعنی فکر می کنم که می دانم."

نویسنده اینجا پاورقی آورده،کاری که چندین جای دیگر کتاب هم کرده و به داستان دیگرش هم ارجاع داده، که:

"بدون شک نمی داند.نگار تنها بخش بسیار کوچکی از ازچیزی بسیار بزرگ را درک کرده است.توضیح علت تشبیه آرایش گر به ماما آن قدر پیچیده،عمیق،پر شور و تکان دهنده است که واقعً نمی شود آن را در جای پرتی مثل این جا توضیح داد.من واقعاً متاسفم."

این کجا و آن کجا

هر سال کلی فیلم و عکس نشان می دهند و ملت را از خطرات آتش بازی های آخر سال می ترسانند.

 هر سال بعدِ مراسم،در کنار آمار و اطلاعاتِ خرابی ها و خسارات، آدم هائی را نشان می دهند که آسیب های در مجموع جدی دیده اند.آدم هائی که همه می دانسته اند بازی شان، بازیِ خطرناکی است اما کمتر کسی از آنها فکر می کرده که به او آسیبی برسد یا اگر هم برسد در این حد باشد.

 ***

 

 ***

 ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّامًا مَّعْدُودَاتٍ وَغَرَّهُمْ فِي دِينِهِم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ ﴿۲۴﴾

 اين عمل آنها، به خاطر آن است كه مي‏گفتند: «آتش (دوزخ)، جز چند روزي به ما نمي‏رسد. (و كيفر ما، به خاطر امتيازي كه بر اقوام ديگر داريم، بسيار محدود است.») اين افترا (و دروغي كه به خدا بسته بودند،) آنها را در دينشان مغرور ساخت (و گرفتار انواع گناهان شدند).

 برگرفته از سوره آل عمران،به ترجمه ی آیت الله مکارم

پارسایی و توانایی

ممكن است انسان از نظر تقوا شايسته باشد ولي از نظر مديريت، فاقد شرايط مديريت باشد. كميل(رضوان الله تعالي عليه) از اصحاب خاصّ وجود مبارك حضرت امير بود. ولي امويان آمدند زدند بردند غارت كردند يك نامه گلايه‌آميزي وجود مبارك حضرت امير براي كميل نوشت كه من به تو مأموريت دادم به تو قدرت دادم چرا نتوانستي دفاع بكنی. معلوم مي‌شود بعضيها فقط به درد دعاي «كميل» مي‌خورند نه به درد اداره يك منطقه.

حضرت آیت الله جوادی آملی

منبع:اینجا

یک عاشقانه ی سوزناک

دل ما به هم راه داشت اما حیف که قدم به قدمش دوربرگردان بود!

بایدم این جور باشه؟

[حاشیه ی خیابان کریم خان]

[نقل به مضمون]

باباهه:چرا هر چی تو می گی من باید گوش کنم،اون وقت هر چی من می گم تو گوش نمی دی؟

دختر بچه ۴-۵ساله[با حالتی نزدیک به فریاد و یا اصلاً خود فریاد]: بایدم این جور باشه!

 

و من فکر می کنم ایشون که شوهر کنند،شوهر بدبخت چه جوری باهاشون سر خواهد کرد؟ و این که این بچه های جدید التاسیس این فکر ها و حرف ها را از کجا می آورند؟ چه اندازه از آن را یاد گرفته اند و چه اندازه را خودشان به دیگران یاد می دهند؟

ریش و ریشه

شاید فلان تیم فوتبال آمده از پشت کوه ،قهرمان جام حذفی شود اما برای قهرمانی در لیگ برتر تیم باید واقعاً یک شایستگی مستمر داشته باشد.چیزی که گفته می شود و یا حداقل من به آن می گویم شخصیت قهرمانی.تازه شاید بتوان گفت که صِرف استمرار هم موید نوع عالی این شخصیت نیست.حفظ تعادل و توازن و تعالی در اوج هم بخشی از آن شخصیتی است که توی فوتبال خومان نداشتنش را در بازماندن برخی تیم ها از قهرمانی دیده ایم.

