بعد مدت ها توفیقی به دست آمد که امشب بروم به هیات محبان الزهرا(س) برای دعای کمیل.جای شما خالی.

اگرچه شب، شب زیارتی سید الشهدا(ع) است و معمولاً روضه حضرت خوانده می شود ، اما حاجی اسد شاید به خاطر نزدیک شدن به فاطمیه ی اول روضه ی حضرت زهرا(س) را خواند و در این میان اشاره ای به داستان زیر داشت.داستانی که به نظر،زمان وقوعش در روزهائی مانند آنچه در آن هستیم باید باشد.البته ایشان به جای اسماء،گفتند فضه که به نظر اشتباه کردند.گویا به این داستان در جلد ۴۳ بحار الانوار اشاره شده است.من آن را از اینجا نقل می کنم :

روايت شده: فاطمه (س) به اسماء بنت عُمَيْس فرمود: من ناپسند مى‏دانم آنچه را كه با آن جنازه‏ى زنان را حمل مى‏كنند كه پارچه‏اى روى جنازه‏ى آنها مى‏اندازند و جسم آنها از زير پارچه پيدا است، و هر كس آن را ديد تشخيص مى‏دهد كه مرد است يا زن، من ضعيف شده‏ام و گوشت بدنم گداخته شده، آيا چيزى نمى‏سازى كه مرا بپوشاند.

اسماء گفت: آن زمان كه در حبشه بودم .مردم حبشه براى حمل جنازه چيزى را كه پوشاننده بدن بود ساخته بودند، اگر مى‏خواهى مثل آن را بسازم.

فاطمه (س) فرمود: آن را بساز.

اسماء تختى طلبيد و آن را به رو انداخت، سپس چند چوب از شاخه‏ى خرما طلبيد و آن را بر پايه‏هاى آن تخت، استوار كرد و سپس پارچه‏اى روى آن كشيد (شبيه عِمارى درآمد) و به فاطمه (س) عرض كرد: تابوتهاى مردم حبشه، اين گونه است.

فاطمه (س) آنرا پسنديد و به اسماء فرمود: خدا تو را از آتش دوزخ محفوظ بدارد، مانند اين تابوت براى من بسازد و مرا با آن بپوشان.

و نقل شده وقتى كه حضرت زهرا (س) آن تابوت را ديد خنديد، با توجه به اينكه بعد از رحلت رسول خدا (ص) هيچگاه تبسّم (لبخند) نكرده بود و فرمود: اين تابوت، چقدر زيبا و نيكو است كه مانع مشخص شدن زن و مرد مى‏شود!

حتماً آن داستان رو گرفتن خانوم از مرد نابینا را هم شنیده اید.

دیگه چی عرض کنم.حدس می زنید که چه می خواستم بگویم.پس بگذارید به نقل داستان اکتفا کنم.

 

یک پی نوشت بی ربط:چند سالی است که پشت سر مادرم دملی بیرون آمده است.این دمل در روزهای اخیر بزرگ تر شده و سوزناک و درد ناک.جدای از سوزناکی و دردناکی،این دمل مایه نگرانی شان هم شده است.خواستم برایشان دعا کنید.همین.