پیش تر ازاین وقتی دختری چادری را در کنار دختری بد حجاب و با آرایش و پوشش های آن چنانی می دیدم،یک جوری می شدم.شاید هنوز هم یک جوری می شده باشم و این "یک جوری شدن" ناشی ازاین سوال بود و هست که این ها چطور با هم جفت شده اند؟ و این دختر چادری اگر از سر عقیده و اعتقاد،چادر به سر کرده است پس چه جوری می تواند دوش به دوش دختر موصوفه!! راه برود.البته گاهی هم با خودم این فکر را کرده ام که خب مگر خود من و دیگران مثل من چه می کنیم؟حالا شاید با پسرهای کله آناناسی و آرایش کرده و با لباس های آن چنانی نمی پلکیم اما توی همین رفقای ظاهر الصلاح و معقول الپوشش!!مان هستند آدم هائی که گاهی توی آفساید قرار می گیرند و دست از پا خطا می کنند.[البته نه این که من خودم پاک باشم اما صحبت سر ناپاکی های گل درشت و ۱۸+ تر است].همان طوری که ما دوست نداریم،عیب وفساد فلان رفیقمان را به ما بچسبانند،حتما" آن ها هم دوست ندارند که ما چنین فکرهائی را در مورد آنها بکنیم.البته در باب حفظ ظاهر،کمی تا قسمتی، آخر سر هم بیشتر حق را به خودم می دهم .درست است که قریب به اتفاق آدم ها معصوم نیستند و دست و پا و چشم و گوش... شان خطا می کند اما داشتن حیا و شرم و حفظ ظاهر و علنی نکردن گناه - هرچند می تواند پرتگاه نفاق و دوروئی هم محسوب شود- مقوله ی ارزشمندی است.

هر چند در درک این عدم همخوانی ها تا حدی با خودم کلنجار رفته و می روم و سعی می کنم از انصاف خارج نشوم اما نمی توانم درک و تحلیلی درست و حسابی برای آدم های ظاهر الصلاح و متدینی داشته باشم که وقتی توی خیابان و کوچه و کوی و برزن و ... می بینم شان یک هو حس مثبتی در من به وجود می آید اما وقتی همسر-و کلا" ناموس- جسیم و نسیم و قسیم و وسیم وآن چنانی شان را می بینم می خورد توی ذوقم که چه جوری این دو با هم جفت شده اند؛ و آن وقت است که گاهی دل و ذهنم به جاهائی می رود و در مورد طرف فکر هائی می کنم که ...من هوزنتوانسته ام برای این داستان دوم توجیهی متقن پیدا کنم.