***

بخشی از مشکلات زندگی آدمی از جائی نشات می گیرد که صاحب چیزی می شود که هنوز شخصیت تصاحبش را ندارد.به چیز هائی می نازد یا در صدد رسیدن به آن است که شخصیت داشتنش را ندارد.یا هم می خورد به تور آدم هائی که شخصیت داشتن چیزی را ندارند ؛به طوری که شاید کمتر آدم هائی باشند که به اندازه ی این آدم ها باعث عصبانیت انسان بشوند.

***

برای آنها مثالی بیان كن، داستان آن دو مرد را كه برای یكی از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم، و در گرداگرد آن درختان نخل و در میان این دو زراعت پربركت. (۳۲)هر دو باغ میوه آورده بودند (میوه‏های فراوان) و چیزی فروگذار نكرده بودند، و میان آن دو نهر بزرگی از زمین بیرون فرستادیم. (۳۳)صاحب این باغ درآمد قابل ملاحظه‏ای داشت به همین جهت به دوستش در حالی كه به گفتگو برخاسته بود چنین گفت من از نظر ثروت از تو برترم، و نفراتم نیرومندتر است! (۳۴)و در حالی كه به خود ستم می كرد در باغش گام نهاد و گفت من گمان نمی‏كنم هرگز این باغ فانی و نابود شود. (۳۵)و باور نمی كنم قیامت برپا گردد و اگر به سوی پروردگارم بازگردم (و قیامتی در كار باشد) جایگاهی بهتر از اینجا خواهم یافت! (۳۶)دوست (با ایمان)ش در حالی كه با او به گفتگو پرداخته بود گفت: آیا به خدائی كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفرید، و بعد از آن تو را مرد كاملی قرار داد كافر شدی؟! (۳۷)ولی من كسی هستم كه «الله» پروردگار من است، و هیچكس را شریك پروردگارم قرار نمی‏دهم. (۳۸)تو چرا هنگامی كه وارد باغت شدی نگفتی این نعمتی است كه خدا خواسته ؟ قوت (و نیروئی) جز از ناحیه خدا نیست، اما اگر می بینی من از نظر مال و فرزند از تو كمترم (مطلب مهمی نیست). (۳۹)شاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد، و مجازات حساب شده‏ای از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، آنچنانكه آنرا به زمین بی گیاه لغزنده‏ای تبدیل كند! (۴۰)و یا آب آن در اعماق زمین فرو رود، آنچنانكه هرگز قدرت جستجوی آنرا نداشته باشی! (۴۱)(به هر حال عذاب خدا فرا رسید) و تمام میوه‏های آن نابود شد، او مرتباً دستهای خود را - بخاطر هزینه‏هائی كه در آن صرف كرده بود - بهم می‏مالید، در حالی كه تمام باغ بر پایه‏ها فرو ریخته بود، و می‏گفت ای كاش كسی را شریك پروردگارم قرار نداده بودم! (۴۲)و گروهی، غیر از خدا، نداشت كه او را یاری كنند، و نمی‏توانست از خویشتن یاری گیرد. (۴۳)در این هنگام ثابت شد كه ولایت (و قدرت) از آن خداوند حق است، او است كه برترین ثواب و بهترین عاقبت را (برای مطیعان) دارد. (۴۴) [سوره ی کهف،به ترجمه آیت الله مکارم]

دیپلم افتخار!

دیروز در درس اقتصاد توسعه،روی مقاله ای از برنده ی جایزه ی نوبل Amartya Sen  کار می کردیم با عنوان  Human development and financial conservatism.حالا این که این مقاله دقیقاً در باب چه بود را نمی خواهم واردش شوم و راستش زیاد حوصله اش نیست.اما یکی از محوری ترین موضوعات مطرح شده در آن به تعبیر خودش و خودم  این بود که باید به آدم ها به جای سرمایه ی انسانی(human capital)  وقرار دادن صرفشان درتابع تولید در کنار سرمایه ی فیزیکی،به به مثابه خود انسان (human being) نگریسته شود و بحث توسعه ی انسانی (human development) مورد توجه قرار گیرد.و خب در ذیل این توسعه ی انسانی توجه به آموزش و بهداشت و از این دست موارد مطرح می شود.

