این که آدم بعد از گذشت

چهار ماه از نمایش یک فیلم و

 دو ماه و نیم از شروع اکران آن

و سه چهار روز پس از دیدن آن

بخواهد در موردش چیزی بنویسد،شاید چندان جالب نباشد.این همه دیر دیدن جدائی نادر از سیمین،تقصیر پول زائی نمایش اخراجی های 3 بود که سینمادار سینما بهمن شهرمان دل کن ازاکران آن نمی شد.سینما فردوسی هم که برای من حکم یک سینمای مرده را دارد؛هرچند شنیده ام که به اوضاع و احوالش رسیده اند.

به هر حال توفیقی دست داد که فیلم را ببینم.توی این مدت هم در سعی کردم زیاد در موردآن نخوانم و نشنوم تا به دور از پیش داوری ببینم اش.

فیلم خوبی بود وحتی شاید "خیلی خوب" توصیف برازنده تری باشد.نه فیلم بین حرفه ای ام و نه نقاد و نه نقد خوان و نه هیچ چیز دیگر.مثل خیلی موارد دیگر در مقام آدمی عادی برخی از مکاشفات خودمانی ام را بیان می کنم.

پیش از همه باید عرض کنم که من خارج از خط و خطوط سیاسی و حواشی آن،به فرهادی،چه به عنوان نویسنده و چه به عنوان کارگردان، علاقه دارم.هر چند شهر زیبا را ندیده ام اما چهار شنبه سوری و جدائی را پسندیدم و دایره ی زنگی را هم که ایشان نوشته و خانمش کارگردانی کرده را شاید سه بار دیده باشم.می ماند درباره ی الی که با کمی تسامح و تساهل،اصلا" به من نچسبید و هر چه از واقعی بودن نقش ها سخن گفته می شد،اما در برخی موارد برای من بازی ها خیلی تصنعی به نظر می رسید.

به هر حال،در تمامی کارهای فرهادی دغدغه هائی مطرح است و توی سه گانه ی اخیر کارگردانی اش بحث دروغ و دوروئی و از این دست صفات مطرح می شود.شاید از این دست درد ودغدغه ها برای خیلی های دیگر مطرح باشد و به خصوص برای قشر متوسط که از سوئی وابستگی به اخلاق سنتی و از سوی تمنای مدرن شدن را دارد و این مدرن شدن را بیشتر به صورت بسته هائی غیر ایرانی و اسلامی از فراسوی مرزهای شرق فکری دریافت می کند جدی تر باشد.جدای ازدغدغه ها،مسئله ی ریشه یابی این مسائل هم  به نظرم برای فرهادی مطرح است.

این که توی چهارشنبه سوری زن(تهرانی) به مرد(فرخ نژاد) می گوید که –اگر اشتباه نکنم-بچه دیشب نخوابیده چون دیروز توی مدرسه برایشان از جهنم گفته اند

این که در دایره ی زنگی که فرهادی فیلنامه نویس بوده است،صحبت از خانوم معلمی(یا مدیری؟) است که به خاطر حضور دانش آموزان مدرسه اش از نصب ماهواره پرهیز می کند و دانش آموزانش هم تا درب خانه اش حفظ ظاهر می کنند و بلافاصله در آسانسور کشف حجاب می کنند

این که در درباره ی الی ،معلم مهد بچه ی فراهانی همراه آنها می شود و در مورد نامزد دار بودنش پنهان کاری می کند

و این که در جدائی،دو خانم معلم حضور دارند که یکی کاملا" تیزبین و اخلاق گراست و دیگری مصالحه گر و معمولی تر

این حضور پیوسته ی معلمین در کارهای فرهادی،چه این که از سوی خود او این تعمد وجود داشته است و یا نه،برای من این پیام را دارد که او دغدغه ی پنهانی و تردید انتقال و نهادینه کردن اخلاق را دارد.شاید اگر بخواهم خیلی سیاسی وارد بحث شوم می توان گفت گاهی معلم های داستان او می توانند عهده دار نقش همه ی معلم های جامعه در سطوح مختلف و من جمله حکومت دینی باشند.راستش به راحتی می شود این استدلال مرا تخطئه کرد و راستش خود من هم جواب منطقی در قبال پرسش ازچرائی گزاره ام را ندارم اما به هر حال چیزی است که به نظرم می رسد.

پیرو قولی که به خودم داده بودم،پرونده  ی شماره ی 306 همشهری جوان با عنوان فرهادی بدون شیرینی را تقریبا" تا دیروز نخواندم تا فیلم را با کمترین شائبه ببینم. از آقای احسان رضائی و نوشته هایش در ه.ج. چندان خوشم نمی آید.اما نوشته اش در مورد فیلم فرهادی،بد نبود و شروع جالبی هم داشت:

"از یک وقتی مد شد که قضاوت نکنیم.مد شد که به همه حق بدهیم.ورد زبانمان شد که «{فلانی}به دادگاه نرفته که جرمی ثابت بشود».مقوله ی قانون را با اخلاق قاطی کردیم و خیال خودمان را راحت.رفتیم نشستیم پای فیلم های محشر اصغر فرهادی و موقعیت های پیچیده ای که او تصویر می کند تا دقیقا" به همین نتیجه برسد."

