چند هفته ی پیش بود و احتمالاً قبل از امتحان موضوعات انتخابی در اقتصاد اسلامی.رفته بودم پیش یکی از بچه های 89ی که سوال درسی بپرسم.در لابلای صحبت ها، صحبت از سرکارخانومی شد که هم رشته ی این آقا بود، اما شبانه و نوبت دومی و این ترم در تنها کلاس مختلط من با هم همکلاس بودیم.در این اثنا بود که یکهو این آقا جمله ی جالبی گفت توی این مایه ها که "به چهره ی معصومش نگاه نکن.از اون خرخوناست".و این جمله برای چند روز شد مایه ی انبساط خاطر من.از این جهت جمله اش برای من جالب بود که طرف بین معصومیت و درس خواندنِ بسیار، نوعی تقابل و تضاد می دید.

سال های سال بود که من هم به آدم های با درس خوانی بسیار با نگاه خاصی نگاه می کردم.خودم این گونه نبودم و تا فشار از بالائی مثل حلِ تمرین یا امتحان یا پرسش معلم و استادی در کار نبود،از درس خواندن هم خبر خاصی نبود.و از آروزی های قدیمی مادرم این بوده که مرا تا نیمه شب یا در اوایل صبح در حال درس خواندن ببیند.نتیجه ی این درس نخواندن هم شد نتایج درخشان!! دوره ی کارشناسی.دراین ترم اخیر هم راستش چندان خرخوان نبودم و نتایج به دست آمده مرهون شرادی دیگری بود.بزرگوارنی که تجربه ی دوره ی کارشناسی ارشد را دارند می دانند که شیوه ی نمره دهی در این دوره با پیش از آن متفاوت است و لذا به نظرم بخشی از آنچه را که به دست آورده ام،مرهون شیوه ی خاص نمره دهی این دوره است.اما منکر این مسئله هم نیستم که بر خلاف گذشته،این ترم درس را جدی تر گرفتم ودر نتیجه هم شد آنچه شد.راستش نه تنها بحث درس خواندنم و نگاهم به آن تغییر کرد [تا حدی که همین چند روزی که از ترم جدید گذشته و کار به خصوصی نکرده احساسی نوعی غبن می کنم،]بلکه در جنبه های دیگری هم دچار دگردیسی شدم.مثال خاصش هم بحث پیچاندن کلاس ها بود که این ترم به شدت با آن مخالفت کردم.واقعاً برایم توجیه پذیر نبود که کلاسی را تعطیل کنیم.حتی وقتی بچه ها دنبال تعطیل کردن یک شنبه ی قبل تاسوعا بودند هم من موافق نبودم.واقعاً ما دلیلی برای این کار نداشتیم.از پول مملکت که پولِ فاحشه های سر خیابان و بچه های دستفروشی که توی سرما و گرما در حاشیه ی همین میدان ولیعصر کنار دستمان هستند خرج درس و دانشگاه ما می شود و ما بدون شک مدیون آنها و سایر ملتیم اگر درست درس نخوانیم. و واقعاً فلان دانشجو و به خصوص آن دانشجوی ریشوی حزب اللهی فردای قبر و قیامت چه جوابی برای تعطیلی کلاس خواهد داشت؟.

من واقعاً در جهات بسیاری احساس بیسوادی می کنم.احساس کم کاری می کنم.احساس می کنم که خیلی فرصت ها را از دست داده ام یا در حال از دست دادنم.مدیون خیلی افراد و چیزها هستم.خیلی ها شاید در مقام و موقعیت و سطحی از دانائی و دارائی و توانائی نباشند که در قبال خیلی چیزها مسئول باشند اما امثال من مسئولیم.ما برای درس نخواندن ها و بیسوادی و کم کاری هایمان مسئولیم.من مذهبی نیمچه حزب اللهی در قبال بیسوادی ام که چهره ی دین و نطام و انقلاب و رهبری را داغون می کند مسئولم.در قبال عدم آمادگی علمی و روحی و معنوی برای جهاد علمی و عملی مسئولم.علم و عمل توام با اخلاق من بسیار بسیار موثر تر از فلان فعالیت تشکلاتی است که در سنجش نتیجه به داده اش نمره ی قبولی نمی گیرد.بگذار کمی شعار بدهم.بگذار به خر خوانی و چاپلوسی و بچه مثبتی و از این دست متهم شوم.بگذار بگذرد.برای این گذشتن ها محتاج دعای خالصانه ی شما هستم.[یکی از خوانندگان بسیار بزرگوار وبلاگ،پای مطلب قبلی و در مقام مطایبه و طنز حرف از خرخونی زده بودند و این که خرخون بیمار است و مجرم نیست.این نوشته به هیچ وجه من الوجوه اشارتی به شوخی ایشان نداشته و ندارد.گفتم که سوء تفاهم نشود]

پ.ن:این عکس به هیچ وجه تزیینی نیست.اگر تفاوتی بین معدل اینجا و معدل اعلامی در پست قبلی مشاهده می کنید بابت دو چیز است:یکی این که خانوم دکتر نیم نمره ای را مرحمت کردند بی آن که خبر بدهند.ثانیاً در محاسبه ی معدل نمره ی درس پیشنیاز احتساب شده است که این گونه نباید باشد و درکارنامه ی نهائی ام از تاثیر گذاری آن خبری نخواهد بود.لذا معدل جدید و قطعی من 19.48 است.شاید باور نکنید اما بالا رفتن معدل شاید چندان هم دلپذیر نباشد.وقتی با خودت خلوت می کنی و می پرسی آیا واقعاً درسی را که نمره ی بالا گرفته و مثلاً بیست شده ای،به همان اندازه روی آن مسلطی ویاد گرفته ای اش؟