در لابلای بحث،یاد مطلبی افتادم که در جلسه ی هفته ی گذشته درس اقتصاد سنجی مان مطرح شده بود.توی آن کلاس استاد پایان نامه ی کارشناسی ارشدی را نشان داد که موضوعش را به یاد ندارم.اما جناب دکتر یکی سری نمودارهائی را نشان دادند که به مواردی مثل دستمزد و سطح سواد ارتباط داشت.یکی از این نمودار ها برایم جالب بود.نموداری که به نظرم تغییرات متوسط سطح سواد والدین را در حدود بیست سال گذشته،و یا کمی بیشتر،نشان می داد.اگر اشتباه نکنم این متوسط چیزی در حدود چهار سال برای اواخر دهه ی شصت و حدود هشت سال(یعنی تقریباً تا آخر سال سوم راهنمائی) برای اواخر دهه ی هشتاد بود.نکته ی تامل برانگیز که سر کلاس هم مطرح کردم این بود که هنوز که هنوز است متوسط سال های تحصیل والدین در ایران به دوازده سال،یعنی حداقل سال های لازم برای گرفتن دیپلم نرسیده است.این مسئله شاید در کنار این موضوع که امروزه حتی درخشندگی مدرک کارشناسی تا حدی افول کرده و رقابت تنگاتنگی برای ورود به مقطع کارشناسی ارشد شکل گرفته یا درحال شکل گرفتن است جالب به نظر برسد.

پ.ن:ترم سختی دارم.درس های سخت تر و یا حداقل پرکار و پروژه ای دارم که شوخی بردار نیستند.البته بچه ها جدی نگرفته اندش.چنان که وقتی دیروز در کلاس اقتصاد سنجی از بچه ها در مورد پروژه شان که قرار بود انتخاب مدلی در مورد اقتصاد ایران برای کارهای نرم افزاری باشد سوال کرد دوستان پا در هوا ماندند؛البته جز یک نفر!!! که مرحله ی اول پروژه را  آماده و پرینت گرفته همراه داشت! استاد هم حسابی عصبانی شد و مشتی تمرین برایمان تعیین کرد برا ی هفته ی بعد.خواستم عرض کرده باشم که هم چنین ترم جدی ناکی دارم.التماس دعا.

لعنت خدا بر کسی است که در این محل آشغال بریزد؟![و جمع نکند!]

پ.ع:اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله اعوذ بالله ...

پ.ن:لعنت هم ارزِ دوری از رحمت است.درست می گم؟/خدا سریع الحساب و سریع الرضاست  و از طرفی هم شدید العقاب.درست می گم؟

سراب

مدتی بود که بابت شوره و زخم های خیلی کوچکی که روی پوست سرم ایجاد می شد از شامپوئی خارجی استفاده می کردم که به ضدشوره بودن معروف بود . راستش هر چند ضمن استفاده همچنان زخم ها را می دیدم و شوره ها بی خیال سرم نمی شدند ،اما از آن استفاده می کردم.تا این که گذشت و ورود آن شامپو ممنوع شد ؛ و به گفته داروخانه ای ها آنچه هم که از آن در بازار موجود است به صورت قاچاق وارد مرز می شود. شامپویم را عوض کردم و شامپوی خارجی دیگری را به سبد خریدهای بهداشتی ام اضافه کردم.راستش مشکل این شامپو در این است که زورش به چربی موهایم نمی رسد.لذا مدتی شده که از شامپوی معروف خانواده ها!!،شامپو سدر صحت استفاده می کنم.باور می کنید که از زمانی که دوباره به این شامپوی وطنی ارزان قیمت رو آورده ام،تا حد زیادی از شر مصائب قبلی رها شده ام؟

***

می گویم که چه مصیبتی است که آدم چیزی را درمان ببیند در حالی که خود آن چیز عاملِ درد یا آسان کننده ی آن باشد.