البته چند صفحه بعد درهمین مجله،فرهادی می گوید:"اما فارغ از دنیای فیلم نمی توان انسان را بدون قضاوت تجسم کرد.توصیه به قضاوت نکردن خود یک نوع پاک کردن صورت مسئله و فرار از خطر اشتباه کردن است.ما ناچار به قضاوتیم"

حالا با توجه به این دو گفته،من به دو نکته اشاره می کنم.

یکم:

این که فرهادی به دنبال عدم قضاوت،حداقل در فیلم هایش،هست به نظرم مسئله ی روشنی است و شاید اولین بار با چنین تحلیلی در نوشته ای پیرامون دایره زنگی مواجه شدم که ناقدی چیزی توی همین مایه ها گفته بود که مثلا" توی فیلم می توان به همه حق داد و هر کس استدلال قابل قبول خود را برای ماهواره داشتن یا نداشتن داراست.راستش من خودم درحین تماشای جدائی،با همین حال و هوا در یکی دو جا حدس زدم که شاید الآن است که فیلم تمام شود و با مشتی سوال و تردید روانه ی بیرون سالن شویم.

دویم:

این دومی عطف به نکته ی قبلی است.لزوما" هم به فرهادی و فیلمش ربطی ندارد و تنها فکر می کنم این جا،فرصتی برای بیان دغدغه ای است که دارم.چرا که شاید برخی آدم هائی که در فیلم های او دیده ام،چه فیلم نشان بدهد و چه ندهد،شاید مصداق صحبت من باشند.لذا کمی از فیلم،به خصوص به عنوان آئینه ای از خود واقعی فرهادی فاصله بگیرید.

و اما دغدغه:دغدغه ی من نسبت به ظهور طبقه ای از قشر متوسط است. قشری که گاه برخاسته از طبقه ای متوسط و گاه طبقه ای فقیر و پائین است.به دور از مستی ثروت و سستی فقر و فلاکت درس خوانده  و به لطف دانش و تجربه اش،مایه دار شده است.کلا" میل به پیشرفت دارد و این پیشرفت را بیشتر با اندازه گیری هائی در حوزه ی ماشین و خانه و ملک و... صورت می دهد.اما در حوزه ی معرفتی،نگاهی به مغرب فکری دارد.چرا که نسل گذشته ی ثروتمندان،چه با شخصیت و چه بی شخصیت،شاید چندان سطح سواد و دانسته ای به عنوان ملاکی از پیشرفت ندارد.کسانی از این قشر به خارج رفته و پیشرفت را دیده اند و در فضای غرب فکری تنفس کرده اند.تردید/ شک/انسان محوری/مدارای مرسوم/قدسی زدائی/عرفی شدن و از این دست را دیده اند و در یک نگاه،آن را عامل پیشرفت دانسته اند.حالا چه با مقدماتی که گفتم وچه به طور کل،شاهد ظهور قشر متوسطی هستیم که روز به روز از مذهب و به خصوص ظواهرش فاصله می گیرد.نه این که به معنای عرفی بی اخلاق شود.نه!اتفاقا" در همین قشر انسان هائی هستند- و کم هم نیستند- که دروغ نمی گویند و در امانت خیانت نمی کنند و به قول و قرارشان پایبندند و ...اما لزوما" مسلمان هم نیستند.این که یهودی یا مسیحی یا مسلمان اند چندان مشخص نیست و دفن کردنشان در قبرستان مسلمانان،بزرگترین حجت مسلمانی آنهاست.برای مفاهیم دینی و پیشوایان آن هم کمی تا قسمتی احترام قائلیند چرا که حرف های خوب و قابل اعتنا در آن میان می بینند و البته این مانع نمی شود که دین را قدیمی نینگارند و جلوی مسلمات آن هم علامت سوال همیشگی قرار ندهند و اصول همیشگی برای آن قائل نباشند.دین را نه یک ضرورت که یک واقعیت می دانند و در نگاه پیشرفته شان برای دین داری شما حق قائلند و شما هم باید برای آن ها حق قائل باشید.اینان در یکی از کلیدی ترین گزاره هایشان،به نظر اکثریت به عنوان مبنای حق بودن و مشروعیت می نگرند واگر مثلا" در جامعه ای مسئله ای مثل هم جنس بازی را به عنوان عرف پذیرفت،حقی برای خدا قائل نیستند که آنها را عذاب کند.چرا که مبنای حق و حقیقت بودن برای آنها اقبال مردمی است.لذا قضاوت چندان پسند آنها نیست وآدم ها در بستری که حضور دارند عمدتا" محق اند و قضاوت های دیگران چندان جامع و مانع نیست و باید از آن پرهیز کرد.تردید و دو دلی و شکی که از این عدم قطعیت های پیاپی به وجود می آید هم جای فکر و کار دارد.

من از ظهور این تلقی های خود ساخته با روکش های اخلاقی واهمه دارم.جریاناتی که شاید زیر پوست شهر آرام و آرام فراگیر شود.