دعوت
سال آخردوره ی لیسانس بود.گفتم بیایم سال آخری یک حالی خودم بدهم و بخش عمده ی سفر را با هواپیما بروم.بلیط پرواز مشهد-اهواز را خریدم.پرواز بعد از ظهر وحدود ساعت شش صورت می گرفت.برای صبح زود از جنوب خراسان برای مشهد بلیط اتوبوس گرفتم که به خیال خودم به موقع برسم.شاید بلیط اتوبوس مربوط به حدود پنج یا پنج و نیم صبح بود.به نظرم درمحاسباتم با خودم مرور می کردم که می توانم هم بروم زیارت وهم سری به کتابفروشی پاتوقم در حوالی حرم بزنم.چشم تان روز بد نبیند.اتوبوس تاخیر جانانه ی دو ساعته ای داشت و تازه خدا را شکر که جور شد ومسافران چند تعاونی سر هم یک اتوبوس را تشکیل دادند.راه افتادیم.راننده ی محترم،حدود ساعت یازده برای نماز و نهار توقف کرد.درحالیکه در آن آخر تابستانی تا نماز حدود نیم تا سه ربع ساعت فاصله بود.خلاصه ایشان توقفی را که باید حدود نیم ساعت و یا حتا کمتر باشد را حدود یک ساعت طول داد.حرکت کند ماشین،ما را حوالی چهار ونیم بعد از ظهر به مشهد رساند.اتفاقاً عصر پنج شنبه بود وحدس می زدم که اطراف حرم شلوغ باشد.با یک حساب کمی سختگیرانه و احتساب این که قاعدتاً باید نیم ساعتی پیش ازپرواز و به هنگام باز شدن گیت ها آنجا باشم بی خیال رفتن به حرم شدم.توی مسیر هم که بخشی از آن در خیابان تهران بود و روبروی حرم بودم ،مشغول صحبت تلفنی با پدرم شدم و تمرکز نجوای درست وحسابی اما دورادور را هم از دست دادم.با خودم گفتم که پرواز های مشهد درآغاز و پایان با طوافی آسمانی به دور حرم همراه است.ان شاء الله آن وقت سعی می کنم که حرکتی از خودم نشان بدهم.از شانس جالب ما خلبان های آن پرواز روسی بودند و می توانید حدس بزنید که خیلی زودتر و بی تشریفات مرسوم آسمانی ،سر هواپیما به سمت اهواز کج شد.واین طوری بود که شاید برای اولین بار،کمی برایم جا افتاد که به قول معروف نه قسمت است ونه همت؛بلکه دعوت است.
متاسفانه ما از آن خراسانی هائی هستیم که خیلی در رفتن به مشهد کاهلی می کنیم ونمونه اش همین امسال،تابستان،بود که نشد برویم پابوس حضرت.امیدوارم حضرت این کم کاری های ما را به کرمشان ببخشند.
پ.ن:عید شما مبارک باشد.یک فایل صوتی زیبا روی گوشی ام دارم که متاسفانه الآن امکان بارگذاری اش را ندارم و به امیدخدا،در اولین فرصت این هدیه را هرچند با تاخیر تقدیم تان خواهم کرد.