***

وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاء حَتَّى إِذَا جَاءهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ

و كساني كه كافر شدند اعمالشان همچون سرابي است در يك كوير، كه انسان تشنه آن را از دور آب مي‏پندارد، اما هنگامي كه به سراغ آن مي‏آيد چيزي نمي‏يابد! و خدا را نزد آن مي‏يابد و حساب او را صاف مي‏كند، و خداوند سريع الحساب است!(سوره ی نور-آیه ۳۹)

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

صبح بیست و سه خرداد ماه هشتاد و هشت بود که از تلو برگشته بودیم و توی آسایشگاه ولو شده بودیم .اردوی سه روزه ی دوره ی آموزش سربازی مان با انتخابات همراه شده بود و تازه به تهران برگشته بودیم.وقتی که درصد فوق العاده بالای مشارکت را شنیدم ، باور کنید فارغ از این که چه کسی رای می آورد خوشحال شدم؛چرا که برای من اصل نظام و رفراندوم عظیم آن مهم بود.الآن هم شاید حسی شبیه آن حس دارم. هر که می خواهد رای بیاورد،بیاورد .مهم حضوری بود که باز هم غیر منتظره بود.

خدای بزرگ را به پاس حضور مردم شکر می کنم.

همه چی آرومه ...

 خواستم از این تریبون اعتراف کنم وقتی امروز صبح دیدم که وضعیت اینترنت نرمال است[البته یعنی مثل روزهای قبله و نه اون چیزی که باید باشه] ، جا خوردم.از این که به جی میل و پلاسم دسترسی داشتم جا خوردم.چرا که به نظرم،نه تنها من که شاید خیلی های دیگر از اهالی اینترنت و حومه شرطی شده اند.شرطی به این که در چنین مواقعی بی اینترنت بشوند و زندگی مجازی شان دچار اختلال شود.

لذا خواستم از بچه های بالا، میانه و یا پایینی که همزمان با زدن مشت ما به دهان استکبار مشتی به دهان ما فرود نیاوردند تشکر کنم.

امضا محفوظ

تفرج بهشتی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا،اما من شب ها علاقه دارم که مسیر بین میدان و چهارراه ولیعصر(عج) را پایین و بالا بروم و روزها هم حد فاصل میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر(عج) را به تماشای کتاب ها سپری کنم .اینها اهم تفریحات خارج از خوابگاه من در این تهرانشهر بزرگ است.

عصر پنج شنبه بنا به کششی که از قبل به وجود آمده بود ، قسمت شد که بروم به حرم مطهر و قطعه ی شهدای بهشت زهرا (س) . جای شما خالی [؟].

هرچند طول کشید ،اما به رفتنش می ارزید. طراوت روحانی اش خستگی جسمانی اش را در بر گرفت و هضم کرد. بگذارید خیلی خلاصه عرض کنم که:

  • اگر در تهران ساکنید،جهت صفای دل و تجدید میثاق با دین و مذهب و نظام و وطن و ..هر چند مدت یکبار هم که شده سری به قطعه ی شهدای بهشت زهرا (س) بزنید.
  • من زیباترین و لذت بخش ترین چیزی که دیدم مادران شهید سالخورده ی چادرمشکی به سری بودند که زینت بخش آنجا محسوب می شدند. 
  • اتفاقی ترین اتفاق ممکن هم رفتن به سر قبر شهید سید احمد پلارک بود که قبر معطرش ،در جوار یادمان شهدای جمعه ی خونین مکه، زیارتگاه جمع قابل توجهی از مردم است . 
  • و سلام خدا بر امام مرحوم ما که لنگه های درب شهادت را که قرن ها نیم باز مانده بود آن گونه از نو گشود که پس از سال ها از ارتحالش ،کمتر سالی  است که بر ما بگذرد و در آن شاهد پیوستن شهید دیگری به خیل شهدای اسلام نباشیم.

ولو کَرِه المُشرِکون

خدائی که در قصر فرعون، موسی(ع) را پرورش داد و در دل عسکر، مهدی(عج) را به پدر و مادر بزرگوارش -و صد البته کل عالم امکان - هدیه داد،ثابت کرده است که در دل بدترین موقعیت ها و محدودیت ها و تحریم ها و بمباران های رسانه ای و غیر رسانه ای و به یاری و همت دشمنانش!! به استخلاف وعده داده شده اش جامه ی عمل خواهد پوشانید و لو کَرِه المُشرِکون!

بادبادک باز

ته یک بادبادک کم ارزش را نخی وصل می کنند تا وقتی به هوا می رود،کنترلش از دست نرود ؛ اما بعضی ها خودشان را بی هیچ کنترلی می فرستند به هوای نفس!

***

ما باید اهل محاسبه باشیم، هر چند اهل توبه نباشیم و تدارک نکنیم، خود محاسبه مطلوب است.اگر بدانیم فلان روز حسینى ـ علیه‏ السّلام ـ و فلان روز یزیدى هستیم، بهتر از این است که اصلاً ندانیم یزیدى هستیم یا حسینى. سرانجام ممکن است روزى به خود بیاییم و بخواهیم تدارک کنیم. با توجه به عیوب خویش و اصلاح آن‏ها، فرصت رسیدگى به حساب هر روز خود را نداریم، چه رسد به حساب مردم .

مرحوم شیخ العارفین محمد تقی بهجت(ره)

خیلی ...

یکی از هم اتاقی هایم برگه ای را آورده و ادعا می کند که یکی از یادداشت های تدریس (Lecturenotes) استاد ماست که فراموشش شده است. می سپارد که برگه را ببرم و استادی را از نگرانی در آورم.انسان است و نسیان و فراموشی ؛ بردن برگه از یادم می رود.از طرفی ، جزوه ی استاد را از انتشاراتی دانشکده تهیه کرده ام . استاد به کلاس تشریف می آورند و مشغول تدریس می شوند.درس را با آنچه که در جزوه آمده مقایسه می کنم.خبری از بخشی از مطالب نیست.مطالبی که فروض بحث حساب می شوند وقاعدتاً بی آنها کُمیت درس لنگ می زند.

حالا آمده ام خوابگاه و می بینم که گویا برگه ی مذکور همان بخشی از درس استاد است که ایشان سخنی از آن به میان نیاورد و عملاً نشان داد که اصلاْ بخش هائی از علم زاید است و می شود به سرعت یک آب خوردن حذفش کرد!!...

می خواستم از این جا خدمت آن استاد عزیز سلامی عرض کنم و بگویم : ایول بابا! خیلی مَردی!

A Separation

خب شاید الآن عده ای داشته باشند از خوشحالی پردرمی آورده باشند اما من واقعاً به هیچ وجه، باور کنید به هیچ وجه، خوشحال نشده ام .روزی هم که گلدن گلوپ را برد خوشحال نشدم.خواستم اگر هفتاد و چند میلیون ایرانی جز من ،تشکر کنند از تقدیم جایزه، من به شخصه تشکر کنم و بخواهم که این جایزه از آن من نباشد .شرمنده که من جزو آن ایرانیانی نبودم که فرموده بودید:

 " At this time, many Iranians all over the world are watching us and I imagine them to be very happy"

***

  از او پرسيدند كه بزرگترين شاعر عرب كيست ، فرمود:

شاعران در يك مسابقه اسب دوانى ، اسب نتاخته اند تا معلوم شود كه چه كسى نى پايان را مى ربايد. و اگر بناچار بايد كسى را نام برد، ملك الضلّيل . (پادشاه گمراه و مراد او امرؤ القيس است)

(حکمت ۴۷۷ نهج البلاغه)

***

من از فیلم های اصغر فرهادی، البته جز درباره الی، خوشم می آید .او در کنار ابراهیم حاتمی کیا دو کارگردانی هستند که بیش از همه کارشان را می پسندم. من وقتی جدائی ... را دیدم لذت بردم و مثل بعضی فکر نکردم که سیاه نمائی است . اما خب چه کنم که از این جایزه ها خوشم نیامده است ؟

اصغر فرهادی نماینده ی بخشی از قشر متوسط ما و شاید بگویم بخش قابل توجهی از آنهاست که من واقعاً با خیلی هایشان تزاحم و تقابل ارزشی جدی دارم.پیش از این و پس از دیدن این فیلم هم چیزی نوشته ام در باب همین دغدغه که اگر خواستید می توانید آن را بخوانید.

نوشته را با نقل این بخش از خبری که در رویترز خواندم به پایان می برم:

"A Separation" has received almost universal critical acclaim, gracing many top 10 lists for the best movies of 2011.

Two nights before the Oscar ceremony, Israeli and Iranian artists came together in a show of peace, said Lior Ashkenazi, a star of the Israeli foreign language Oscar entry "Footnote".

"At the Academy event in hour of the foreign films, we sat, spoke and all the veils came off," Ashkenazi told Israel's Army Radio. "They are warm hearted people. We invited them to Tel Aviv and they invited us to Tehran."

بعد نوشت:در مورد فراز آخر پستم شاید لازم باشد به این مطلب تابناک اشاره کنم  : رویترز گزارش داد که مراسم اسکار امسال تا حدودی به مسائل سیاسی کشیده شد؛ چراکه فرهادی در روز شنبه در جلسه برنده کارگردان‌های بهترین فیلم غیرانگلیسی «فوت‌نوت» به کارگردانی «جوزف سدار» اسرائیلی حضور نداشت. رئیس آکادمی این مراسم گفت که حال عمومی فرهادی خوب نبود و به همین دلیل او در این مراسم شرکت نکرد اما طبق این گزارش، فرهادی بلافاصله در مراسم اهدای جایزه خود شرکت کرد. 

ماه

[شب]

سر به بالشم

و تو را آه می کشم

همراهِ گریه

ناله ی جانکاه می کشم

درد و دریغ

از دل مجنون لعنتی

رنجِ جنون ز عاشقی ماه می کشم!

 

پ.ن ۱:در مورد ارتباط جنون و ماه که توضیح ندم.نه؟

پ.ن۲:[گفتنی نیست٬ فقط بگم که این شعر بی خودی گفته نشده و صرفاً بازی با کلمات نیست]

خدای میدان و معبر

دور میدان ولیعصر، مثل بعضی جاهای دیگر شهر، کم نیستند دخترکان و پسرکانی که به فروش دستمال جیبی یا فال و یا مانند اینها مشغولند و شاید بشود گفت مودبانه تکدی گری می کنند.بچه های کوچکی که دل آدم با دیدنشان یک جوری می شود.یک جوری که شاید حالت از خودت هم به هم بخورد. وبمانی که چه باید بکنی؟.فرض کن حتا شنیده باشم از کسی که اینها مدیریت شده هستند .این قضیه هم شاید خیلی در درد ناشی از مسئله تغییری ایجاد نکند.چه این که بچه های خانواده های مایه دار و متوسط و آبرو دار که این گونه در کنار معابر و میادین ظاهر نمی شوند.این ها را ، به هر دلیلی ، فقر به اینجا کشانده است.آن زنی که شب ها بساط جوراب فروشی اش را کمی پایین تر از میدان ولی عصر پهن می کند و سه جفت جوراب مردانه را دو هزار و پانصد تومان می فروشد و البته نیمه ی صورتش را می پوشد را هم فقر به آنجا کشانده است.زن معتاد اول کوچه شقایق که شاید خیلی حالش از زندگی به هم می خورده می باشد را هم. هر چیزی حدی دارد و پوست کلفتی آدم ها هم از این قاعده مستثنی نیست.

امروز بعد ظهر که از دانشکده بر می گشتم ، صحنه ی جالبی را دیدم. این که یکی از همین بچه ها پولی را که گرفته بود ،بوسید و به جیب گذاشت.صحنه را که دیدم یک جوری شدم."یک جوری" توصیف گنگ احساس گنگی است که بیش از همه به تعجب و شوق و ... شباهت دارد.حالا که آمده ام خوابگاه،یاد خاطره ای از مرحوم علامه  طباطبائی افتادم که سابقاً خوانده بودم :

یکی از ارادتمندان مرحوم علامه می گوید: «روزی آقای طباطبائی را در مشهد دیدم که از کوچه ای عبور می کرد و به فقیری که روی زمین نشسته بود، برخورد. پولی از جیب درآورده و در کف دست خود گذاشت و پیش آن نیازمند نشست و گفت: «بردار!» آن فـقیر پول را برداشت. پس از آن، علامه دست خود را بوسید و برخاست و رفت. بنده به ایشان عرض کردم: «این کار شما ـ که فرمودید «پول را بردار» و دست خود را بوسیدید ـ چه دلیلی داشت؟» فرمود: «در روایت است که صدقه پیش از آن که در دست فـقیر قرار گیرد، در دست خداوند قرار می گیرد. همچنین خدا می فرماید: «یدالله فوق ایدیهم: دست خداوند بالای دست آنان است.» پس رسم ادب این است که دست انسان زیر دست خدا قرار گیرد؛ من به فـقیر گفـتم پول را بردار تا دست خدا ـ که میان دست من و او قرار می گیرد ـ بالاتر از دست من باشد، و هنگامی که در صدقه دادن، ابتدا پول در دست خدا قرار بگیرد، بنابراین دست صدقه دهنده دست خداوند را زیارت کرده است و من، این دست زائر را برای تبرک بوسیدم.»

 حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند: «پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه چیزی صدقه می داد، آن را در کف {دست} سائل می نهاد و پس از آن، آن صدقه را از وی پس می گرفت و می بوسید و می بوییدش و باز آن را به سائل باز می گرداند.»

خدای حاشیه ی میدان ها و خیابان ها شاید خدای باحال تر و بامرام تری از خدای خانه ی گرم و سفره ی چرب ما باشد.شاید.

بافتنی ها کم نیست...

سنت حسنه ای ،تقریباً از همان اوایل ترم پیش، در اتاق ما نهادینه شده است و آن هم این که صبح ها باید یکی برود و نان گرم بخرد.تا حدی که در هوای سرد یا حتی صبح امتحان ترم هم این رویه تغییری نکرده است . این سنت گرم و مانا باعث شده که در اکثر روزها صبحانه را با یکی از دو نان سنگک یا بربری و لذت نوش جان کنیم.

امروز که نوبت یکی از هم اتاقی های من بود ، بنده خدا حدود چهل و پنج دقیقه ای ،حالا کمی کمتر یا بیشتر، توی صف معطل شده بود.و گویا بانی و باعث این معطلی هم سربازی بوده که تعداد قابل توجهی نان خریده است؛که البته شاید شما هم با چنین مسئله ای برخورده داشته اید.اما دوستم حاشیه ای هم بر این اتفاق نقل می کرد که این حاشیه هم شاید برای شما اتفاق افتاده باشد؛ و آن این که گویا یک یا یکانی از مشتریان،با ربط این مسئله به نظام، به نوازش لفظی آن پرداخته بودند.

یاد یک ماجرای مشابه دیگری افتادم که ذیل سنت حسنه ی مذکور!! و دم یک نانوائی سنگکی اتفاق افتاد . یک بابائی در شرف نان گرفتن بی نوبت بود یا این کار را کرده بود که با اعتراض یکی دیگر از مشتریان رو به رو شد. واکنش آن طرف جالب بود که - مثلاً-: اگر تو عرضه داری برو و به اونائی که سه هزار میلیارد اختلاس کردند اعتراض کن و اِله و بِله و...

ناگفته پیداست که چقدر دور و بر ما ، و شاید زبان و رفتار خود ما ، پر است از این دست آسمان و ریسمان به هم بافتن ها ،استدلال سازی ها،بهانه تراشی ها و ...

در آرزوی نابرابری

این نابرابری است،ولی می پذیرمش

از تو دو چشم و از من بیچاره یک دل است